تبليغاتX
عشق است

اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش

   اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات منو ببخش

          منو ببخش اگه شبها ستاره ها رو مي شمارم

              منو ببخش اگه بهت خيلي ميگم دوست دارم

                     منو ببخش اگه برات سبد سبد گل مي چينم

                    منو ببخش اگه شبها فقط  تو رو خواب مي بينم

                               اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد منو ببخش

                                 اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات منو ببخش

منو ببخش اگه واسه چشماي تو خيلي كمم

    تو يك فرشته اي  و من خيلي  باشم يك آدمم

      منو ببخش اگه برات مي ميرم و زنده مي شم

         اگه با ديوونه گي هام پيش تو شرمنده مي شم

              منو ببخش اگه همش مي سپارمت  دسته خدا

                      اگه پيش غريبه ها به جاي تو مي گم شما

                منو ببخش من نمي خوام تو رو به ماه نشون بدن

                           نشوني تو نه به شب و نه دسته آسمون بدن

                               منو ببخش اگه ميخوام تو رو فقط واسه خودم

                           ببخش اگه كمم ولي.....

                                                                       زيادي عاشقت شدم

اگه تو رو دوست دارم خيلي زياد

                                             منو ببخش

اگه تويي اون كه فقط دلم مي خوات

                                                    منو ببخش

+ نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 11:15 |

مطمئنم كه این متن براتون تكراریه. اما فكر می كنم ارزش خوندن برای بار چندم رو داره

 

 روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.

مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی فتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!"
هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی)
نخواهد شد.

*************************************************************

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می
باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به یاد داشته باشید که من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم
شوم.


لطفا این متن را برای دوستان خود ارسال نمایید، کسانی که برایتان ارزشمند هستند، اما اگر این کار را انجام ندادید، نگران نباشید، هیچ حادثه ناخوشایندی برای شما رخ نخواهد داد، شما تنها این فرصت را که به دنیای شخص دیگری با این مطلب روشنایی بیشتری ببخشید، از دست خواهید داد، کسی چه می داند، شاید یکی از دوستان شما هم اکنون بیشترین نیاز را به خواندن این مطلب داشته باشد.

+ نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 10:47 |

با عرض پوزش خدمت همه ی دوستان از باب این حرفها:

۱-در شهر خرم آباد از استان لرستان:شرایط عبارتند از:
*داشتن باشگاه بدنسازی
*داشتن حداقل یك مقام نائب قهرمانی در مسابقات قویترین مردان ایران
*داشتن عكس یادگاری و امضا از فرامرز خود نگار و محراب فاطمی
*بازگرداندن كمك های مردمی مفقود شده در زلزله بم به مسئولان ذیربط!!!
*نكته:در صورتی كه عضلات شكم شش طبقه باشند امتیاز ویژه محسوب خواهد شد!(5 امتیاز)
 2-شهر تبریز از استان آذربایجان شرقی.شرایط عبارتند از:
*تلفظ حرف ق
*ادای كلمات قلقلك و قوز بالای قوز بدون كوچكترین اشتباه!
*دانستن جواب مسئله 2X2 از لحاظ مختلف
*بلد بودن جك های متعدد درباره بچه های تهران
*داشتن مدال لیاقت و شجاعت از اداره فرهنگ و هنر تبریز جهت بستن بمب به كمر و منفجر كردن كامیون حامل جك های صادراتی تبریز به استان های همجوار.
 3-شهر زاهدان از استان سیستان و بلوچستان.شرایط عبارتند از:
*توانایی قورت دادن سه كیلو تریاك
*توانایی عبور 20 كیلو محموله مواد مخدر از جلوی مأموران مرزبانی
*داشتن مزرعه خشخاش
*آشنایی دیرینه با عبدالقمر خان قاچاقچی پاكستانی
*دارای رفت و آمد خانوادگی با جمشید هاشم پور!
4-شهر رشت از استان گیلان.شرایط عبارتند از:
*داشتن رو حیه مهمان نوازی!
*داشتن روحیه مهمان نوازی!
*داشتن روحیه مهمان نوازی!
*.......
 5-شهر قزوین از استان قزوین.شرایط عبارتند از:
*نداشتن چشم طمع به برادر همسر!
*توانایی خم شدن و استقامت در وسط شهر قزوین!
*[...] و [...]
6-شهر اصفهان از استان اصفهان.شرایط عبارتند از:
*خوردن موز به صورت دو بار در هفته!  
*دست و دلباز بودن
*داشتن حداقل سه بار سابقه دعوت دوستان به شام یا نهار و یا یكبار برگزاری مهمانی فامیلی
*ننازیدن به سی و سه پل و سایر ابنیه تاریخی!
*راستگویی و صداقت!!!
 7-شهر های سنندج و كرمانشاه از استان های كردستان و كرمانشاه.شرایط عبارتند از:
*توانایی پوشیدن شلوار استرج و تنگ به مدت 24 ساعت
*نداشتن سیبیل
*تعهد به خاك ایران و نداشتن ادعای استقلال طلبی!
*نداشتن سابقه دعوا و قلدری
*نبریدن سر نویسنده این مطلب!!!
8-شهر آبادان از استان خوزستان.شرایط عبارتند از:
*كوتاه كردن پشت مو و استفاده از عینك آفتابی فقط در صورت لزوم و زیر آفتاب!
*پوشیدن پیراهن و شلوار سفید
*نداشتن هیچ گونه ادعا نسبت به همنشینی با راكی-رامبو-جكی چان-بروسلی و بیل كلینتون
*نداشتن هیچ گونه ادعای مالكیت نسبت به برج ایفل "برج پیزا-مجسمه آزادی و برج میلاد!
*داشتن روحیه راستگویی و حقیقت طلبی(یعنی زیاد لاف نیاد)
9-شهر یزد از استان یزد.شرایط عبارتند از:
*توانایی زیستن در آب و هوای خوش.
*آشنایی با اشیائی چون چمن-سبزه-قناری و سایر موجودات زنده ساكن مناطق خوش آب وهوا
*نداشتن روحیه آب زیر كاه و رندی
*ادای حرف های خ و ق بدون تشدید
10-شهر تهران از استان تهران.شرایط عبارتند از:
*داشتن تنها دو دوست دختر
*آشنا نبودن با معنی و مفهوم كلمات دودره-تلكه-تیغیدن و ....
*داشتن روحیه جوانمردی

+ نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 10:42 |

چیستان

 

1- آن چیست که یکی است و همیشه با تو است؟
2 - عجایب جنگل بی پایه دیدم، عجایب چادر بی سایه دیدم،

بدیدم صنعت پروردگارم، دوتا سوداگر بی مایه دیدم.

3- عجایب صنعتی دیدم در این دشت، درخت پرگلی بی سایه میگشت؟

4- آن چیست که از میان آب می گذرد، ولی خیس نمی شود؟
5- آن چیست که نمیتوانید ببینیدش، یا بچشیدش، یا با دستتان لمسش بکنید، ولی برای همه تان لازم است و همه جا هست؟

6 - آن جسم عجب چیست که بر چرخ پدید است

گه پرده ماه است و گهی حاجب شید است؟

7- نه دست دارد، نه پا دارد، از همه جا خبر دارد!

8- آن چیست که تا آسمان نگرید، اشکش روان نمی شود؟
9- آن چیست که نه دست دارد و نه پا، در همه جای زمین است و نمی رود به هیچ جا؟
10- آن چیست که نه دست دارد، نه پا، نه استخوان دارد، نه گوشت، ولی همیشه راه میرود و و هیچ وقت هم خسته نمی شود؟

11- آن چیست که خودش آب، دُشمنش آب؟
12- آن کدام دوبرادرند که در زیر یک کوه زندگی میکنند،و هیچ وقت خانه یکدیگر را نمی بینند؟

13- آن کدام شب تاریک است که در میان روز دیده میشود؟

14- این سر کوه، اَرّه اَرّه آن سر کوه، اَرّه اَرّه میان کوه، گوشت بره!
 



پاسخها
در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ناشناس در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 12:44 |

 

زندگي

بدون ترديد افراد اجتماع همه براي زندگي تلاش مي‏کنند و همه مي‏خواهند يک زندگي خوب نصيب آنان شود. ولي ناگفته پيداست که مي‏بايستي در درجه اول، واقعيت زندگي شناخته شود تا بدانند زندگي چيست؟ به جاي تصوّر و تخيّل سعي شود حقيقت زندگي آشکار گردد تا جويندگان آن بتوانند آنرا به دست آورند. يکي از عوامل موفقيت در ميدان‏هاي نبرد داشتن اطلاعات منطقه‏اي و آشنا بودن به رموز جنگ و گريز است. بسياري از شکست‏ها معلول آشنا نبودن به تاکتيک‏هاي جنگي است.

بدون ترديد زندگي يک نوع مبارزه است، در تمام دوران عمر، آدمي با مشکلات فراواني از قبيل فقر، بيماري، شکست و عقب‏ماندگي مبارزه  مي‏کند. بنابراين شرط اساسي پيروزي در زندگي، درک مفهوم واقعي زندگي است. بايد واقعيت زندگي را شناخت، تا بتوان بهتر از آن بهره‏مند گرديد.

بسياري از دختران و پسران اين آب و خاک حقيقت زندگي را درک نکرده، درباره آن از دريچه تصورات و خيال قضاوت مي‏کنند. در نظر اين گروه، زندگي چون سرابي بيش نيست، لذا بايد سعي کرد توسط مربيان حاذق و اولياء دلسوز، به تدريج واقعيت زندگي براي طبقه جوان تشريح گردد، تا در آينده بتوانند خود را با زندگي انطباق دهند. بسياري از خودکشي‏ها و شکست‏ها معلول آشنا نبودن با واقعيت زندگي است، با تصورات شاعرانه قدم به عرصه زندگي مي‏گذارند، و سعي مي‏کنند با همان افکار خام و ناپخته، چرخ‏هاي زندگي را به حرکت در آورند. حال آنکه با برخورد با اولين موج‏هاي طوفان زندگي متزلزل شده، حيات خود را به رايگان از دست مي‏دهند.

 

واقعيت زندگي در لابلاي کتاب‏هاي کلاسيک يافت نمي‏شود، بلکه بايد با راهنمايي‏هاي سودمند، چهره واقعي زندگي را براي طبقه جوان تشريح کرد. بايد به آنها گوشزد کرد که زندگي عبارت از حل مشکلات است، منتهي در هر دوره و زماني ناملايمات به نوع خاصي خود را نمايان مي‏سازند، و لذت زندگي وابسته به اين گره گشائي‏ها است. افرادي که به اين واقعيت توجه ندارند چنين مي‏پندارند که اصولاً سختي براي ديگران آفريده شده است و هنگامي که مشکلات زندگي آنان را احاطه مي‏کند ، خود را افرادي بدبخت و بيچاره دانسته، از زندگي بيزار مي‏گردند.

 

زندگي از تلخ و شيرين هر دو آميخته شده است، و نبايد انتظار داشت که آب زندگي هميشه در کام ما شيرين و گوارا باشد، خداوند راحتي را وابسته به سختي دانسته و مي‏فرمايد: «ان مع العسر يسرا» يعني راحتي همراه مبارزه با مشکلات بوجود مي‏آيد.

 

اولين فايده اين شناسائي اينست که هر فردي خود را آماده مي‏سازد تا با مشکلات زندگي روبرو شده، بر آنها پيروز گردد، و به‏جاي نفرين کردن به افلاک و چرخ کج‏مدار و از دست دادن آرامش، نيروهاي خود را متمرکز سازد تا به بهترين وضعي مشکلات را يکي پس از ديگري حل نمايد و شايد خود اين کار يعني حل مشکلات درس‏ها بسيار آموزنده‏اي به آدمي مي‏آموزد که به اين آساني‏ها نمي‏توان آنها را از طريق ديگر آموخت.

يکي از نويسندگان غرب مي‏گويد: من عقيده ندارم که هر فرد لازم است مصيبت بکشد ولي اين را مي‏دانم که مصيبت غالباً مفيد فايده است، بلکه ضرورت دارد. به اين شرط که شخص بداند چگونه با رنج‏ها روبرو شود، و اين کار را از کارهاي آموزنده و اساسي زندگي بداند.

مطالعه زندگي افراد خودساخته اين واقعيت را آشکار مي‏سازد که نوعاً مردان برجسته در شرايط نامساعدي بوجود آمده، از ابتداي زندگي با هزاران نوع مشکل روبرو بوده‏اند. آنها براي ادامه زندگي خود مجبور مي‏شدند، با مشکلات مبارزه کنند و خود اين مبارزات کم کم راه پيشرفت و تعالي آنان را هموار مي‏ساخته است.

زندگي

اساسي‏ترين درس

بزرگ‏ترين منابعي که در روي زمين وجود دارد، در اثر بهره‏برداري دچار کمبود ، و يا زوال مي‏گردد ، فقط يک منبع سرشار است که هرچه از آن بهره‏برداري شود جوشش آن فراوان‏تر مي‏گردد، و آن منبع فکري انسان است، و هر کس از اين نيروي خدا داد بيشتر استفاده کند پايه‏هاي سرنوشت خود را بهتر مي‏تواند استوار سازد.

 

 

اساسي‏ترين درسي که بايد انسان‏ هر چه زودتر آن‏را در آموزشگاه زندگي بياموزد، اينست که به خود ايمان داشته باشد. درک اين واقعيت با پيروزي انسان در هر مقام و موقعيتي برابر است. رابرت اولمان از مردماني بود که به نيروي انساني خود پي برده بود. شايد تاريخچه زندگي او را به اين زودي‏ها کسي باور نکند، ولي خود او با کمال صراحت اعتراف مي‏کند که: در سن چهارده سالگي در اثر سانحه‏اي چشمانش را براي هميشه از دست داد و فهميد که ديگر مانند سايرين نمي‏تواند از نيروي باصره استفاده کند، ولي همين حادثه تحول شگرفي از نظر روحي در او بوجود آورد، به جاي ياس و نااميدي تصميم گرفت، از ساير حواس خود تا سرحد امکان استفاده کند، اين طرز تفکر، براي او عالي‏ترين و آموزنده‏ترين درس زندگي بود. او ديگر راه زندگي را آموخته بود، به تدريج راه خود را پيش گرفته، به تحصيلات خود همچنان ادامه داد تا سرانجام در قسمت فلسفه و برخي از علوم ديگر فارغ التحصيلان، گرديد.

بنابراين شرط اول موفقيت در راه مبارزه زندگي ايمان داشتن به نيروي انساني است،البته زير بناي اصلي اين شرط اعتقاد به خداوند است .هر کس بيشتر به خود اتکاء داشته باشد، پيشرفت او قطعي تر خواهد بود.

امام محمد باقر عليه‏السلام فرمود: المومن اصلب من الجبل الجبل يستقل منه و المومن لا يستقل من دينه شيّ. مومن از کوه‏ها سخت‏تر است، سنگ‏ها از هم شکسته مي‏شوند ولي مومن ازدينش چيزي کاهش نمي‏يابد.

 

منبع :کتاب چگونه بايد بود

+ نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 11:13 |
وقتی که واقعیت زیستی پی در پی، انسان را پس می راند و بر زمین می زند، چگونه می توان در چنبره ای از فقدان آگاهیهای لازم به زندگی، دلبسته و امیدوار بود؟

چندی پیش در خبرها آمده بود که یک دانشجوی مقطع دکترا پس از شنیدن جمله‌ای با این مضمون از سوی استادش که: چرا زنده‌ای؟ خود را با سیانور کشت.

عدم امیدواری به زندگی یکی از ریشه‌ای‌ترین مواردی‌ست که تاکنون کمتر در حوزه‌ی آسیب‌شناسی اجتماعی به آن پرداخته شده است.

در یک رویکرد جدی به فساد، فحشا، اعتیاد و حتی مواردی نظیر فقر و مهاجرت می‌توان ریشه‌ی عدم امیدواری به زندگی را یافت.

ابعاد این ناامیدی‌‌ها بی‌شک گسترده است. اگر نشانه‌های آن را در رفتار‌های ناهنجاری مانند طلاق، ابتلا به افسردگی، خود‌کشی و یا مواردی از این دست بدانیم، بنابر آمار و اطلاعات موجود هر روز به میزان آن افزوده می‌شود.

در یک بررسی که توسط سازمان بهزیستی انجام گرفته است، اینک حدود 30درصد از ازدواج‌ها در کشور منجر به طلاق می‌شود. این طلاق‌ها به‌صورت عمده به دلیل فقر مالی، عدم کامیابی جنسی و اعتیاد است.

گستره‌ی مخاطرات عدم امید به فردا می‌تواند ترکیبی باشد از عدم توجه ساختاری به امیدواری شهروندان و رویکرد دستگاه‌های اجرایی مرتبط، و همچنین مشکلات اقتصادی. این گسترده قادر است به صورت خزنده در جامعه همه‌گیر شود، به حدی که پوشیدن لباس‌های رنگارنگ، خندیدن و یا تفریح در آن جامعه،

ابعاد این ناامیدی‌‌ها بی‌شک گسترده است. اگر نشانه‌های آن را در رفتار‌های ناهنجاری مانند طلاق، ابتلا به افسردگی، خود‌کشی و یا مواردی از این دست بدانیم، بنابر آمار و اطلاعات موجود هر روز به میزان آن افزوده می‌شود.

یک رفتار غیراصولی به حساب بیاید.

عدم امید به فردا را می توان به مراتب زیان‌بارتر از آسیب‌هایی مانند اعتیاد و یا مواردی از این دست دانست. چرا که ریشه‌ی بسیاری از آسیب‌های اجتماعی در عدم امیدواری و همچنین عدم احساس امنیت است.

بسیاری عدم احساس امنیت را ناشی از رویکردهای دولت در وضع قوانین و عدم وجود امنیت اجتماعی مدون می‌دانند. اما برخی نیز معتقدند که این عدم امیدواری می‌تواند در هر جامعه‌ای اتفاق بیفتد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 10:45 |
 

عبداللهی در ساعت ده و ده دقیقه ی دهمین روز از دهمین ماه , سال ۱۳۴۹ در محله باغ بندر عباس به دنیا آمد. پدرش عبدالرحمن عبداللهی از کارگران بازنشسته شرکت نفت و مادرش مهرنگاربندری نیایی خانه دار است.

او چهاربرادر و یک خواهر دارد، تنها خواهرش نسرین و برادرانش به ترتیب سن محمدطیب , نادر , علیرضا و عقیل هستند که ناصر برادر وسطی آنها است , یعنی سومی.

ناصر در هیجده سالگی با فهیمه غفوری اهل بندرعباس که سه سال از خودش بزرگتر است ازدواج کرد و حاصل آن سه فرزند ( دو پسر و یک دختر ) به نامهای نوید، نازنین و نامی است.

اما ناصر چطور خواننده شد؛

همه چیز درباره زنده یاد ناصر عبداللهی - از زندگی تا مرگ کشکوک

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 10:33 |

یاد خدا ؛ تنها آرامش دهنده  برای دلها

 

در زندگي هر انساني روح و روان و مسائل پیرامون آن نقش بسيار مهمي ايفا مي كنند. مشكلات مهم زندگی بیشتراز روح انسان ناشي مي شود و اگر روح و روان، آرامش و امنیت مناسبی نداشته باشد، تحمل فراز و نشيب هاي زندگي و روزگار نيز بسي دشوارتر مي شود. به همين منوال دردها و مشكلات جسمي نيز مشكل عمده اي است براي كساني كه از اينگونه مشكلات رنج مي برند اما همانطور كه همه مي دانيم جسم سالم در گرو داشتن روح و روان سالم است.

با ساختن پايه و اساسِ روح مي توان در برابر تمامي معضلات زندگي حتي مشكلات جسمي و روحی عمقی نیز مقاومت و ايستادگي كرد. داشتن روحيه اي شاد و اُميدوار مي تواند ريسمان محكمي باشد براي رسيدن به اهداف والاي انساني. روحي كه با عرفان و راز و نياز با خدا اُنس داشته باشد هرگز در برابر مشكلات و ناملايمتي هاي روزگار شكسته، غمگین و بي طاقت نمي شود.

روحي كه لحظه به لحظه وجود رحمت و بزرگي خداوند را در زندگي و ثانيه هاي عمرش حس كند كمتر دچار لغزش خواهد شد. ياد خدا و فريضه مهم دعا ، دو عامل مهمی هستند که نقش بسزایی در زندگي و استحكام بخشیدن به روح انسان و احساس امنیت کردن در برابر مسائل و مشکلات مختلفش ايفا مي كنند.

روحي كه از ياد خدا غافل باشد سست مي شود و نمي تواند آنچنان كه بايد در برابر مشكلات و سختيها بايستد. روي آوردن به عرفان و نزديكي به خدا مي تواند ویژگیها و جنبه روحي و رواني افراد را به مراتب بالاي درك و انسانيت سوق دهد همچنين دعاکردن و راز و نياز با پروردگار هستی بخش مي تواند آرامش و آسایش بي تمثيلي در روح و روان انسان ها ايجاد كند.

« اما گاهی اوقات پیش می آید که خواسته ای داریم و برای برآورده شدن آن خواسته و حاجت دعا می کنیم، تلاش می کنیم، تلقین می کنیم، تجسم خلاق می کنیم، انتظار می کشیم اما خواسته مان برآورده نمی شود، این فرآیند برای ما پیامی دارد. پیامش این است که در وضعیت فعلی خود، لازم است خلاء و نظم ایجاد کنیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ناشناس در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 10:10 |

يك متنی رو براتون انتخاب كردم كه اميدوارم خوشتون بياد

من و همسرم يك زندگي عاشقانه داريم زيرا...  

    1 - براي همديگر وقت صرف مي‌كنيم‌.
    2 - به همه مي‌گويم كه دوستش دارم‌.
    3 - براي قدرداني از محبت‌هايش‌، نامة عاشقانه‌اي برايش مي‌نويسم‌.
    4 - در جمع از او تعريف مي‌كنم‌.
    5 - وقتي غمگين است سعي مي‌كنم ناراحتي‌اش را بفهمم و او را درك كنم‌.
    6 - هميشه در اتفاقات خوب و مهم زندگي او را سهيم مي‌كنم قبل از اين كه ديگران چيزي بدانند.
    7 - در همه مراحل زندگي باهم برنامه ريزي مي‌كنيم‌.
    8 - همواره مراقبش هستم و به نيازهايش توجه خاصي نشان مي‌دهم‌.
    9 - آرامش را در همه حال حفظ مي‌كنم‌.
    10 - باورهايم را نسبت به او همواره حفظ مي‌كنم‌.
    11 - پس از به پايان رسيدن روزهاي پرتحرك‌، شب‌ها همه چيز را برايش تعريف مي‌كنم‌.
    12 - اولين كسي هستم كه تولدش را تبريك مي‌گويم‌.
    13 - به كارهايي كه برايم انجام مي‌دهد توجه مي‌كنم و قدردان محبت‌هاي او هستم‌.
    14 - ازدواجمان را از موهبت‌هاي الهي مي‌دانم‌.
    15 - براي سلامتي‌اش صدقه مي‌دهم‌.
    16 - در يك مكان يادداشتي محبت‌آميز برايش پنهان مي‌كنم و او را راهنمايي مي‌كنم تا پيدايش كند.
    17 - در همه لحظات زندگي با گذشت رفتار مي‌كنم‌.
    18 - سعي مي‌كنم كه هميشه سرزنده و شوخ طبع باشم‌.
    19 - كارهايي كه نشان دهندة محبتم نسبت به اوست برايش انجام مي‌دهم‌.
    20 - هرگاه از او خيلي عصباني هستم به نكات مثبتش هم فكر مي‌كنم‌.
    21 - اگر احساس كنم از وسايل شخصي‌اش چيزي كم دارد ولي خودش نمي‌خرد، حتماً برايش تهيه مي‌كنم‌.
    22 - همه هدايايي را كه به من داده است‌، از صميم قلب دوست دارم‌.
    23 - هميشه دل آرام يكديگر هستيم‌

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 22:5 |

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد.دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار
در آن بود دزدیدند.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام. اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن. کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرتار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.در پایان 96 دلار چمع شد و برای پیرزن فرستادند.همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.عید به پایان رسیدو چند روزی از این ماجرا گذشت.تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسیدکه روی آن نوشته شده بود:نامه ای به خداهمه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم.با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند

+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 و ساعت 22:4 |

خدايا ! سراي محبت کجاست ؟ من آواره ام شهر الفت کجاست ؟ کساني که از عشق دم مي زنند , چرا بين ما را به هم مي زنند


زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است و آخرش هيچ

مينويسم " د ي د ا ر" تو اگر بي من و دلتنگ مني يک به يک فاصله ها را بردار


من دلم تنگ کسی است که به دلتنگی من می خندد باور عشق برایش سخت است ای خدا! باز به یاری نسیم سحری می شود آیا دل به دل نازک من بربندد


عطر زرد گل یاسو نمی خوام نمره بیست کلاسو نمی خوام من فقط واسه چش تو جون می دم عاشقای بی حواسو نمی خوامش من تو رو می خوام اونارو نمی خوام نفسم تویی هوارو نمی خوام عشق رو نقطه جوشو نمی خوام دوره گرد گل فروشو نمی خوام اونی که چشاش به رنگ عسله مجنون خونه به دوشو نمی خوام من تو رو می خوام اونارو نمی خوام نفسم تویی هوارو نمی خوام من کسی با قد رعنا نمی خوام چشای درشت و گیرا نمی خوام دوس دارم قایق سواری رو ولی جز تو از هیچکسی دریا نمی خوام من تو رو می خوام اونارو نمی
نمیدانم پس از مردن چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی شیطان و بازیگوش و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد آوای گلویم پر کند سرتاسر گیتی و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد بگیرد او بدین ترتیب تاوان سکوت و انتقام اختناق مرگ بارم را...

+ نوشته شده توسط ناشناس در جمعه شانزدهم مرداد 1388 و ساعت 21:40 |

«جمعیت الغای کار کودکان در ایران»

«مرکز ادبیات کودک، داروگ»

جمعه نوزدهم ژوئن 2009

بر اثر اغتشاش وشلوغی های این روزهای ایران هزینه های باید دوباره صرف شود تا مکان های که در آتش سوزی افرادی که معترض انتخابات بودند خرج شود و این از نادانی ماست که خود را به عذاب انداخته ایم...باید بگم افسوس میخورم از این حرکت های بدون فکر...!

 این پسر که با پارچه ای سبز رنگ در دست داشته میخواهد اعتراض خود را به مقامات بگویید که باز هم بی ایده هستش

  و این دختر ۲۰تا۲۳ ساله که باز هم از هوادارانی هستش که پارچه ای سبز رنگ بر روی مچ خود بسته و دستهایش را بالا برده و الان با یک پسر تفاوتی ندارد

مرگ بر دیکتاتور این دختر بهتون قول میدم تا چند ساله دیگه از این جمله پشیمون میشه مطمئن هستم که اگه حکومت ما دیکتاتوری هم باشه این دختر بی شک اعدام میشه اما هنوز ازاده.... 

 و این هم از دختر و پسر های که نمیشد از هم تشخیص بدین شما آزادی را میخواهید کدام آزادی این آزادی  دوست ندارم هیچوقت چنین آزادی در ایران باشه

 این هم از معترضین ضد حکومت که از همین حالا پرونده خود را سیاه کردند!

 به امید روزی همه افراد حکومت وهمه مردم دست به دست هم داده و بتوانند یک حکومتی بنا بگذاریم که برای آقا امام زمان آمادگی کامل داشته باشیم

یا حق....

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه دوم تیر 1388 و ساعت 13:0 |

جوان یاسوجی به عشق«بانو سوسانو»خودکشی کرد!

 


 

يك جوان ياسوجي به خاطر علاقه به «سوسانو» هنرپيشه زن سريال جومونگ و مخالفت پدرش براي ازدواج با اين زن ، اقدام به خودكشي كرد. اين جوان كه پس از تماشاي سريال جومونگ بشدت به سوسانو علاقه‌مند شده بود و قصد ازدواج با او را داشت، هنگامي كه خانواده‌اش را از اين تصميم مطلع كرد، با مخالفت آنها روبه‌رو شد.

جوان ياسوجي از پدرش خواست تا با فروش گوسفندانش هزينه سفر وي به كشور كره و يافتن سوسانو را تامين كند و زماني كه متوجه شد خانواده‌اش حاضر به فروش گوسفندان نيستند، با خوردن قرص اقدام به خودكشي كرد.

به دنبال اين ماجرا، والدين جوان عاشق پيشه او را به بيمارستان منتقل كردند و با تلاش پزشكان، او از مرگ حتمي نجات يافت.

پدر اين جوان در ارتباط با اين موضوع گفت: پسرم تصور مي‌كرد براحتي مي‌تواند به كشور كره سفر و با هنرپيشه زن اين سريال ازدواج كند و زماني كه به وي گفتم مبلغ فروش كل گوسفندان كه تمام دارايي من است كمتر از يك ميليون تومان است، او نيز در اقدامي عجيب دست به خودكشي زد و اگر كمي دير به بيمارستان مي‌رسيد،‌ به طور حتم جان خود را از دست مي‌داد.

آخرين خبرها از وضعيت جسماني جوان ياسوجي حاكي است كه حال وي رو به بهبود است و از مرگ حتمي نجات يافته است.

+ نوشته شده توسط ناشناس در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت 12:52 |
عشق یعنی!؟

عشق یعنی واژه ای شیطان صفت

عشق یعنی نابود شدن ولگد مال شدن

عشق یعنی دوری از یاد خدا

عشق یعنی مهستی و دیوانگی

عشق یعنی بازیچه دست این آن

عشق یعنی شهوتی بی انتها

عشق یعنی خودکشی ما دوتا

عشق یعنی بیخیال از زندگی 

عشق یعنی زدگی از درسها

عشق یعنی باور تجدید ها

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 12:10 |


 زندگی مال تو مرگ مال من ، راحتی مال تو گرفتاری مال من ، شادی مال تو غم مال من ، همه چيز مال تو ولی تو مال من

 

salam azizam halet khoobe? omidvaram harfaye in dafe ro kamelan

jedi begiri . rastesh nemidonam az koja shoroo konam . az oon

avalin bari ke behet salam kardam va hamoon lahze ehsasamo azat

 ghayem kardam . az oon lahze ke ehsas kardam ba tamame vojood

garmaye vojoodet ro ehsas mikonam vali joratesho nadashtam ke

behet begam ya az oon lahzeii ke cheshmamo dookhte boodam be

idt ta tooye khialam cheragheto roshan konam va behet begam oon

harfio ke kheili vaghte too delame . behet begam az oon boghzi ke

kheili vaghte too geloom gir karde . vali hala dg mikham delamo

bezanam be darya mikham dad bezanam ta hame beshnavan .

azizam bavar kon ino ba tamame vojoodam va az amaghe delam

behet begam : " ta hala hich kas ro intori sare kar nazashte boodam

 "

+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت 12:41 |

سير

يکي از قديمي ترين گياهان مورد مصرف غذايي و دارويي گياه سير است.  قديمي ترين اسناد به جاي مانده در مورد سير مربوط به کتيبه هاي سومريان است که از 2600 سال قبل از ميلاد مسيح به جاي مانده است.

همچنين سير يکي از مهمترين داروهاي مصر باستان است که حداقل 22 خاصيت درماني براي آن قائل بوده اند و در پاپيروس هاي به جاي مانده از 1550 سال قبل از ميلاد مسيح ثبت شده است.

هرودوت مورخ مشهور يونان که در 45 سال قبل از ميلاد مسيح به مصر سفر کرده اند و در تاريخ خود مي نويسد: کارگران که که ساخت اهرام مصر رابه عهده داشته اند از مقادير زيادي پياز، تربچه و سير استفاده مي کرده اند هرودرت همچنين اضافه مي کند که براي سيصد و شصت هزار کارگر سازنده اهرام مصر مقادير بسيار زيادي سير هر ساله جهت جلوگيري از امراض عفوني مورد نياز و مصرف بوده است.

اقوام يهود مصارف و فوائد سير را از مصريان آموخته و سپس اين تجربيات را به بيرون از مصر انتقال دادند. در بازار دارويي، اشکال مختلف فراوده هاي سير وجود دارد که بيش تر از همه به صورت تنطوره ، قرص و يا پرل هاي حاوي روغن هستند که توضيحات خلاصه اي درباره آنها داده مي شود.

تنطور سير شامل عصاره ي آبي الکلي مواد موجود در سير است که به طور تقريبي همان خاصيت سير را دارد ولي داراي بوي شديد بوده به همين دليل از آن کمتر جايي استفاده مي شود.

قرص سير حاوي پودر سير خشک شده است که بهترين شکل دارويي آن است و خواص آن تا حدودي شبيه سير تازه است و مواد موجود در ان نير حاوي اکثر موادي است که در سير تازه وجود دارد.

 بيش ترين فراوردهاي سيردر جهان به اين شکل است، و از آن جا که اين قرص ها داراي روکش هستند، لذا داراي بوي سير نبوده ولي بعد از خوردن کمي بوي سير از دهان به مشام مي رسد.

سوال مهمي که اکثر افراد دارند اين است که آيا خواص سير به شکل ترشي و يا در غذاهاي پختني و يا سرخ کرده نيز مانند سير تازه است؟

 از نظر علمي ، ترکيبات و مکانيسم اثر سير تا حد زيادي پيچيده است و به طور مثال ترکيبات موجود در سير تا زماني که پوست حبه ها جدا نشده باشد با زماني که سير پوست کنده و خرد شود کمي متفاوت است، يعني به محض له شدن سير و مجاور شدن آن با هوا تغييراتي در آن روي مي دهد.

چون مواد اصلي و موثر سير نسبت به هوا و به ويژه حرارت حساس هستند. هر چه سير بيش تر حرارت داده شود خواص آن کمتر مي شود.

بنابراين اثر سير در غذاهاي پخته و سرخ شده به مراتب کم تر از سير تازه است. همان بويي که در آشپزخانه از غذاهاي پختني و يا سرخ شده ي حاوي سير به مشام مي رسد مربوط به مواد گوگردي سير است که بالاتر از 60 درجه حرارت ، کم کم متصاعد مي شوند.

هم چنين سير وقتي به صورت ترشي در مي آيد دست خوش تغييراتي خواهد شد که به حرارات محيط ، سرکه زمان نگه داري و فاکتورهايي از اين قبيل بستگي دارد ولي در اکثر موراد داراي خواصي شبيه به سير است.
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 10:47 |

ماساژ

۱- بهبود حالت عضلات و پوست صورت. پوست نرمتر و با قوام تر می شود.

۲- ریلکس شدن عضلات صورت وچشمها.

۳- تسکین سر درد ها و دردهای ناحیه صورت. ۴- کاهش چین وچروک ریز و کم عمق پوست صورت.

۵- تحریک جریان خون.

۶-کاهش استرس و تنش. نکته:پیش از ماساژ صورت دستهای خود را با آب و صابون کاملا بشویید.

نکته:پیش از اقدام به ماساژ آرایش صورت خود را کاملا پاک کنید. نکته:چنانچه پوست صورت شما دچار آکنه و یا زخم است از ماساژ دادن صورت خودداری کنید. نکته:میتوانید در ماساژ صورت از روغنهای مخصوص نیز استفاده کنید. کف دستهای خود را به روغن آغشته کرده و به آرامی به صورت خود بمالید. (البته بغیر از ماساژ چشمها)

نکته:جهت کلی ماساژهای صورت میبایست مطابق  زیر باشد.

۱- چـشمـان خـود را ببـنـدید و کف دستها را روی چشمها قرار دهید. به روی چشم هـا فشـار ملایمی وارد کرده و به آهستگی دستها را بردارید.

۲- شـست خـود را در وسـط چـانه قـرار دهـیـد و با حرکات چرخشی آن را ماساژ دهید.

۳- با کـف دستـها، یـکی بدنبال دیگری، روی پیشانی را از راس بینی تا خط رویش موها بکشید.


۴- از راس بیـنـی شـروع کرده، و از ابتدا تا انتهای ابروها را با انگشتان شست و اشاره نیشگون وار بکشید.

۵- زیـر استـخوانهای گـونه را با ملایمت با سوی بالا فشار دهید و بمدت ۳۰ ثانیه نگه دارید.

۶- انگشت اشاره و انـگشت میانی را دو طرف سوراخهای بینی قرار داده و در جهت زیر استخوان هــای گونه، سپس بالاتر تا گوشها بکشید و در انتها در ناحیه شقـیــقه ها یکحرکت دایره وار انجام دهید.
۷- نـوک سـه انـگشـت خود را بروی بخش فوقانی پیشانیقـرار داده و بـا کـمـی فشـار بـه سـمــت شقیقه ها و پایین
بکشید.

۸- انگشتان را روی نقطه شروع ابروها گذاشته و به سمت شقیقه ها بکشید.

۹- انـگشـت اشـاره را از وسط لبـها به سمت گوشه لبها و بالا بکشید و ۳۰ ثانیه نگه دارید.

۱۰- از چـانه شروع کنید و کف دستانتان روی استخوانهای گونه و خط فـک بـه سـمت شقیقه ها و گوش مالش دهید.

۱۱- نوک انگشتان سبابه را روی چانه قرار داده و به سمت بـالا تـا پـایـین استخوانهای گونه بالا بکشید و ۳۰ ثانیه نگه دارید.

ماساژ چشمها

۱- کف دست خود را به روی چشم هـا گـذاشـته و مطابق شکل با اعمال فشاری ملایم بصورت چرخشی آنـرا ماساژدهید.

۲- شـست و انـگشت اشـاره خـود را مــطـابق شـکل رویپلکهای پایین و بالا قرار داده و با ملایمت به مدت ۳۰ ثانیه ماساژ دهید. دراین ماساژ باید کره چشمها را نیز احساسکنید.

۳- دو انـگشـت خـود را در دو طرف کره چشم قرار داده و باحـرکات ملایم رو به بالا و پایین بدون اعمال فشار چشمهارا ماساژ دهید.

۴- با چشمان کاملا باز و یا نیمه بسته، انگشت اشاره را در قسمت راست چشم(راست) قرار داده و سپس چشم را بسمت راست بچرخانید و در مقابل فشار انگشت روی کره چشم اندکی مقاومت کنید. برای چشم چپ نیز عکس بالا عمل کنید. این تمرین را سمت گوشه های داخلی چشم نیز انجام دهید.

چند ماساژ ژاپنی بر پایه طب سوزنی

۱- بـا ضـربات ریتـمیک و نرم با برآمدگیهای انگشتان دست به سر خود ضربه وارد کنید.تاثیر: آرامش بخش، رفع اضطراب.

۲- بـا شست خود روی برآمدگی وسط بینی، میان دو ابرورا فشار داده و نگه دارید. سپس فشار را بردارید. این عمل را تکرار کنید.تاثیر: آرامش بخش، رفع بی خوابی.

۳- سر را میان دو دست قرار داده و با ملایمت فشار دهید.
شست هـا را نیـز در نـاحیه شقیقه ها با حرکت چرخشیحرکت داده ونفس عمیقی بکشید.
تاثیر: رفع تنش، ریلکس کردن عضلات.

۴- انـگشت اشاره را به طـور افقی زیر بینی قرار داده و به چپ و راست حرکت دهید. این کار را ۱۲ بار تکرار کنید.تاثیر: تنظیم متابولیسم و افزایش اعتماد بنفس

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 10:36 |
ریاضیات عشقولانه مرد باهوش + زن باهوش = عشقولانه مرد باهوش + زن خنگ = سکس مرد خنگ + زن باهوش = ازدواج مرد خنگ + زن خنگ = حاملگی ---------------------- حسابرسی اداری رییس باهوش + کارمند باهوش = سود رییس باهوش + کارمند خنگ = تولید رییس خنگ + کارمند باهوش = ترفیع رییس خنگ + کارمند خنگ = اضافه کاری -------------------------- ریاضیات خرید کردن یک مرد بابت یک کالای 1 دلاری که نیاز دارد 2 دلار می پردازد یک زن بابت یک کالای 2 دلاری که نیاز ندارد 1 دلار می پردازد ---------------------------- آمار و برابری عمومی یک زن نگران آینده است تا زمانی که شوهر کند یک مرد هرگز نگران آینده نیست تا زمانی که زن بگیرد یک مرد موفق مردیست که درآمدش بیشتر از مبلغی باشد که زنش خرج می کند یک زن موفق زنیست که بتواند چنین مردی را پیدا کند ------------------------------ شادمانی برای اینکه با یک مرد شاد باشید باید او را کاملا درک کنید و کمی دوست داشته باشید برای اینکه با یک زن شاد باشید باید او را کاملا دوست داشته باشید و اصلا سعی نکنید که او را درک کنید ---------------------------- طول عمر مردان متاهل بیشتر از مردان مجرد عمر می کنند در عوض مردان متاهل بیشتر آرزوی مرگ می کنند ------------------------- گرایش به تغییر زمانی که یک زن که با مردی ازدواج می کند انتظار دارد که او تغییر کند ولی اینگونه ن5ی شود زمانی که یک مرد با زنی ازدواج می کند مطمئن است که آن زن تغییر نمی کند و اینگونه می شود --------------------------- ادبیات گفتگو یک زن در بحث حرف آخر را می زند بعد از آن، هر حرفی که مرد بزند، شروع یک بحث جدید است
+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 12:29 |

راه و رسم عاشقی

 

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت. هر چه خواستم عطا کرد و هرگاه خواندمش حاضر شد.
اما من! هرگز حرف خدا را باور نکردم، وعده هایش را شنیدم اما نپذیرفتم. چشم هایم را بستم تا خدا را نبینم و گوش هایم را نیز، تا صدای خدا را نشنوم. من از خدا گریختم بی خبر از آن که خدا با من و در من بود.
می خواستم کاخ آرزوهایم را آن طور که دلم می خواهد بسازم نه آن گونه که خدا می خواهد. به همین دلیل اغلب ساخته هایم ویران شد و زیر خروارها آوار بلا و مصیبت ماندم. من زیر ویرانه های زندگی دست و پا زدم و از همه کس کمک خواستم. اما هیچ کس فریادم را نشنید و هیچ کس یاریم نکرد. دانستم که نابودی ام حتمی است. با شرمندگی فریاد زدم خدایا اگر مرا نجات دهی، اگر ویرانه های زندگی ام را آباد کنی با تو پیمان می بندم هر چه بگویی همان را انجام دهم. خدایا! نجاتم بده که تمام استخوان هایم زیر آوار بلا شکست. در آن زمان خدا تنها کسی بود که حرف هایم را باور کرد و مرا پذیرفت. نمی دانم چگونه اما در کمترین مدت خدا نجاتم داد. از زیر آوار زندگی بیرون آمدم و دوباره احساس آرامش کردم. گفتم: خدای عزیز بگو چه کنم تا محبت تو را جبران نمایم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان در همه حال در کنار تو هستم.

گفتم: خدایا عشقت را پذیرفتم و از این لحظه عاشقت هستم. سپس بی آنکه نظر خدا را بپرسم به ساختن کاخ رویایی زندگی ام ادامه دادم. اوایل کار هر آنچه را لازم داشتم از خدا درخواست می کردم و خدا فوری برایم مهیا می کرد. از درون خوشحال نبودم. نمی شد هم عاشق خدا شوم و هم به او بی توجه باشم. از طرفی نمی خواستم در ساختن کاخ آرزوهای زندگی ام از خدا نظر بخواهم زیرا سلیقه خدا را نمی پسندیدم. با خود گفتم اگر من پشت به خدا کار کنم و از او چیزی در خواست نکنم بالاخره او هم مرا ترک می کند و من از زحمت عشق و عاشقی به خدا راحت می شوم. پشتم را به خدا کردم و به کارم ادامه دادم تا این که وجودش را کاملاً فراموش کردم. در حین کار اگر چیزی لازم داشتم از رهگذرانی که از کنارم رد می شدند درخواست کمک می کردم. عده ای که خدا را می دیدند با تعجب به من و به خدا که پشت سرم آماده کمک ایستاده بود نگاه می کردند و سری به نشانه تاسف تکان داده و می گذشتند. اما عده ای دیگر که جز سنگهای طلایی قصرم چیزی نمی دیدند به کمکم آمدند تا آنها نیز بهره ای ببرند. در پایان کار همان ها که به کمکم آمده بودند از پشت خنجری زهرآلود بر قلب زندگی ام فرو کردند. همه اندوخته هایم را یک شبه به غارت بردند و من ناتوان و زخمی بر زمین افتادم و فرار آنها را تماشا کردم. آنها به سرعت از من گریختند همان طور که من از خدا گریختم. هر چه فریاد زدم صدایم را نشنیدند همان طور که من صدای خدا را نشنیدم. من که از همه جا ناامید شده بودم باز خدا را صدا زدم. قبل از آنکه بخوانمش کنار من حاضر بود. گفتم: خدایا! دیدی چگونه مرا غارت کردند و گریختند. انتقام مرا از آنها بگیر و کمکم کن که برخیزم.

خدا گفت: تو خود آنها را به زندگی ات فرا خواندی. از کسانی کمک خواستی که محتاج تر از هر کسی به کمک بودند.

گفتم: مرا ببخش. من تو را فراموش کردم و به غیر تو روی آوردم و سزاوار این تنبیه هستم. اینک با تو پیمان می بندم که اگر دستم را بگیری و بلندم کنی هر چه گویی همان کنم. دیگر تو را فراموش نخواهم کرد. خدا تنها کسی بود که حرف ها و سوگندهایم را باور کرد. نمی دانم چگونه اما متوجه شدم که دوباره می توانم روی پای خود بایستم و به زودی خدای مهربان نشانم داد که چگونه آن دشمنان گریخته مرا، تنبیه کرد.
گفتم: خدا جان بگو چگونه محبت تو را جبران کنم.

خدا گفت: هیچ، فقط عشقم را بپذیر و مرا باور کن و بدان بی آنکه مرا بخوانی همیشه در کنار تو هستم.

گفتم: چرا اصرار داری تو را باور کنم و عشقت را بپذیرم.
گفت: اگر مرا باور کنی خودت را باور می کنی و اگر عشقم را بپذیری وجودت آکنده از عشق می شود. آن وقت به آن لذت عظیمی که در جست و جوی آنی می رسی و دیگر نیازی نیست خود را برای ساختن کاخ رویایی به زحمت بیندازی. چیزی نیست که تو نیازمند آن باشی زیرا تو و من یکی می شویم. بدان که من عشق مطلق، آرامش مطلق و نور مطلق هستم و از هر چیزی بی نیازم. اگر عشقم را بپذیری می شوی نور، آرامش و بی نیاز از هر چیز.

 

+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 19:41 |
 

 

مراسم نور افشاني در ميدان آزادي و مراسم نور افشاني در برج ميلاد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 19:38 |

 

 

سایت بزرگ پی سی پارسی دات کام

يکي از دست‌اندرکاران زن سريال يوسف پيامبر در تماس با آينده، از سرنوشت رابطه يوسف و زليخا و خواستگاري همسر يوسف از زليخا خبر داد.

وي نسبت به طرح مساله چند زني در سريالهاي تلويزيوني و خصوصا اين سريال تاريخي - مذهبي انتقاد كرد.

وي كه نمي‌خواست نامش فاش شود با ارسال مطلبي، خود را اين گونه معرفي كرده است: من يكي از عوامل پروژه يوسف پيامبر (ع) هستم كه نمي‌خواهم نامم فاش شود؛ چراكه كارگردان اين كار اعتقاد دارد هيچ كس نبايد به اين سريال انتقاد كند. البته من ترسي از اين‌كه جوابي بشنوم ندارم و همين‌كه صدايم توسط مسوولان شنيده شود برايم كافي است.

وي سپس با اشاره به روند به تصوير كشيدن موضوع چند زني در سريال‌هاي تلويزيوني، در اين زمينه يادآور شده‌است: تقريبا 17- 18 سال است كه در تلويزيون و سينماي ما روندي به اسم «روند عادي‌سازي تجديد فراش آقايان» آغاز شده‌است؛ 17-18 سال است كه تلويزيون ما اجازه مي‌دهد اين مسايل در فيلم‌ها و سريال‌هاي ما مطرح شود و شايد تنها بتوان اين مساله را اين گونه تفسير كرد كه آرزوي برخي مردان مملكت ما و هم‌چنين مسوولان ما اين است كه شايد روزي اين امر در كشور ما نيز همانند عربستان تحقق يابد.

وي در ادامه مطلب خود آورده‌است: تقريبا از پنج شبكه تلويزيوني كه سريال پخش مي‌كنند، هر شب يكي از شبكه‌ها مساله چند زني را به تصوير مي‌كشند و آيا كسي هست كه منكر ‌شود اين مطب به راحتي در سريال‌ها جا انداخته شده‌است؟! كما اين‌كه مساله چند زني ابتدا با تقبيح ماجرا شروع شد و تمامي اين سريال‌ها به اين سمت رفتند كه با زشت نشان دادن اين اتفاق و مقصر جلوه دادن مرد، اين مساله را به بيننده القاء كنند كه چه‌قدر اين قضيه بد است هرگونه فحش و بر و بيراهي را نثار مرد كنند.

نمايش مساله چند زني در سريال‌ها، كم‌كم به اينجا رسيد كه ديگر فحش و بدوبيراهي به مرد در كار نبود و همه مي‌گفتند بيچاره زن اول و اين كار غيرانساني است. اما حال كار به جايي رسيده است، كه مي‌گويند زن اول حتما ايرادي دارد كه مرد سراغ زن ديگري رفته است و اين مرد بيچاره و بدبخت، اگر زني جلوي راهش قرار نگيرد، گمراه نمي‌شود!

وي در ادامه به پخش چندباره فيلم «هوو» از تلويزيون اشاره كرده و آورده‌است: در كنار سريالهايي كه از آنها نام بردم، كارهايي مثل «هوو» و «اس‌ام‌اس از ديار باقي» هم ساخته مي‌شوند كه فاجعه هستند و جز اين‌كه مسوولان قصد دارند با ساخت چنين كارهايي موضوع چند زني را رواج دهند، فكر ديگري را به ذهن متبادر نمي‌كنند.

او در ادامه با اشاره به سريال يوسف پيامبر(ع) و طرح موضوع چند زني در ساخته فرج‌الله سلحشور، تصريح كرده‌است: اما در بين سريال‌هاي نام برده شده و كارهايي مشابه آنها، سريال يوسف (ع) دارد پا را فراتر گذاشته است؛ اين در حالي است كه اين سريال يك سريال مبله روز نيست و تمام اين توجيهات را با يك پيامبر نشان مي‌دهد.

او سپس بار ديگر درباره سريال يوسف پيامبر(ع) به نويسندگي و كارگرداني فرج‌الله سلحشور آورده‌است: اين سريال از همان ابتدا يعقوب پيامبر را نشان مي‌دهد كه چهارزنش با هم زندگي مي‌كنند و او با سوگلي خود(جوان‌ترين زنش) به گردش مي‌رود و به بچه‌هاي اين زن هم توجه ويژه دارد.
علاوه بر اين‌که خواهر بودن دو همسر ايشان به تعبير آيت‌ا... جعفر سبحاني از مراجع تقليد برگرفته از اسرائيليات است، ‌رفتار يعقوب با همسرانش خلاف عدالت است. و حال آن كه در قسمتي از سريال كه قرار است به زودي پخش شود، زن يوسف پيامبر(ع) را مي‌بينيم كه براي او به خواستگاري زليخا كه جوان‌تر و زيباتر از قبل هم شده‌است، مي‌رود!

وي سپس به طرح اين پرسش پرداخته كه آيا مسوولان صداوسيما تصميم دارند اين سكانس‌ها را به نظاره بنشينند؟! او ادامه داده‌است: مگر نه اين است كه علماي ما همواره تأكيد دارند كه قصص قرآني را تا آن‌جا كه قرآن مطرح كرد، بيان كنيد؟ اين در حالي است كه كارگردان يوسف پيامبر(ع) روي مطالبي كه سنديت چندان هم ندارد، دست مي‌گذارد و نشان مي‌دهد كه زن اول براي ديگري به خواستگاري مي‌رو‌د! در چنين شرايطي مسوولان ما اين پرسش را مطرح مي‌كنند كه چرا آمار طلاق در جامعه زياد است.

وي خطاب به فرج الله سلحشور گفته است: آيا ايشان فكر كرده اين سكانس‌هايي كه نشان مي‌دهد معنايش عدالت است؟! آقاياني كه در شوراي طرح و برنامه اين طرح را تصويب كرده‌اند، مگر غير از اين معتقدند كه سوره يوسف(ع) قصد دارد، عفت وپاكدامني را رواج دهد؟!

او در ادامه به طرح اين پرسش پرداخت كه چرا به اين روند 17-18 ساله در صداوسيما اعتراضي نشده‌است و چرا كار به جايي رسيد كه سريال يوسف پيامبر(ع) به سريال زليخا مبدل شده‌است؟!

وي هم‌چنين به طرح پرسش از سيد عزت‌الله ضرغامي پرداخت كه آيا صداوسيماي ما جايي براي بروز آرزوها و همراه‌ كردن مردم با آرزوهاي فيلم‌سازان و جاانداختن و عادي‌كردن اين مسايل در جامعه ما است؟!

او در پايان اين مطلب آورده‌است: دلم مي‌خواهد بدانم آيا هيچ مسوول متعهدي در اين كشور نيست كه به زنان عزت و احترام واقعي بگذارد؟! آيا شعارهايي كه درباره تحكيم خانواده داده مي‌شود، واقعي است؟ آيا در چنين شرايطي زن مي‌تواند در خانواده محور باشد، درحالي كه مدام احساس مي‌كند كه ممكن است به او خيانت شود؟! متأسفم براي آقاي سلحشور و متأسفم اگر از سوي هيچ مقام مسوولي جوابي به حرف‌هاي من داده نشود.منبع اينده


+ نوشته شده توسط ناشناس در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت 19:31 |

يک حرکت زيبا

چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!

+ نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 19:32 |
  • فرزاد ناظم  (شرکت یاهو)
  • پروفسور علی جوان (کاشف لیزر هلیمی)
  • امید کردستانی  (گوگل)
  • پیر امیدیار   (ای‌بِی e-bay)
  • پروفسور لطفی‌زاده (استاد دانشگاه آمريكا و پدر منطق فازی)
  • ماریا خرسند (رئیس شرکت اریکسون)
  • وحید تارخ (مخترع کدهای فضا-زمان در مخابرات)
  • آندره آغاسی (قهرمان تنیس)
  • حسین اسلامبلچی(رئيس شرکت مخابرات آمریکا AT&T)
  • بیژن داوری (معاون ارشد شرکت آی‌بی‌ام)
  • انوشه انصاری (رئیس موسسه فناوری تل‌کام و حامی مالی جایزه انصاری)
  • فیروز نادری (مدیر پروژهٔ مریخ‌نورد ناسا)
  •  
  • محمد جمشیدی (استاد دانشگاه و عضو همکار در برخی از پروژه‌های ناسا)
  • آزیتا ولی‌نیا (استاد فیزیک دانشگاه در آمریکا و عضو پژوهشگران ناسا)
  • آزاده تبازاده (دانشمند ایستگاه فضایی ناسا)
  • کریستین امان‌پور (رئیس بخش خبری سی‌ان‌ان در آمریکا)
  • شهره آغداشلو (بازیگر)
  • فریار شیرزاد (معاون وزارت بازرگانی آمریکا و دستیار ریاست جمهوری آمریکا در کاخ سفید)
  •  
  • کتیا فلک‌شاهی (مدیر شرکت NEA)
  • بيژن پاكزاد (بزگترين سازندهٔ عطر و طراح لباس جهان)
  • آسیه نامدار (گوینده اخبار در سی‌ان‌ان)
  • محسن معظمی (معاون ارشد شرکت سیسکو سیستم)
  • رودی بختیار (از مجریان خبری در سی‌ان‌ان)
  • پروفسور عبدالحسن آستانه اصل (استاد دانشگاه برکلی،کالیفرنیا،آمريكا و
  •  محقق ) چگونگی ریزش برجهای دوقلو در حادثه ۱۱ سپتامبر)

    منبع سایت ویکی پدیا

    کاش لااقل اونایی که موندن تو ایران قدرشونو بدونیم

  • + نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 19:28 |

    مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن

    جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

    سوالات را بخوانید

    ۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

    الف) ۱۱۶ سال

    ب ) ۹۹ سال

    ج ) ۱۰۰ سال

    د ) ۱۵۰ سال

    او نمیتواند به این سوال جواب دهد

    ۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

    الف) برزیل

    ب) شیلی

    ج) پاناما

    د)اکوادور

    حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند

    ۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

    الف) ژانویه

    ب) سپتامبر

    ج) اکتبر

    د) نوامبر

    این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند

    ۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

    الف) ادر

    ب) آلبرت

    ج) جرج

    د) مانوئل

    خوب بقیه حضار باید به دادش برسند

    ۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

    الف) قناری

    ب) کانگارو

    ج) توله سگ

    د) موش

    در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده

    اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی

     خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید

    جوابها

    ۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید (۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)

    ۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه

    ۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه

    ۴ـ اسم شاه جرج .آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت

    ۵ـ توله سگ .اسم لاتین آن

    insularia canaria یعنی جزایر توله سگ

    + نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 19:25 |

    بیشتر ما یاد گرفته ایم که مدام در پی چیز بعدی و بعدی و بعدی باشیم و خود را متقاعد کرده ایم که شادی ما فقط در مقصد مطلوبمان قرار دارد. خودمان را در چرخه پایان ناپذیر خواستن و انتظار کشیدن گرفتار کرده ایم.

    وقتی برای خوشحال بودن و برای تجربه خوشی و نشاط و موفقیت در انتظار " آن روز که ..." هستیم ، در توهمی زندگی میکنیم که موجب دلمردگی ما شده است و توان لذت بردن از زندگی کنونی را از ما میگیرد.

    رؤیاها با رنگها و مزه های مختلف به سراغمان میآیند و بیشتر اوقات ما آنها را با هدف اشتباه میگیریم. "وقتی که عاقبت به ... برسم". "همین که این دوره ی ... بگذرد، رژیم میگیرم و به سلامتی ام توجه میکنم" و... این طرز فکر مارا دچار خشم و ناتوانی و نارضایتی مداوم میکند.
    رؤیاهایمان سالهای پیاپی فریبمان میدهد و چشمانمان را می بندد و ما را در انجام تغییراتی که میخواهیم ناتوان میکند.

    فقط زمانی نیروی متعالی کردن زندگیمان را در اختیار خواهیم گرفت که رؤیاهایی که ما را در آرزوی و انتظار تغییر وضعیت نگاه داشته اند آشکار کنیم.

    از شما می خواهم که خوب نگاه کنید و ببینید منتظر چه هستید. کدام رؤیای "یک روز..." مدام شادی و رضایتتان را به تعویق می اندازد.
    وقتی خوشحال خواهم بود که: این مقدار پول در بیاورم، به دانشگاه بروم، شغل خوبی پیدا کنم، به وزن دلخواهم برسم، بدهی هایم را بپردازم.

    اگر یکی یا بعضی از این عبارات برایتان آشناست احتمالا در رؤیایی گرفتار شده اید که امکان نشاط و موفقیتی را که شایسته آن هستید از شما میگیرد.

    برای آنکه فراسوی رؤیاهایتان بروید و واقعا زندگی رؤیایی خود را بیافرینید باید آنچیزی را که واقعا به دنبالش هستید آشکار کنید و ببینید که وقتی سرانجام به آرزوی خود برسید چه احساسی خواهید داشت.

    اگر در آرزوی شهرت هستید میخواهم بگویم که در واقع شما به دنبال شهرت نیستید بلکه خواهان احساسی هستید که فکر میکنید شهرت به شما میدهد. با جواب دادن به این سؤال که "وقتی بینهایت مشهور شوم چه احساسی خواهم داشت؟" متوجه میشوید که واقعا خواستار چه هستید. شاید احساس ارزشمند بودن ، قدرتمند بودن ، مهم یا خاص بودن برایتان مطلوب است.

    بسیاری را میشناسم که فکر میکنند اگر کمی پول بیشتر ، موفقیت یا شهرت یا هر چیز بیشتر دیگری داشته باشند خوشبختی را پیدا میکنند اما این یک خیال و یک توهم است!

    اما چطور میتوان به شادی دست یافت؟ فقط کافیست که خیالاتمان را تشخیص دهیم  و  از خودمان بپرسیم: اگر این اتفاق رخ دهد چه احساسی به من دست خواهد داد؟ بعد روند بخشیدن آن احساس به خودمان را آغاز کنیم و آن گام به راستی زندگی ما را متحول میکند.

    وقتی متعهد میشویم که به نیازهایمان رسیدگی کنیم و احساساتی را که آرزو داریم به خودمان ببخشیم معجزه حقیقی رخ میدهد و می بینیم که هر چیزی را که آرزومندش هستیم در دسترس ما قرار دارد ، آنگاه خواسته های ما واقعیتی میشود که میتوان مطالبه اش کرد البته به شرطی که حاضر باشیم کارهای لازم را انجام دهیم و مسؤلیت نیازهایمان را بپذیریم.


    اقدام کنید و خیالات خودتان را بررسی کنید:

    شرحی از زندگی خیالی موردنظرتان را که امیدوارید روزی به آن برسید بنویسید. خیالاتتان را تجزیه و تحلیل کنید تا تشخیص دهید که امیدوارید با تحقق آنها به چه احساسی دست پیدا کنید. بعد یک کار را مشخص کنید که با انجام دادنش بطور روزانه بتوانید همان احساسی را که دنبالش هستید در خودتان بوجود آورید. البته خودتان را متعهد کنید که صد در صد مسؤل آفرینش احساس مطلوبتان باشید.

                                                     برگرفته از : بهترین سال زندگی ( دبی فورد )

    + نوشته شده توسط ناشناس در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت 19:2 |
    سلام دوستای گلم اگه میشه یه نظری درمورذ این عکس بده بگید منظورش چیه؟؟؟؟؟

     

         

    amin
     
     
     
     
    دانه های باران به شیشه ها
    ترانه دارد

    در اجاق من آتشی
    به چشمان من
    زبانه دارد

    بسته هر دری
    خفته هر که خانه دارد
    مرغ هوا هم آشیانه دارد

    شب سمج می نماید و دل
    بهانه دارد

    دل هوای او
    دل هوای می
    دل هوای بانگ عاشقانه دارد

    آن پرستوک از دیار ما
    بارغم به دل
    رفت و کس ندانم کزو
    نشانه دارد

    غم نشسته باغ جان من
    جنگلی است بی شکوفه لیک
    بنگر ای بهار دیررس
    شاخه ها جوانه دارد

    آتش است و ... شعله ها و دود
    طرح او فکنده در نظر
    با خیال او نگاه من
    خلوتی شبانه دارد

    پشت شیشه ها
    باد رهگذر
    ترانه دارد
    ...

    سیاوش کسرایی

    + نوشته شده توسط ناشناس در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت 19:5 |

    فقط من مانده‌ام . و بس.

    دیروز .. عصر رفتم کافه سنایی. یک ماه قبل هم سرزده بودم . بسته‌بود. همسایه‌اش گفت دارد تعمیرات می‌کند..
    دیروز اما باز بود. با این تفاوت که دیگر کافه سنایی من نبود. کلبه کوچک دوست‌داشتنی‌ام.. فکر می‌کردم اگر همه خاطرات خوش دوستان از‌دست‌داده‌ام را از من بگیرند، باز جایی هست که بروم و برای خودم - با یادشان - در تنهایی خلوت کنم..
    همه‌چیزش را تغییر داده‌اند. دیگر نه موسیقی دارد، نه آقای سی‌دی فروش و نه آن چهارپایه‌های لق ناراحتش را.. و نه مجتبی و نه سیگار برگ و نه آن ویترین پر از شکلات و سیگارش. در آنجا هم سیگار را ممنوع کرده اند... و یک موسیقی بی‌کلام غمگین به‌جای هایده و دلکش و گیتی آواز می‌خواند.
    راستش .. امروز که این را می‌نویسم از آن وقتهای نوشتنم نیست. یعنی کلمات خوب جفت و جور نمی‌شوند و حال نمی‌دهند.. اما فکر کردم مهم نیست. خواستم فقط بنویسم.
    که رفتم کافه سنایی بی‌دوست. بی عشق. تنها. و کسی نبود.و من فقط جاي همه نشسته بودم. به یاد ایرج. مامک . علیمان. پدرام. علی پ. آذر. موتوتی. سیگار برگ. سی‌دی کمرون. هات‌چاکلت. موکا و بوسه. و فهمیدم که گاه تنهایی بسیار بزرگ تر از غصه خودش می‌شود....

    + نوشته شده توسط ناشناس در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 19:50 |

    جهان سومی...

     

    سلام به همه ی دوستان خوب و گلم، این دفعه با موضاعات  متنوع و طولانی  آپ کردم که امیدوارم مورد قبول همگی باشه و بتونیم از نظرات عالیتون استفاده کنیم، این اولین آپ دوران دانشجوییم _ ترم اولی_  که انشا الله مورد قبول باشه. هر چی به نظرم جالب بوده واستون گذاشتم؟

    دلم گرفته از خیلی چیزا از خیلی از افراد.دل گرفته-هوای ابری-برف-سرما-آدمای کم لطف و نامهربونیاشون- امتحان ودرسهای نخونده ای که حوصلشونو نداری- روزگار و کاراش.... . خدایا شکرت   کمکم کن مثل همیشه. کمکم کن

     

    برهنگی, بیماری عصر ماست.
    به گمان من, تن تو باید مال کسی باشد
    که روحش را برای تو
    عریان کرده است.
    "چارلی چاپلین"

    ...............................................

     من یک جهان سومی هستم؟

    بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...

    شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند...

    از دیفتری میترسیدیم... از وبا.... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...

    شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی...  اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم وبا او قدم بزنیم . فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"

    در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغیین کند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...

    شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود.....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...

    معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند...

    بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....

    اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....

    در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست...

    در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...

    گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟

    ..........................................................

    دوستی ها...؟

    يكي با هم كلاسي دوست ميشه .

    يكي با باباش دوست ميشه

    يكي با مادرش

    يكي با دختري ويكي با پسري

    ويكي باخداي خودش دوست ميشه

    كدوم يكي يكست و نيكست

    بيايد راهمون رو پيدا كنيم

    کدوم دوستی از همه بهتره...؟

    ...............................................................................

    خدايا!
    چون ماهيان كه از عمق و وسعت دريا بي خبرند ،
    عظمت و ژرفاي عمق تو را نمي شناسم.
    فقط مي دانم ...
    كه معبود اين دل خسته هستي
    و اگر ديده از من بر گيري ،
    خواهم مرد.

    ..................................................

    ۱) یکی دلش به 100 دل بنده

    2) یکی 100 دل به یه دل میبنده

    3) یکی دل به یه دل میبنده و تا آخرش پابنده

    4) یکی هر بار به یکی دل میبنده

    5) یکی دل میبنده تا بخنده

    6) یکی دلش آکبنده مونده به کی دل ببنده

     حالا تو دلت شماره چنده؟

     ........................................................................... 

    نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي چشمان ابی بسته خواهد شد اما آسمان کی بسته خواهد شد......

    ............................................................................................

     چارلی چاپلین

    چارلز اسپنسر چاپلین،جونیور(16 آوریل1889-25دسامبر 1977)بازیگر صاحب جایزه اسکار و یکی از مشهور ترین بازیگران و کارگردانان هالیوود بوده است.

    چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست. او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از بچه هاکه ژرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدر به ارث برد.

    وی چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب باز می کنند.

    چند سال پیش وقتی ژرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیز ترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.

     ژرالدین! دخترم

    اینجا شب است ....شب نوئل؛در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند،نه تنها در برادر و خواهر تو، حتی مادرت،به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن،به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم.

    من از تو بس دورم خیلی دور ... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور کنند؛ تصویر تو آنجا روی میز هم هست،تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست،

    اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی صحنه ی پر شکوه شانزه لیزه می رقصی؛این را می دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم، و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم.

    شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاه دخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده،شاهزاده خانم باش و برقص،ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آورگلهایی که برایت فرستاده اند، ترا فرصت هوشیاری داد، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم! وقتی بچه بودی شب های دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم:قصه ی زیبای خفته در جنگل، قصه اژدهای بیدار در صحرا،خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم:برو! من در رویای دخترم خفته ام، رویا می دیدم ژرالدین ، رویا.... رویای فردای تو، رویای امروز تو.

    آری ، من چارلی هستم ، من دلقک پیری بیش نیستم.

    امروز نوبت توست،برقص!من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی! این رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگرتن کاه ترا به آسمانها خواهد برد،برو! آنجا هم برو،اما گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن! زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را، که با شکم گرسنه و پاهایی که از بینوایی می لرزد، می رقصند. من از اینان بودم ژرالدین!

    در آن شب های افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رقتی،من باز بیدار می ماندم،در چهره ی تو می نگریستم،ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم: چارلی!آیا این بچه گریه هرگز تو را خواهد شناخت؟

    تو مرا نمی شناسی ژرالدین ، در آن شب های دور،بس قصه ها با تو گفتم،اما،قصه ی خود را هرگز نگفتم. این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک پیری که در پست ترین محلات لندن، آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر،من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد، اما سکه ی صدقه ی رهگذر خود خواهی،آن را می خشکاند،احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند،نباید حرفی زد.

    داستان من به کار تو نمی آید،از تو حرف بزنیم! به دنبال تو نام من است.چاپلین! با همین نام چهل سال،بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند من گریستم.

    ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی می کنی،تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب،هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی،آن تحسین کننده گان ثروتمند را یکسره فراموش کن . اما حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس...و اگر آبستن بود وپولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند اما برای خرج های دیگرت باید صورت حسابی بفرستی.

    گاه به گاه با اتوبوس، با مترو شهررا بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یکباربا خود بگو:من هم یکی از آنان هستم!تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر!

    هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را میشکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه شهر پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم،از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است.در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید،زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو! آنجا از نور افکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.

    نور افکن کولیان تنها نور ماه است!

    نگاه کن! خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد؛ و این را بدان که در خانواده چاپلین هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد!

    من خواهم مرد، و تو خواهی زیست. امید من آنست که تو هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم،هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر؛اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی، با خودت بگو: سومین سکه مال من نیست ،این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستوجویی لازم نیست ،این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.

    اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم،برای آنست که از نیروی افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.من زمانی دراز در سیرک زیسته ام؛ همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند،نگران بوده ام.

    اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم: مردمان بر روی زمین . استوار، بیش از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند. شاید که شبی، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا بفریبد،آن شب این الماس ریسمان نا استواری خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهی کرد!آن روز تو بند باز ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند! دل به زر و زیور نبند،زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه، این الماس برای همه می درخشد.

    .....اما اگر روزی دل به چهره مردی بستی، با او یکدل باش،به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد.

    او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی،شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است ،این را می دانم. به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت.

    اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.

    برهنگی، بیماری عصر ماست،و من پیر مردم شاید حرفهای خنده دار می زنم.

    اما به گمان من ،تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.

    بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد.مال دوران پوشیدگی . نترس این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....

    به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره ی لختی ها می شود!می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند.با من با اندیشه های من جنگ کن دخترم؛من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با ین همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند،می خواهم یک امید به خودم بدهم؛امشب شب نوئل است، شب معجزه؛امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا آنچه من براستی می خواستم بگویم دریافته باشی.

    چارلی دیگر پیر شده است.

    ژرالدین ! دیر یا زود باید جامه های نمایش،روزی هم جامه عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم ،تنها گاهگاهی چهره ی خود را در آیینه نگاه کن، آنجا مرا نیز خواهی دید! خون من در رگ های توست.

    امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگ های من می خشکد،چارلی را ، پدرت را فراموش نکنی،من فرشته نبودم،اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم!تو نیز تلاش کن

     

    بدون شرح...؟

     

     حاج آقا و احکام شرعی بانوان!!!

     

    این هم شناسنامه یک مرد موفق در زندگی؟

     

     اینم یه عکس جالب واسه جوونا...؟ 

    + نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 17:55 |

    <<فال روزانه بیست و یکم دی ماه 87>> 

     متولدین فروردین : مسائل مالی امروز دارای اهمیت زیادی است. اما خودتان را درگیر جزئیات نكنید. مراقب باش كه بعضی بی باكی ها و جسارتهای كودكانه میتواند تو را آسیب پذیر كند سعی كن از این مسائل فاصله گرفته و در پرتو یك برنامه ریزی درست موفقیت را برای خود تضمین كنی. تنها با زور نمیتوان این مشكل را حل و فصل كرد سرو صدا و آشوب یا آشفتگی هم كار ساز نمیتواند بود تنها فكری روشن و تدبیری كار آمد می خواهد كه به وسیله ی آن بتوان این مشكل را از سر راه برداشت.


     
    متولدین اردیبهشت : به خاطر داشته باشید که همه چیز در زندگی به همکاری کمک و حس نسبت به دیگران بستگی دارد بنابراین امروز افراط نکنید. البته باید به اهداف خودتان به خوبی فکر کنید اما به خاطر داشته باشید که دیگران هم نهایت سعی خودشان را می کنند هر چند اگر ایده های آنها به خوبی مال شما نباشد.



     
    متولدین خرداد : سعی كنید به دل یك نفر راه پیدا كنید، اما این كار را به زور انجام ندهید. شما دیدی حقیقی به مسائل دارید كه به نفع شما می باشد. آرامش شما در انجام كارها به شخصی نشان می دهد كه شما هم می توانید از رویا بیرون بیایید.باید زندگی اجتماعی خود را به گونه ای تنظیم كنی كه به زندگی شخصی و فردی تو آسیبی نرساند به هر حال موفقیت تو در گرو ایجاد تعادل بین این دو كانون است نه قربانی كردن یكی به نفع دیگری.



     
    متولدین تیر : امروز یکی از دوستان تان به کمک شما نیاز دارد،بنابراین سعی کنید زمانی را برای آنها قرار دهید.آن ها برای شما ارزش قائل اند.اما احتیاجی هم به هم دلی ندارند.امروز می توانید برای آینده برنامه ریزی کنید.مخصوصاً اگر برنامه ریزی برای سفر یا تحصیل باشد. وضعیت زائل تو در حال بهبودی است این عارضه ی بیماری به زودی از بین خواهد رفت كمی مراقبت و تحمل تو را برای همیشه بیمه خواهد كرد روحیه ی خود را تقویت كن.



     
    متولدین مرداد : از همراهی فامیل و دیگر مردمی كه به آنها نزدیك هستید احساس لذت ببرید. امروز شما حالت مهمان نوازی دارید و می توانید از دعوت كردن كسی برای شام لذت ببرید اگر افكار شما متوجه طراحی داخلی شده، می خواهید كه هر چه سریع تر افكار خودتان را به مرحله اجرا بگذارید. پیروزی دور از دسترس تو نیست بنابر این نباید نومید بود و به زمین و زمان كفر گفت اگر از تمام امكانات و توانایی خود بهره برداری كنی حتما موفق خواهی شد.



     
    متولدین شهریور : هر چقدر تلاش می کنید تا نظر یک نفر را عوض کنید کاملاً بی فایده است.بهتر است صبر کنید تا خودشان بفهمند شما درست می گویید.پافشاری شما تنها وقت تلف کردن است.امروز پیشنهاد خوبی میرسد كه میتوان در مورد آن تصمیم مقتضی را گرفت تو در آرزوی چیزی هستی كه به این سادگی به دست نخواهد آمد باید برای كسب آن زحمت زیادی كشید و بسیار حوصله داشت.



     
    متولدین مهر : امروز توجه خود را معطوف به امور مالی کنید،به خصوص اگر می خواهید که پولتان سودی به شما برساند و شما می توانید در آینده تعادلی در حساب های بانکی تان پیدا کنید.با مردم صحبت کنید وببینید که کدام یک تجربه ای را که شما نیاز دارید،دارند و با دقت به آنها گوش کنید.اگر از این که توانایی پول خرج کردن را دارید خوشحالید،از خریدن اشیاء ویا چیزهایی که در طی سال ها به ارزش آنها افزوده می شود،لذت خواهید برد.

     


     
    متولدین آبان : امروز همسرتان نیاز به توجه بیشتری دارد اما از آنجایی که ماه در علامت خود شما قرار دارد،شما تمایل ندارید مدارا کنید.در عوض ،تصمیم دارید بدون توجه به دیگران هر چیزی را که می خواهید بیان کنید.تنها چیزی که متوجه می شوند این است که شما فعلاً صبور نیستید.سعی کنید در این زمینه افراط نکنید.



     
    متولدین آذر : امروز ستاره ها نشان می دهند كه تمام علائم وجود دارند كه كار یا برنامه ای كه خیلی به آن با تمام وجود علاقه مندید را به پیش ببرید. نیت شما این است كه آنچه از دستتان بر می آید در این مورد انجام دهید و این موفقیت شما را در نتایچ تضمین می كند. ممكن است تعجب كنید از این كه چقدر مصمم هستید در حال حاضر و بمحض این كه قدم اول را شروع كنید دیگر چیزی جلودار شما نخواهد بود. یادتان نرود كه تغذیه صحیح داشته باشید و استراحت كنید حتی اگر احساس آنرا ندارید.
     


     
    متولدین دی : امروز همه دور هم جمع هستند ولی علی رغم این جمع دوستان شما باز هم مایلید كه كارها را به روش خودتان انجام دهید. البته كه شما می توانید هر كاری را به تنهایی انجام دهید ولی آیا احساس تنهایی نمی كنید؟ ریسكی نكنید كه وضعیت را ناهنجار و ناخشنود سازد. برای جلب مشاركت دیگران در درجه ی اول باید به نیازها و تمایلات آنها پی برد و سلیقه ی هر كدام را شناخت ودر یك برنامه ی مشترك هر كدام از آنها را به یاری فرا خواند.



     
    متولدین بهمن : لازم است امروز به موضوعات کاری توجه بیشتری داشته باشید و باید تا حد امکان منظم باشید تا بتوانید در زمان محدودی که در اختیار دارید به همه کارهایتان برسید و اگر برای امروز از قبل برنامه ریزی کنید این کار باعث می شود که از همان ابتدای کار موفق باشید اما لازم است که حواستان را جمع کنید تا در وسط راه نیروی خود را از دست ندهید.
     


     
    متولدین اسفند : در ذهنتان ممکن است از خوشی بال در آورده باشید اما به خاطر داشته باشید پاهایتان را محکم روی زمین حفظ کنید یک لحظه کم شدن تمرکز می تواند به معنای یک مطالبه پرخرج روی بیمه ماشین شما باشد. حواستان را پرت نکنید تا سالم به خانه برسید. همسر از تو انتظار كلامی شیرین و حرفی دلنشین داردبعضی از انتقادها و ایرادها را باید به اوقات دیگری سپرد و در عوض فرصت را برای دوست داشتن غنیمت شمرد.

    + نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت 17:52 |

    چشم و مغز ...

    سلام

    ببخشید خیلی دیر به دیر وبلاگم به روزمیشه! دیگه چیکار میشه کرد...

    اول از همه آدرس یه پست رو از وبلاگ آقا روح الله خبازی براتون لینک کنم. خیلی مکالمه ی زیبایی بود و حیفم اومد اون دسته از مخاطبینم که به وبلاگ آقا روح الله سر نمیزنن نخوننش! اول می خواستم در قالب یه پست جدید بذارم ولی خوب دیدم بهتره خودتون برین و بخونین و برا خود آقا روح الله نظر بدین

     خدایا نذار بزرگ شم 


    خوب برای تنوع و عوض کردن آب و هوای وبلاگ این عکسارو براتون گذاشتم. سعی کنید به دستورالعمل های هر عکس عمل کنید

    ۱- توی این دو تا عکس به وسط عکس نگاه کنید و سرتون رو عقب و جلو ببرید

    ۲- چشمهایتان را روی عکس بچرخانید...

    ۳- چشمهایتان را روی عکس جابجا کنید... چه اتفاقی می افتد؟

    ۴- توی عکس زیر نشانگر ماوس رو در وسط عکس قرار داده و به آرامی بالا و پایین ببرید...

    چه می بینید؟ موج زیبایی که بین گلها ایجاد میشه رو می بینید؟

    ۵- با نگاه کردن به علامت مثبت و جلو و عقب بردن سر از مانیتور چه می بینید؟

    ۶-برای چند لحظه به نقطه ی سیاه وسط تصویر خیره شوید...

    خواهید دید که لکه های رنگی اطراف آن ناپدید می شوند

    ۷- چشم هایتان را روی عکس بچرخانید...

    ---------------------------------------------------------------------------------

    تحت المتن ۱: تبریک میگم شما نرمش خوبی به چشمها و گردنتان دادید!

    تحت المتن ۲: نظر یادتون نره

    + نوشته شده توسط ناشناس در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت 20:0 |


    Powered By
    BLOGFA.COM