جهان سومی...
سلام به همه ی دوستان خوب و گلم، این دفعه با موضاعات متنوع و طولانی آپ کردم که امیدوارم مورد قبول همگی باشه و بتونیم از نظرات عالیتون استفاده کنیم، این اولین آپ دوران دانشجوییم _ ترم اولی_ که انشا الله مورد قبول باشه. هر چی به نظرم جالب بوده واستون گذاشتم؟
دلم گرفته از خیلی چیزا از خیلی از افراد.
دل گرفته-هوای ابری-برف-سرما-آدمای کم لطف و نامهربونیاشون- امتحان ودرسهای نخونده ای که حوصلشونو نداری- روزگار و کاراش.... .
خدایا شکرت کمکم کن مثل همیشه. کمکم کن
برهنگی, بیماری عصر ماست.
به گمان من, تن تو باید مال کسی باشد
که روحش را برای تو
عریان کرده است.
"چارلی چاپلین"
...............................................
من یک جهان سومی هستم؟
بعضی سوختن ها جوری هستند که تو امروز میسوزی، اما فردا دردش را حس میکنی...داستان کیفیت زندگی و "رشد" آدمها در جاهایی که " جهان سوم" نامیده میشوند، مثل همین جور سوزش هاست ...از هر دوره که میگذری، میسوزی و در دوره بعد دردش را میفهمی...
شادی ها و دغدغه های کودکی ما : در همان گوشه دنیا که "جهان سوم " نامیده میشود، شادی های کودکی ما درجه سه است ، ولی دغدغه های ما جدی و درجه یک... شادی کودکیمان این است که کلکسیون " پوست آدامس" جمع کنیم...یا بگردیم و چرخ دوچرخه ای پیدا کنیم و با چوبی آن را برانیم... توپ پلاستیکی دو پوسته ای داشته باشیم و با آجر، دروازه درست کنیم و در کوچه های خاکی فوتبال بازی کنیم... اما دغدغه هایمان ترسناک تر بود...اینکه نکند موشکی یا بمبی، فردا صبح را از تقویم زندگی ات خط بزند... اینکه نکند "دفاعی مقدس"، منجر به مرگ نامقدس تو بشود یا تو را یتیم کند...
از دیفتری میترسیدیم... از وبا.... از جنون گاوی... مدرسه، دغدغه ما بود...خودکار بین انگشتان دستمان که تلافی حرفهای دیروز صاحبخانه به معلممان بود... تکلیفهای حجیم عید ... یا کتابهایی که پنجاه سال بود بابا در آنها آب و انار میداد...
شادی ها و دغدغه های نوجوانی ما: دوره ای که ذاتا بحرانی بود و بحران " جهان سوم" بودن هم به آن اضافه شده... در آین دوره، شادی هایمان جنس " ممنوعی" دارند... اینکه موقتی عاشق شوی...دوست داشتن را امتحان کنی... اما همه این شادی ها را در ذهنمان برگذار میکردیم... کلا زندگی یک نفره ای داریم با فکری دو نفره.... این میشد که یاد بگیریم "جهان سومی" شادی کنیم... به جای اینکه دست در دست دخترک بگذاریم وبا او قدم بزنیم . فقط دنبالش کنیم...یا اینکه نگوییم" دوستت دارم" و بگوییم " امروز خانه خالی دارم"
در عوض دغدغه هایمان بازهم جدی هستند...اینکه از امروز که 15 سال داری، باید مثل یک مرتاض روی کتابهای میخی مدرسه ات دراز بکشی و تا بیست و چهار سالگی همانجا بمانی... بترسی از این که قرار است چند صفحه پر از سوالات "چهار گزینه ای" ، آینده تو ، شغل تو ، همسر تو و لفب تو را تغیین کند... تو فقط سه ساعت برای همه اینها فرصت داری...
شادی ها و دغدغه های جوانی ما: شادی ها کمرنگ تر میشود و دغدغه ها پررنگ تر... شاید هم این باشد که شادی هایت هم، شکل دغدغه به خودشان میگیرند...مثلا شادی تو این است که روزی خانه و ماشین میخری ... اما رسیدن به این شادی ها برایت دغدغه میشود.....رسیدن به آنها برای تو هدف میشود...هدفی که حتما باید "جهان سومی" باشی که آنرا داشته باشی... و هیج جای دیگربرای کسی هدف نیستند...
معبارهای " آدم خوب بودن" جهان سومی هم دغدغه تو میشود...و میترسی از اینکه نکند کسی قبل از خدا، تو را در این دنیا محاکمه کند...
بعضی از شادی هایت غیر انسانی میشود...با پول شهوتت را میخری...با گردی سفید مست میشوی نه با شراب... با دود دغدغه هایت را کمرنگتر میکنی و غبار آلود....
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود... اینکه در سال چند بار لبخند میزنی...در روز چند بار گریه میکنی...راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند... و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست....
در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد...در این دنیا "سلام " به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست... لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست...
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، ک.ا.ن.د.و.م، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند...اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند.... اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست...
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی...اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند.... گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه "تو " جهان سوم را درست میکنی؟
..........................................................
دوستی ها...؟
يكي با هم كلاسي دوست ميشه .
يكي با باباش دوست ميشه
يكي با مادرش
يكي با دختري ويكي با پسري
ويكي باخداي خودش دوست ميشه
كدوم يكي يكست و نيكست
بيايد راهمون رو پيدا كنيم
کدوم دوستی از همه بهتره...؟
...............................................................................
خدايا!
چون ماهيان كه از عمق و وسعت دريا بي خبرند ،
عظمت و ژرفاي عمق تو را نمي شناسم.
فقط مي دانم ...
كه معبود اين دل خسته هستي
و اگر ديده از من بر گيري ،
خواهم مرد.
..................................................
۱) یکی دلش به 100 دل بنده
2) یکی 100 دل به یه دل میبنده
3) یکی دل به یه دل میبنده و تا آخرش پابنده
4) یکی هر بار به یکی دل میبنده
5) یکی دل میبنده تا بخنده
6) یکی دلش آکبنده مونده به کی دل ببنده
حالا تو دلت شماره چنده؟
...........................................................................
نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي چشمان ابی بسته خواهد شد اما آسمان کی بسته خواهد شد......
............................................................................................
چارلی چاپلین
چارلز اسپنسر چاپلین،جونیور(16 آوریل1889-25دسامبر 1977)بازیگر صاحب جایزه اسکار و یکی از مشهور ترین بازیگران و کارگردانان هالیوود بوده است.
چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست. او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از بچه هاکه ژرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدر به ارث برد.
وی چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب باز می کنند.
چند سال پیش وقتی ژرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیز ترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدین! دخترم
اینجا شب است ....شب نوئل؛در قلعه ی کوچک من همه ی این سپاهیان بی سلاح خفته اند،نه تنها در برادر و خواهر تو، حتی مادرت،به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خفته را بیدار کنم خود را به این اتاق کوچک نیمه روشن،به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم.
من از تو بس دورم خیلی دور ... اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه ی من دور کنند؛ تصویر تو آنجا روی میز هم هست،تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست،
اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی صحنه ی پر شکوه شانزه لیزه می رقصی؛این را می دانم، و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی آهنگ قدم هایت را می شنوم، و درین ظلمات زمستانی برق ستارگان چشمانت را می بینم.
شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاه دخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده،شاهزاده خانم باش و برقص،ستاره باش و بدرخش ، اما اگر قهقه ی تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آورگلهایی که برایت فرستاده اند، ترا فرصت هوشیاری داد، در گوشه ای بنشین ، نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار، من پدر تو هستم ژرالدین! من چارلی چاپلین هستم! وقتی بچه بودی شب های دراز به بالینت نشستم و برایت قصه ها گفتم:قصه ی زیبای خفته در جنگل، قصه اژدهای بیدار در صحرا،خواب که به چشمان پیرم می آمد طعنه اش می زدم و می گفتم:برو! من در رویای دخترم خفته ام، رویا می دیدم ژرالدین ، رویا.... رویای فردای تو، رویای امروز تو.
آری ، من چارلی هستم ، من دلقک پیری بیش نیستم.
امروز نوبت توست،برقص!من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه ی حریر شاهزادگان می رقصی! این رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدن های تماشاگرتن کاه ترا به آسمانها خواهد برد،برو! آنجا هم برو،اما گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن! زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را، که با شکم گرسنه و پاهایی که از بینوایی می لرزد، می رقصند. من از اینان بودم ژرالدین!
در آن شب های افسانه ای کودکی که تو با لالایی قصه های من به خواب می رقتی،من باز بیدار می ماندم،در چهره ی تو می نگریستم،ضربان قلبت را می شمردم و از خود می پرسیدم: چارلی!آیا این بچه گریه هرگز تو را خواهد شناخت؟
تو مرا نمی شناسی ژرالدین ، در آن شب های دور،بس قصه ها با تو گفتم،اما،قصه ی خود را هرگز نگفتم. این هم داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک پیری که در پست ترین محلات لندن، آواز می خواند و می رقصید و صدقه جمع می کرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام.من درد بی خانمانی را کشیده ام و از این ها بیشتر،من رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد، اما سکه ی صدقه ی رهگذر خود خواهی،آن را می خشکاند،احساس کرده ام. با این همه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند،نباید حرفی زد.
داستان من به کار تو نمی آید،از تو حرف بزنیم! به دنبال تو نام من است.چاپلین! با همین نام چهل سال،بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند من گریستم.
ژرالدین! در دنیایی که تو زندگی می کنی،تنها رقص و موسیقی نیست. نیمه شب،هنگامی که از سالن پر شکوه تئاتر بیرون می آیی،آن تحسین کننده گان ثروتمند را یکسره فراموش کن . اما حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس...و اگر آبستن بود وپولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام فقط این نوع خرج های تو را بی چون و چرا قبول کند اما برای خرج های دیگرت باید صورت حسابی بفرستی.
گاه به گاه با اتوبوس، با مترو شهررا بگرد، مردم را نگاه کن، زنان بیوه و کودکان یتیم را نگاه کن و دست کم روزی یکباربا خود بگو:من هم یکی از آنان هستم!تو یکی از آنها هستی دخترم نه بیشتر!
هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به انسان بدهد، اغلب دو پای او را میشکند. وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خویش بدانی همان لحظه صحنه را ترک کن و با اولین تاکسی خود را به حومه شهر پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم،از قرنها پیش آنجا گهواره بهاری کولیان بوده است.در آنجا رقاصه هایی مثل خودت خواهی دید،زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو! آنجا از نور افکن های تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.
نور افکن کولیان تنها نور ماه است!
نگاه کن! خوب نگاه کن! آیا بهتر از تو نمی رقصند؟ اعتراف کن دخترم! همیشه کسی هست که بهتر از تو باشد؛ و این را بدان که در خانواده چاپلین هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا گدای کنار رود سن ناسزایی بدهد!
من خواهم مرد، و تو خواهی زیست. امید من آنست که تو هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم،هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر؛اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی، با خودت بگو: سومین سکه مال من نیست ،این باید مال یک مرد گمنام باشد که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جستوجویی لازم نیست ،این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم،برای آنست که از نیروی افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم.من زمانی دراز در سیرک زیسته ام؛ همیشه و هر لحظه به خاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند،نگران بوده ام.
اما این حقیقت را با تو بگویم دخترم: مردمان بر روی زمین . استوار، بیش از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط می کنند. شاید که شبی، درخشش گرانبهاترین الماس این جهان ترا بفریبد،آن شب این الماس ریسمان نا استواری خواهد بود که به حتم از آن سقوط خواهی کرد!آن روز تو بند باز ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی همیشه سقوط می کنند! دل به زر و زیور نبند،زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه، این الماس برای همه می درخشد.
.....اما اگر روزی دل به چهره مردی بستی، با او یکدل باش،به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد.
او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی،شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است ،این را می دانم. به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند. به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت.
اما هیچ چیز و هیچ کس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند.
برهنگی، بیماری عصر ماست،و من پیر مردم شاید حرفهای خنده دار می زنم.
اما به گمان من ،تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری.
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد.مال دوران پوشیدگی . نترس این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
به هر حال امیدوارم تو آخرین کسی باشی که تبعه جزیره ی لختی ها می شود!می دانم که پدران و فرزندان همیشه جنگی جاودانی با یکدیگر دارند.با من با اندیشه های من جنگ کن دخترم؛من از کودکان مطیع خوشم نمی آید با ین همه پیش از آنکه اشک های من این نامه را تر کند،می خواهم یک امید به خودم بدهم؛امشب شب نوئل است، شب معجزه؛امیدوارم معجزه ای رخ دهد تا آنچه من براستی می خواستم بگویم دریافته باشی.
چارلی دیگر پیر شده است.
ژرالدین ! دیر یا زود باید جامه های نمایش،روزی هم جامه عزا بپوشی و بر سر مزار من بیایی. حاضر به زحمت تو نیستم ،تنها گاهگاهی چهره ی خود را در آیینه نگاه کن، آنجا مرا نیز خواهی دید! خون من در رگ های توست.
امیدوارم حتی آن زمان که خون در رگ های من می خشکد،چارلی را ، پدرت را فراموش نکنی،من فرشته نبودم،اما تا آنجا که در توان من بود تلاش کردم آدمی باشم!تو نیز تلاش کن
بدون شرح...؟

حاج آقا و احکام شرعی بانوان!!!

این هم شناسنامه یک مرد موفق در زندگی؟

اینم یه عکس جالب واسه جوونا...؟

+ نوشته شده توسط ناشناس در شنبه بیست و یکم دی 1387 و ساعت
17:55 |