خدا اون بالاست

پسر ایرانی!! این بار اگر زن زیبارویی را دیدید؛ هوس را زنده به گور كنید و خدا را شكر كنید برای خلق این زیبایی! زیر باران اگر دختری را سوار كردید؛ ...جای شماره به او امنیت بدهید و او را به مقصد مورد نظرش برسانید ، نه به مقصد مورد نظرتان! هنگام ورود به هر مكانی؛ با لبخند بگویید: اول شما! در تاكسی ، خودتان را به در بچسبانید، نه به او! بگذارید زنِ ایرانی وقتی مرد ایرانی را در كوچه خلوت می بیند؛ احساس امنیت كند نه ترس! بیاییدفارغ از جنسیت كمی مرد باشید.
آيا مي شود..................!!!!!!!!

 


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : چهارشنبه ششم شهریور 1392 | 14:8 | نویسنده : ناشناس |

دلم برای توپ پلاستیکی دولایه تنگ شده… اما افسوس. همه چیز، چه زود تمام شد…

 

انگار که چیزی تغییر نکرده باشد. هنوز روزها خورشید از سمتِ همیشگی‌اش بیرون می‌آید و شب‌ها از آن سمتِ همیشگی می‌رود و باز پیراهن آسمان، ستاره باران می‌شود. هنوز بلبل‌ها می‌خوانند، گنجشک‌ها در جست‌وجوی غذا، زمین را می‌جویند و در جست‌و‌جوی جفت خویش، دنبال هم می‌کنند. درختان سبز اند و آسمان آبی‌ست. گهگاهی هم ابری، بارانی، بادی شاید. هنوز زمین گرد است و به دور خودش می‌چرخد و به دور خورشید. و باز دوباره باز می‌گردد همان جای قبلی‌اش، همان جایی که بود. هنوز هم سیب را که به آسمان بیاندازیم، هزار چرخ می‌خورد و باز به زمین باز می‌گردد. هنوز حرف گالیله درست است و قانون نیوتن پابرجاست. هنوز هم آدم‌ها دو پا دارند و الاغ‌ها چهار پا. انسان‌ها راه می‌روند، پرنده‌ها پرواز می‌کنند و دوزیستان می‌خزند. هنوز ابریشم را از کرم‌ها می‌گیرند، آن مرد در باران می‌آید، صد دانه یاقوت یک‌جا می‌نشینند. هنوز کبری تصمیم می‌گیرد، چوپان دروغ می‌گوید، گرگ گوسفندان را میدرد، روباه پنیر از کلاغ می‌دزدد، ریزعلی پیراهنش را آتش می‌زند و بابا نان می‌دهد.

هنوز می‌خندم، گریه می‌کنم، نمی‌خندم. خوابم، بیدارم، و دوباره می‌خوابم. می‌نشینم، راه می‌روم، و باز می‌نشینم. درست مثلِ همیشه… اما نه، انگار چیزی در من، و شاید در تمامِ دنیا تغییرکرده باشد. چیزی که نه کسی متوجه آن می‌شود و نه می‌توان به کسی گفت حتی. نمی‌فهمندش. درست مثلِ گفتنِ خاطره‌ی پرواز برای یک مرغ تخمگذار، یا آن پرنده‌ی قفسی که به قفس عادت کرده باشد. یا مثلِ توضیحِ قانونِ پرواز برای یک کرم، پیش از آنکه پروانه شود. گفتن از عشق برای زاهدِ ظاهرساز؟! نباید، نمی‌شود، نمی‌فهمند. اما انگار چیزی تغییر کرده باشد. آری، چیزی باید رخ داده باشد، چیزی شبیه یک فاجعه… انگار که زمین و زمان زیر و رو شده باشد!

به خودم که خوب فکر می‌کنم… هر چه که بود، از ابتدا این نبود. از ابتدا اینطور نبود. این یکی را دیگر مطمئنم. قرار هم نبود اینطور باشد، اما یا بعدا قرار شد، یا قرار بود و ما نمی‌دانستیم. یادم می‌آید روزهایی را که همه چیز معمولی بود. معمولیِ برای آن روزها و رویایِ اکنون. آن روزهای رویایی که معمولی گذشتند، روزهایی که رویایِ غیر معمولیِ حالایمان شد، چیزی شد شبیهِ یک خاطره‌، یک خوابِ خوش. روزهایی که همه چیز درست بود، همه چیز زیبا بود… ما کودک بودیم.

خوب یادم می‌آید، روز اول مدرسه بود. کلاس اول می‌رفتم. چقدر «حمد و قل هو الله» خواندم زیر لب. گفته بودند هفت بار، اما من بیشتر خواندم. فکر کردم اگر چندتایی از آن قبول نشد یا اشتباه شد، کمتر از هفت تا نشود! همیشه بیشتر می‌خواندم، کار از محکم کاری که عیب نمی‌کرد. هر چه بود، من واقعا به آنچه زیر لب می‌خواندم، معتقد بودم. اولین روز مدرسه بود. قاصدکی را که دمِ در مدرسه گرفتار شده بود، با دقت برداشتم و حواسم بود که آسیبی نبیند. و به آرامی فوت کردم. به خیالم نجاتش دادم و در دلم گفتم برایم دعا کن قاصدک… دعا کرد یا نه؟ نمیدانم. آنوقت ها باور داشتم که آن قاصدک برایم دعا کرد… یادم نمی‌آید، حتی شاید صدای دعایش را هم شنیده باشم.

کودک که بودم، کوچک بودم، خوشحالی‌ام اما بزرگ بود. آن وقت‌ها گاهی هم می‌ترسیدم. مثلا دلم هری پایین می‌ریخت، وقتی معلم کلاس اول می‌گفت: بنویسید «زنبق». خدای من، این دیگر چه گلی‌ست! املایش چقدر سخت است! این همه گل، آخر چرا زنبق؟! مثلا سوسن و یاسمن چرا نه؟ یا نیلوفر، لاله، یا بنفشه. یا اصلا زنبق چه جور گلی بود؟ گل‌هایش چه رنگی می‌توانست باشد؟ آیا خودش هم مثل اسمش عجیب و غریب بود؟! یا مثلا من هم می‌توانستم در خانه‌مان یک زنبق داشته باشم؟! و یا مثلا متوجه نبودم، املای «گنجشک» درست‌تر است یا «گنجشگ». زنگ املا بود، معلم می‌گفت و من به گنجشک‌های لب پنجره خیره می‌شدم. تا شاید یادم بیاید گنجشک بودند یا گنجشگ! کاش معلم بیشتر از سه بار تکرار می‌کرد، تا من می‌توانستم بیشتر ببینم… شاید گنجشک‌های لب پنجره هم اسم‌شان را می‌گفتند! یقین داشتم که برای همین پشت پنجره آمده بودند… چقدر ذوق می‌کردم از شمردن تعداد بیست‌های دفتر املا، چه با افتخار ورق می‌زدم. روزهای امتحان، گل بسم‌الله زیر زبانم می‌گذاشتم تا نمره امتحانم بیست شود، همکلاسی‌هایم که می‌گفتند جواب می‌دهد. در کوچه با دوستانم فوتبال بازی می‌کردیم و همیشه‌ی خدا، آرنج یا زانویم زخمی بود. توپ پلاستیکیِ دو لایه درست می‌کردیم و همه‌مان در حسرت توپ چهل تیکه بودیم. از همان‌ها که پسر همسایه‌ی کوچه‌ی آن طرفی داشت! ما بهشان می گفتیم: توپ قانونی! و پیش خودمان به این فکر می‌کردیم، که راستی، چرا پسرهای کوچه‌ی ما، مثل خود ما، توپ قانونی نداشتند تا ما هم با آن بازی کنیم؟ همیشه توپ‌های گران، دوچرخه‌های کمک فنردار و دنده‌دار، دفتر‌های فانتزی و باباهای پولدار، مالِ کوچه بغلی بود! و ما هم چقدر باید التماس می‌کردیم، و منتظر می ماندیم که تابستان برسد و کارنامه‌مان بیست شود، تا برایمان توپ بخرند و ما با آن پز بدهیم و بعدش، به این فکر می‌کردیم که چه خوب، بالاخره کوچه‌ی ما هم توپِ قانونی دارد…

بچه بودیم. کم سواد بودیم. انگار حالی‌مان نبود، در نظرشان احمق بودیم! اما چقدر خوشحال بودیم، خوشبخت بودیم. آدم بزرگ‌ها فکر می‌کردند حالی‌مان نیست، اما خودشان حالی‌شان نبود! ما کلی حالی‌مان بود، کلی بارمان می‌شد. مثلا حالی‌مان بود خنده‌ی از ته دل یعنی چه، خوشحالی بی‌دلیل چه جوریست. حالی‌مان بود لذت ببریم از زندگی‌مان. چقدر با داشتنِ یک توپ، خوشحال می‌شدیم، انگار دنیا را در آن حجمِ گرد به ما داده باشند. حالی‌مان بود قاصدکی را نرنجانیم، که قاصدک‌ها را باید نجات داد. که قاصدک‌ها راستی راستی دعا می‌کنند. قاصدک‌ها را می‌فهمیدیم. آنقدر به چیزی که زیر لب می‌خواندیم معتقد بودیم، که خودِ آدم بزرگ‌هایی که به ما می‌گفتند، نبودند! معجزه برایمان نزدیک بود، محال نبود. به معجزه ایمان داشتیم، در هر حادثه ای منتظرش بودیم، باورش داشتیم که معجزه رخ می‌دهد. و واقعا هم رخ می‌داد. خدا را باور داشتیم، خدا را نه در ارتفاعِ آسمان خراش‌ها، نه در گنبد و گلدسته‌ها، که در حیاط مدرسه می‌دیدیم، در زنگ تفریح، در کنار آبخوری، در کوچه، در زنگ املا، انشا، در نمره‌ها، در بیست‌ها. خدا در لقمه‌هایی بود که با دوستمان قسمت می‌کردیم. صبح با خدا قهر می‌کردیم و شب نشده، آشتی. خدای  کودکی هایمان، مثلِ خودمان مهربان بود. حتی بیشتر از خودمان.

گل‌ها را می‌دیدیم، گل‌ها را بو می‌کردیم، گل‌ها را می‌فهمیدیم. چه زنبق بود، چه هر گل دیگری. گنجشگ‌ها را می‌دیدیم، گنجشگ‌ها را می‌فهمیدیم. حالا چه فرقی می‌کرد که گنجشک می‌نوشتندشان یا گنجشگ؟! چقدر نمره‌ها، بیست‌ها، کارنامه‌ها، زنگ‌های املا، انشا، معلم‌ها، کودکی ما را کوچک می‌کردند… چه ظلم بزرگی… و به جای آنکه در زیر آسمان، لابه‌لای درخت‌ها بدویم و دست بکشیم بر پوست درختان و بر روی چمن‌های مرطوب دراز بکشیم و گل‌ها را ببوییم و قاصدک‌ها را آزاد کنیم تا دعایمان کنند و با گنجشگ‌ها بازی کنیم و برایمان آواز بخوانند، ‌بر روی اجساد درخت‌هایی که به شکل نیمکت در آمده بودند، می‌نشستیم و با صدای معلم که سه بار با صدای بلند تکرار می‌کرد، می‌نوشتیم: گنجشک. می‌نوشتیم: زنبق، درخت، آسمان، کودک، خدا… رویای کودکیِ ما پاره می‌شد، و حنجره‌ی معلم!

بچه که بودیم، بلد نبودیم بنویسیم: «عشق». اصلا، هنوز در کتابِ فارسی، به حرفِ «عین» نرسیده بودیم! عشق را اِشق می نوشتیم. غلط می‌نوشتیم و درست می‌فهمیدیم. وقتی بچه بودیم، راست راستکی عاشق بودیم، اصلا «آشق» بودیم… هر لحظه‌مان عشق بود، عشق می‌نوشیدیم، عشق نفس می‌کشیدیم، عشق می‌نوشتیم، می‌خواندیم. و نمی‌دانستیم… بلد نبودیم برای کسی بنویسیم که عاشقش هستیم، دروغ گفتن بلد نبودیم. و تا از دهان آدم‌ها اسمِ عشق می‌آمد، گونه هایمان گل می‌انداخت و سرمان را می‌انداختیم پایین. با خودمان فکر می‌کردیم که این حرف‌ها مالِ آدم بزرگ‌هاست، زشت است برای ما. خجالت می‌کشیدیم. و واقعا هم که این حرف‌ها مالِ آدم بزرگ‌ها بود. زشت بود برایِ ما! و عشقِ آدم بزرگ‌ها با عشقِ بچه‌ها، تومانی صد زار توفیر داشت… اصلا یک چیزِ دیگری بود برای خودش و فقط اسم‌شان شبیه به هم بود. گفتم که، بچه‌ها، بر خلاف اسم‌شان، خیلی هم حالی‌شان می‌شود…

فاجعه از روزی آغاز شد، که ما بزرگ شدیم و درسِ فارسی‌مان، به حرفِ «عین» رسید! یاد گرفتیم بنویسیم «عشق». یاد گرفتیم عشق خوب است! با نوشتنش می‌توان دلِ ساده‌ای را غنج آورد، قند در دلش آب کرد. با گفتنش می‌توان قاپِ کسی را دزدید! پی بردیم که عشق منفعت دارد، عاشقی سود دارد، لذت دارد: عشق خوب است! که عشق یعنی خنده، یعنی تنها نیستیم، نه درد و اشک دارد و نه دوری و جدایی و تنهایی. یاد گرفتیم چرا و چه وقت و برای چه کسی گل بخریم. گلِ سپید از برایِ مرده بر سرِ مزار بردیم و گلِ سرخ از برای ربودنِ دلِ تازه واردی. همه‌ی کارایمان هدف دار بود، ما نقشه می‌کشیدیم، ما داشتیم آدم بزرگ می‌شدیم…

زنبق فراموش شد، یاد گرفتیم که می‌شود با دسته‌های اسکناس سبز، دسته دسته گل‌های سرخ و سپید خرید. بی آنکه مثل کودکی‌هایمان، خم شویم، لمس کنیم، ببوییم و علف هرزِ لب جوب، یک گل معمولی را با عشق، با دست بچینیم…

یاد گرفتیم که خواهر بنویسیم و خاهر بخوانیم. خورشید بنویسیم و خُرشید بخوانیم. عشق بنویسیم و…. آخ، آخ از آدمی که عشق را عشق نمی‌خواند. که عشق را نمی‌فهمد، نمی‌داند، نمی‌بیند…

از بازی با عروسک‌های کودکی‌هایمان، تنها دماغ‌ عروسکی یادمان ماند. فهمیدیم دماغ را می‌شود عمل کرد! می‌شود زیبا شد! کفش پاشنه بلند، قد را بلندتر نشان می‌دهد! آرایش چشم، چشم را بزرگتر جلوه می‌دهد! یاد گرفتیم که ظاهر خودمان و آدم‌ها چقدر مهم است. یاد گرفتیم که ارشد از کارشناسی بهتر است و کارشناسی از کاردانی! چرا؟! که هر چه بالاتر، بهتر! جز آن، دیگر چیزی نداشتیم که به آن برسیم. یاد گرفتیم که ماشین شاسی بلند، با کلاس‌تر است، چون گرانتر است. یاد گرفتیم که صفرهای حساب بانکی چقدر مهم است و صفر اصلا عددی بی‌ارزش نیست! اصلا ارزش‌ها در عددها خلاصه شدند، عددها ارزش شدند، ارزش‌ها بی ارزش. و شروع کردیم به همدیگر را متر کردن: قد، وزن، سن، مدرک، پول، مدلِ گوشی، زیربنایِ ساختمان، نمره، معدل کل…

دلم برای کودکی تنگ شده… برای آن معصومیت‌های دوست داشتنی، برای روزهایی که زندگی می‌کردیم، می‌خندیدیم، می‌رقصیدیم، می‌فهمیدیم. چقدر آن گل‌هایی که از لبِ جوب و پیاده‌روها می‌چیدیم، قشنگ بودند… واقعی بودند، راستی راستی که گل بودند، عشق بودند… گل‌هایی که می‌چیدم، همیشه تقدیم به مادرم می‌شد. چقدر ذوق می‌کردم از گل دادن به مادرم، همین که خوشحال می‌شد، انگار دنیا را به من داده باشند… چرا بزرگ که شدم، یادم رفت… چقدر کودکی خوب بود… چقدر بغل شدن خوب بود… بوسیدن، چقدر این بوسیدن خوب بود… چقدر خوابیدن با صدای لالایی مادرم خوب بود. چقدر بیست گرفتن خوب بود، چقدر مدرسه خوب بود، دلم برای حتی غصه‌هایش هم تنگ شده، برای همان زنگ‌های خشک انشا. اصلا زنگ انشا می‌ارزید، به زنگ‌های تفریح‌اش…

دلم برای توپ پلاستیکی دولایه تنگ شده… که می‌گذاشتم اولی کم‌باد شود، بعد پاره و جلد آن یکی می‌کردم… دلم نمی‌آمد توپ نو را پاره کنم که. دلم برای حسرتِ یک توپ قانونی تنگ شده… دلم برای بسته‌های چیپسِ مغازه‌ی آقای کتابعلی تنگ شده. همه چیزش در خاطرم مانده، آرد نخودچی‌های روبروی دبستانم، که با ذوق وقت برگشتن ازمدرسه می‌خریدم. داخلِ بسته‌های نایلونی بودند و باید با نی هوورت می‌کشیدی بالا، چقدر خوشمزه بودند… دلم برای آن روزی که اولین بار از مغازه‌ی کتابعلی نوشابه خریدم و همانجا داخل مغازه خوردم، برای روزی که فکر کردم مرد شدم، برای آن نوشابه‌ی مشکی شیشه‌ای تنگ است… خوب یادم هست که حتی خوردنش به تنهایی برایم سخت بود و به چه جان کندنی تمامش کردم و مرد شدم.

یادم هست یکبار که یک جفت جوجه رنگی خریدم و گربه خورد، مگر آرام می‌شدم از بس که گریه می‌کردم. انگار یکی از اعضای خانواده‌ام بوده… قشنگ خاطرم هست، به یادِ غذا خوردن و نوک زدنش و بازی‌هایمان که می‌افتادم، وقتی تصور می‌کردم پاهای کوچکش را بر روی دستم گرفته بودم، گریه امانم نمی‌داد. مگر راضی می‌شدم، که برایم یک جوجه دیگر بخرند! بچه بودم، نفهم که نبودم! هیچ جوجه ای برایم آن جوجه نمی‌شد، من با او خاطره داشتم، نه با جوجه‌های دیگر… خاطره که خریدنی نبود. و آرام می‌گرفتم مگر؟! انگار دیروز بود، های های گریه بود که می‌کردم با بغض: «من جوجه می‌خوام، من جوجم رو می‌خوام، جوجه‌ی خودمو می‌خوام… جوجم… جوجم رو گربه خورده… جوجم رو چرا نبردم پیش خودم بخوابه، مامان؟… چرا شب خوابیدم، تنهاش گذاشتم، پیش خودم بود اگه، صداش رو میشنیدم، نجاتش می‌دادم… دلم براش تنگ شده مامان… من جوجم رو می‌خوام مامان… جوجم کجاس، مامانی جوجم الآن کجاس…» و همینطور در بغلِ مادرم گریه می‌کردم. گفتم که، بچه که بودم، خیلی بارم بود، خیلی حالی‌ام می‌شد… حالا اگر می‌خواهید اسمش را بگذارید حماقتِ کودکانه، من واقعا دوست دارم آنطور احمق باشم. که اگر نبودم که دوباره برایِ خاطره‌اش گریه‌ام نمی‌گرفت. بعد از آن، هیچوقت دوباره جوجه نخریدم، می‌ترسیدم بمیرند، می‌ترسیدم دوباره دلم بسوزد.

دلتنگم شدید، احساس می‌کنم جایِ من اینجا نیست… دنیایِ من جایی آن‌سویِ زمان‌هاست، دنیای من در پشتِ خاطره‌ها جا مانده… جایِ من اینجا نیست، جایِ من در آن خنده‌های کودکانه خالی‌ست… نه، من هیچ چیز نمی‌خواهم… فقط دوچرخه کودکی‌هایم را پس بدهید… آن چکمه‌های ‌سیاه‌رنگِ ارزانم را… که کِیف می‌کردم با آن داخلِ چاله‌های آب بروم و ذوق کنم که: دیدی، دیدی! داخلِ آبم، اما پایم خیس نشد! من توپم را می‌خواهم… همان پلاستیکی دو لایه را… که توپ اولی را هم حتما اول حسابی بازی کنم تا پنچر شود، بعد جلدِ آن یکی کنم… من جوجه‌ی رنگی‌ام را می‌خواهم… قول می‌دهم دیگر تنهایش نگذارم… من فقط یک بسته، یک بسته از آن آرد نخودچی‌های داخل نایلون را می‌خواهم، فقط یک شیشه از آن نوشابه، یک تکه از آن چیپس خانگی که کتابعلی می‌فروخت… اما افسوس. همه چیز، چه زود تمام شد. کتابعلی هم مُرد…

آه، چقدر گذشته و حسرتِ از دست دادن آزارت می‌دهد! بیا دست برداریم… دست برداریم از حسرت، از رویا بافی، از شعر و ترانه، از نوستالژی و خاطره. بیا تا سروده شویم، بیا ترانه‌ی کودکی را هم‌آواز شویم، بیا با هم، رویا بسازیم، رویا شویم. بیا تا خاطره‌ را تکرار کنیم. بیا، بیا برگردیم… اگر که دلتنگیم، می‌توانیم برگردیم. تا خاطره‌ها، تا دبستان، تا آن نیمکت‌های سه نفره‌ی چوبی، تا کودکی، تا پاکی، تا مهربانی، تا خدا راهی نیست… می‌شود کودک شد… در پشتِ یک میز، در قامتِ یک مرد، کودک شد. می‌شود زیبا شد… می‌شود برگشت… می‌آیی دوباره کودک شویم…؟

 

 

۱- این نه فقط یک نوشته است، و نه صرفا یک خاطره. این نوشته، یک تصمیم است، تصمیمِ من، برای تکرار دوباره‌ی یک خاطره. من، دوباره کودک خواهم شد…

۲- کتابعلی عزیز، خدا رحمتت کند، روحت شاد و ممنون که در کودکی‌هایم بودی.

۳- ممنون از اینکه خاطرات خودتان را در نوشته‌ی قبلی به اشتراک گذاشتید… در کنارِ تمامِ سختی‌های آن روزها، خاطره‌های خوبش را بیشتر به یاد بیاورید… تو هم اگر دلتنگی،‌ می‌توانی برگردی…


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : پنجشنبه ششم آذر 1393 | 15:33 | نویسنده : ناشناس |

بچگی هایمان یادت هست؟!

میخواستیم کارهایی بزرگ کنیم با دستان کوچکمان

هنوز هم دستانمان کوچک است!

هنوز هم قلک هایمان کوچک است!

راستی با یک هزار تومانی چه کارهایی میشود کرد؟!

میشود یک دنیـــــــــــــا دوســــــــــــــــــــت پیدا کـــــــــــــــــــــرد...

 


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 15:27 | نویسنده : ناشناس |


خداوند هیچکس را جز به اندازه ی تواناییش تکلیف نمیکند ،

(انسان) هر کار (نیکی) را انجام دهد، برای خود انجام داده ؛
و هر کار (بدی) کند، به زیان خود کرده است .

(مومنان میگویند:) "پروردگارا! اگر ما فراموش یا خطا کردیم، مارا مؤاخذه مکن .
پروردگارا! تکلیف سنگینی بر ما قرار مده ،
آنچنان که (به خاطر گناه و طغیان) بر کسانی که پیش از ما بودند قرار دادی .
پروردگارا! آنچه طاقت تحمل آن را نداریم، بر ما مقدر مدار ؛
و آثار گناه را از ما بشوی ؛
ما را ببخش و در رحمت خود قرار ده .
تو مولا و سرپرست مایی ،
پس ما را بر جمعیت کافران پیروز گردان ."

"آیه ی 286 سوره ی بقره"


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : یکشنبه چهارم آبان 1393 | 15:58 | نویسنده : ناشناس |

 

و اینطور کودکی‌مان را کشتند، احساس‌مان را خفه کردند و شعرهایمان را سر بریدند

 

دبستانِ کودکی‌ام، به خانه‌مان خیلی نزدیک بود، یک خیابان آن‌طرف‌تر از ما. ولی همین چند قدم راه، دنیای‌ من را عوض کرد، اصلا یک دنیا فاصله بود.
مدرسه‌ای درب و داغون، که هر چند وقت یکبار، سیمانِ دیوار دور حیاطش می‌ریخت. به راهروی مدرسه که وارد می‌شدی، صدای فریاد و جیغ و داد معلم‌ها از پشتِ درِ کلاس‌ها می‌آمد. مدرسه‌ی ما جایی بود که تمام استعداد و لطافت کودکانه را از بچه‌ها می‌گرفت و از آن‌ها موجوداتی ماشینی، روانی و عقده‌ای روانه‌ی اجتماع می‌کرد.

دبستان جایی بود که قرار بود کودکی‌مان تمام شود، و کودکی‌مان آنجا تمام شد. کودکی مان را کشتند. از همان کلاس اول… جایی که روزِ معلم، کلاس‌مان به دو دسته تقسیم شد: بچه پول‌دارها و بچه فقیرها. بچه پولدارها هدیه‌های گران‌قیمت می‌دادند و توجه از معلم می‌خریدند، بچه فقیرها با خجالت نگاهشان می‌کردند و چشم غره‌ی معلم را تحویل می‌گرفتند.
حتی طرز تنبیه بچه‌ها فرق می‌کرد. مهم نبود درس را خوب نخوانده باشی، مهم این بود که پسر چه کسی هستی، شغل پدرت چیست. اگر پدرت آدم گردن کلفتی بود، از ترس جرات نمی‌کردند کاری به کارت داشته باشند، و اگر خانواده‌ای از طبقه پایین اجتماع داشتی، پس این حق را داشتند که هر جور دلشان خواست، عقده‌هایشان را سرت خالی کنند. و ما در کلاس‌مان همه‌جور آدمی داشتیم، از پسرِ طلا فروش گرفته، تا پسرِ چرخیِ نفت فروش.

کم کم نمره‌ها آمدند. کم کم متر شدیم، مقایسه شدیم، رقابت کردیم. رفاقت‌ها کمرنگ شد. کم کم ریاضی یاد گرفتیم، بزرگی و کوچکیِ اعداد حالی‌مان شد. شاگرد زرنگ‌ها برای بیست و پنج صدم نمره‌ی بیشتر به رقابت افتادند و شاگرد تنبل‌ها جلوی چشمان ما تنبیه و تحقیر شدند.
از این بابت، ما خیلی به معلم‌هایمان بدهکاریم، خیلی چیزها یادمان دادند! مثلا یک‌بار که کلاس چهارم بودیم، یکی از هم‌کلاسی‌هایم درسش را بلد نبود، معلم عزیزمان شغل پدرش را یادمان داد، فهمیدیم پدرش همان چرخیِ نفت‌فروش است که هر روز گاری‌اش را در خیابان‌های یخ زده شهر هل می‌دهد. بچه‌ها یک‌صدا خندیدند، معلم خندید، پسرِ نفت فروش غمگین شد. ردیفِ اول می‌نشستم، به عقب برگشتم و نگاهش کردم… هنوز هم یادم هست که چطور با لبخند تصنعی بر لب، با چشم‌های گرد کرده و متعجبِ غمگینش با التماس به معلم نگاه می‌کرد. با چشم‌هایش التماس می‌کرد: «بیا، خودم هم به خودم خندیدم، حالا دیگر تمامش کن…». از همان بچگی‌ها، حالتِ چشم‌ها تنها چیزی بود که از قیافه‌ی آدم‌ها یادم می‌ماند، هنوز هم همانطور هستم. اینطور بود که در مدرسه، شغل‌ها چماق شدند، اسم‌ها به سخره گرفته شدند، فامیلی‌ها کاریکاتور شدند، بچه‌ها خندیدند، و ما تحقیر شدیم. و اینطور تمسخر و استهزای دیگران را یاد گرفتیم، تا وقتی بزرگ شدیم، با هم، به هم بخندیم!

کلاس دوم که بودیم، چهار نفر معدل‌مان بیست شد. قرار بود به سه نفرِ اول، جامدادی جایزه بدهند. به نفر سوم که رسید، خدا خدا می‌کردم که من جایزه بگیرم، و طبق معمول، آن کسی که جایزه نگرفت، من بودم! بر چه اساسی، نمیدانم. و من در عوالمِ بچگی، چقدر دلم شکست و از همانجا، به مفهومِ عدالت، عمیقا پی بردم!

یادم می‌آید، بعضی هفته‌ها که شیفتِ بعدازظهر بودیم، من از نیم ساعت قبل از شروع مدرسه، لب پنجره، لباس پوشیده منتظر بودم تا صدای اذان را بشنوم. با ترس و استرس از جا ماندن از مدرسه، نمازم را می‌خواندم و با عجله می‌رفتم، و همیشه هم وقتی می‌رسیدم که بچه‌ها سر صف بودند. بعد از مراسم، نوبتِ دیر آمده‌ها می‌رسید و همیشه ترس و اضطراب حاکم بود. در جواب مدیر مدرسه و ناظم، هیچوقت نگفتم چرا دیر می‌رسیدم، هیچ‌وقت مایل نبودم در نمازخانه و عمومی جلوی چشم بقیه نماز بخوانم. نماز، رابطه‌ی پنهانی من با کسی بود. کسی که اینقدر حرمت داشت، که دوست نداشتم دیگران از آن رابطه بویی ببرند! یک امرِ خصوصی بود، که به کسی هم مربوط نمی‌شد و احساس می‌کردم با گفتنش، وسعتش را کوچک می‌کنم.

بزرگتر که شدم، نماز هم اجباری شد. تازه به سن تکلیف رسیده بودیم! ساعتِ نماز، همه مجبور بودند به نمازخانه بیایند. و چون اجبار بود،‌ ناچار همه نقشه می‌کشیدند که چطور در بروند. بعضی‌ها تمام مدت خودشان را در کلاس حبس می‌کردند، برخی هم در دستشویی قایم می‌شدند، تا نماز تمام شود! بعضی از با سیاست‌ها هم، بی‌وضو ادای خم و راست شدن در می‌آوردند، جوری که انگار دارند نماز می‌خوانند. تمرین دورویی شروع شده بود. در تمام مدتی هم که نماز برپا بود، یکی از بچه‌ها مسئول یادداشت اسم افرادی بود که نماز نمی‌خواندند… و این زرنگ‌ترین و شیادترین فرد بود. هم آدم فروشی می‌کرد، هم تهدید می‌کرد و هم امتیاز می‌گرفت. و مهمتر اینکه، به این بهانه، خودش هم شانه خالی می‌کرد… کسی هم متوجه‌ این موضوع نبود، که کسی که در تمامِ مدت مسئول یادداشت آن‌هاییست که نماز نمی‌خوانند، خودش هم که نمی‌خواند! اینطور، ساعت‌هایی که بهترین ساعت‌های عمرمان بودند، مثلا به عبادت با خدا صرف می‌شد! و در واقع به تمرین ریاکاری، دور ریخته می‌شد. بعد از آن، هیچ‌وقت دوباره…… بگذریم!

معلم‌های رنگارنگی داشتیم. که خوب بلد بودند هر جایی چه رنگی باشند. به کدام سمت بچرخند که آفتاب بتابد، که سایه نباشد، که باد نیاید. آفتاب پرستی بودند برای خودشان، نان را به نرخ روز می‌خوردند. معلم دینی‌مان می‌گفت که برای رکوع، طوری باید خم شوید، که اگر لیوان آب بر پشت‌تان بگذارند، آب نریزد! وگرنه نمازتان قبول نیست. خودش موقع نماز خواندن، تا جایی که می‌توانست به خودش فشار می‌آورد تا بیشتر خم شود! جوری که فکر می‌کردم اگر خشتکِ شلوارش پاره نشود، حتما آخرش از کمر درد می‌میرد! سجده‌هایش طولانی بود، جایِ مهر بر پیشانی‌اش مانده بود، اما زمانِ تدریسش کوتاه. تا می‌توانست از زیر کار در می‌رفت، در کلاس تسبیح می‌چرخاند و وانتِ پدرِ شاگردها را معامله می‌کرد!

زنگ‌های انشاء کابوسِ کودکی‌ام بود. بلد نبودم چهار خط درباره موضوع انشا بنویسم. موضوعِ انشا برایم مبهم و گنگ بود. سر در نمی‌آوردم باید چه چیزی بنویسم، حتی واژه‌ها را از کودکی‌مان دزدیده بودند. پاییز را که نمی‌شود توصیف کرد، پاییز را باید احساس کرد، بویید. باید از شنیدنِ صدایِ خورد شدن برگ‌ها در زیر پا، کیفور شد. باید از قدم زدن بر جدول کنار پیاده‌رو لذت برد. پاییز را باید سرود. در پاییز باید چای نوشید، در پاییز باید شاعر شد، در پاییز باید عاشق شد.

موضوع انشاء: «پاییز را توصیف کنید!». به شدت احساس ناتوانی می‌کردم. باید مانندِ زنگِ علوم توصیفش می‌کردیم؟! تفاوتش با فصل‌های دیگر را می‌گفتیم؟! اینکه برگ‌ها در پاییز زرد می‌شوند و می‌ریزند؟! یا در پاییز به مدرسه می‌رویم؟! این‌ها را که همه می‌دانستند!! قرار بود انشا بنویسیم! چرا باید هر کدام از ما کلمات و جمله‌های یکسانی را پایِ تخته می‌خواندیم؟! ذوق و قریحه‌مان را خشکاندند و همه مثلِ هم نوشتیم. و در عین حال، نمره‌های متفاوتی هم می‌گرفتیم! موضوع انشا هم هر فصلی که بود، بهار، تابستان، پاییز یا زمستان، همه آن فصل را دوست داشتند! چرا که یک خط از انشا را پر می‌کرد. می‌گفتند علم بهتر است یا ثروت؟ و مگر کسی جرات می‌کرد بگوید اگر ما هم ثروتمند بودیم، آن روز از شما آن‌طور اردنگی نمی‌خوردیم!
می‌گفتند، در آینده می‌خواهید چه کاره شوید. از شغلت پرسیدند، اما نپرسیدند در آینده می‌خواهید چه باشید. چه جور آدمی شوید. یا اصلا نگفتند به نظر شما، خدا چه رنگی‌ست، مهربانی شبیه چیست، باران کی می‌بارد، رنگین کمان کی می‌آید، سار کی می‌خواند. بچه‌ها یکی یکی انشا می‌خواندند و در پای تخته سیاه، در دفتر مشق، پاییز جان می‌داد…

یک‌بار که انشا ننوشته بودم، معلم عزیز صدایم کرد. با ترس و دلهره آرام آرام رفتم. معلم خودکارش را لایِ انگشتان دستم گذاشت و در چشمانم خیره شد! غروری کودکانه داشتم و تا جایی که جا داشت، به روی خودم نیاوردم که درد می‌کند! با دستانش بیشتر فشار می‌داد و با چشم‌هایش نگاهم می‌کرد. اینقدر بر شدتِ فشار اضافه کرد، تا آخر سر، آخ‌ام بلند شد و معلم با چهره‌ای راضی، دست هایم را رها کرد! حالا نوبتِ نفر بعدی بود، تا درباره‌ی اینکه در آینده می‌خواهد چه کاره شود، انشایش را بخواند: «من در آینده می‌خواهم معلم شوم. معلم چون شمعی می‌سوزد تا…».
…تا بخواهی انواع و اقسام تنبیه‌ها در کار بود، از پیچاندنِ گوش، بشین پاشو، روی یک پا ایستادن‌ پای تخته، و سطل آشغال بلند کردن! و اینطور کودکی‌مان را کشتند، احساس‌مان را خفه کردند و شعرهایمان را سر بریدند.

راستی که مدرسه جای بزرگ شدن بود…

 

 

- در قبالِ کامنت‌ها و محبت‌هایتان، میدانم که احتیاجی به پاسخ‌هایِ ممنونم و مچکرمِ من ندارید… ممنون که بی‌بهانه مهربانید… :‌)


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : شنبه دوازدهم مهر 1393 | 17:31 | نویسنده : ناشناس |
   


ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ،
ﯾﮏ ﺟﺎﯾﯽ ،
ﺷﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺳﯽ ﮐﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﺑﺎﺷﺪ . . .

ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،
ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎ ،
ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﺴﭙﺎﺭ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﻫﺎﯼ ﮔﺮﻡ ﺧﺪﺍ . . .

ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻫﻤﺎﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺻﻼﺣﺖ ﺍﺳﺖ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﺑﭽﯿﻨﺪ ،
ﻧﻪ ﺁﻥ ﻃﻮﺭ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ . .

ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ،
ﺧﺪﺍ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭﺳﺖ ﺍﺯ ﺟﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻣﯿﭽﯿﻨﺪ !
ﻃﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﺟﺰ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺍﺯ ﺩﺳﺘﺖ ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ . . . .

ﺧﺪﺍﯼ مهربانم . . .
ﻫﻤﯿﺸﻪ ،
ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ،
ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺳﺮ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﯿﺮﯼ ،
ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﺯﯾﺮ ﭼﺎﻧﻪ ﺍﻡ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﯼ ﻭ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﯽ ﺍﻡ . .

ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﺮﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﯼ ،
ﺭﺩ ﻟﺒﻬﺎﯾﺖ ﺭﻭﯼ ﻟﭗ ﻫﺎﯼ ﮔﻞ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻪ ﺍﻡ ،
ﻫﺮ ﻟﺤﻈﻪ ﺣﺎﻟﻢ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ ﻣﯿﮑﻨﺪ . . . . .


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 | 11:36 | نویسنده : ناشناس |
سلام خدای عزیزم، حالِ شما؟ خوبید؟ حال ما رو اگه خواسته باشید، باید بگیم ما که خوب نیستیم. یعنی نبودیم، با شما که نبودیم، خوب نبودیم. مگه میشه با شما باشیم و بد باشیم؟! حال ما رو اگه بخواید… ما فورا حال‌مون خوب میشه. قند توی دل‌مون آب میشه، ذوق مرگ میشیم اصلا. به جونِ خودمون.

از شب و روزمون نپرسین که از شما چه پنهون، ما خیلی خجالت می‌کشیم. دروغ چرا، خیلی هم دلمون می‌خواست که از شما پنهون می‌بود. ما خیلی خجالت می‌کشیم، می‌دونیم گناهامون بزرگ بوده، اما اینم میدونیم که شمام بزرگی. بزرگتر از گناه‌های ما، بزرگتر از خوبی‌های ما، بزرگتر از خودِ ما، بزرگتر از هر چیز و هر کسی که برای خودمون بزرگش کردیم. بزرگتر، خیلی خیلی بزرگتر… اصلا، بزرگتر از شما هم مگه داریم؟!

خدا جون، ما برامون مهم نیست که آیینه‌ی دلمون رو زنگارِ گناه گرفته. مهم نیست کجای گناهیم و چند وقته دست نکشیدیم به دلمون و پاکش نکردیم. مهم اینه که هر جا که هستیم، جای شما رو یادمون نره، که ازتون نا امید نشیم. حواس‌مون باشه به نشونه‌هایی که برامون میزارید و ماه رو تویِ دلِ آسمونِ شب هم پیدا کنیم. ما برامون مهم نیست حتی اگه آیینه‌ی دلمون رو لکه‌دار و کثیف کرده باشیم، مهم اینه که دلمون هنوز آیینه‌اس، که آیینه‌ی دلمون هنوز نشکسته و تصویر شما در اون پیداست. تا آیینه آیینه‌اس، تا روح تو در ما دمیده شده، هر جایی از دنیا که باشیم، در هر جایی از گناه، کافیه فقط یه دست بکشیم به دل‌مون… شما پیدایی، ما خودمون رو گم کردیم…

اینکه ازتون دور شدیم، اینکه پشت کردیم، دُرُست. اینکه یادمون رفت این احساسِ آرامش رو مدیون کی هستیم، اینکه فراموش‌مون شد هر وقت که واسه یه لحظه تویِ زندگی‌مون نبودید، ما چقدر حقیر و خوار و بدبخت شده بودیم، اینکه یادمون رفت کجا بود که قیمتی شدیم، کِی بود که خوشبخت شدیم، دُرُست.
که حتی یادمون رفت بی شما، یه دو ریالیِ سیاه هم نمی‌ارزیدیم، اصلا بگو یه پاپاسی، یه قرون، دو زار! مفت‌مون گرون بود و با شما، بی‌قیمت می‌شدیم، اینقدر گرون که می‌تونستیم همه مهربونیایِ دنیا رو یکجا بخریم. اینقدر ثروتمند که از چشامون گوهر و الماس بریزه، و یه دریا رو جا بدیم توی چشمامون. دل‌مون رو اندازه‌ی یه جنگل درخت، سبز کنیم و اندازه دلِ یه دختر بچه هفت ساله، کوچیک. کوچیک و مهربون، کوچیک اما قشنگ، اما بزرگ… اینقدر داشتیم که ستاره‌ها رو کاغذ دیواریِ اتاق‌مون‌کنیم و آسمون بشه سقفِ خونه‌مون و ماه چراغ خواب‌مون.
که یادمون رفت، با شما اینقدری گرون بودیم، که داد بزنیم، آی مردم! سه دونگ از این بارونی که می‌باره مالِ ماس! سهمِ ماس! ما خودمون خریدیمش! اصلا خودش گفته برای ما می‌باره… گفته نامردا نرن زیرش. گفته نامردا لافِ بارون نزنن، گفته اونایی که عشق رو نفهمیدن، از اون مایه نزارن.گفته اسمش رو نیارن. اسمش رو نیارید… ولی هر کی که خواست چترِ بارون روی سر بگیره و خیس شه، نوش جونش! طراوتِ بارون ارزونیش… اینقدر داشتیم، که بگیم آسمون مالِ ماست، که آسمون ارثِ پدری‌مونه! شب که بشه، چشم روی هم نزاریم، شب به شب، چشم از چشمِ آسمون برنداریم، که نکنه کسی بی‌وضو ستاره‌ها رو دید بزنه… نکنه یه وقت یه دل ناپاک… آخ، خدا نکنه…

اینکه اسمِ شما رو سر درِ قلب‌مون کوبیدیم و شدیم هم پیاله‌ی هر کس و نا کسی، اینکه اسمِ شما، حتی همین اگه هیچکسی نیست ،شما که هستی این بالا، برامون شد یه عادت، یه شعار. اینکه دل‌مون نلرزید از هر بار اسمِ شما، و شما شُدید یه قرآن توی کتابخونه و فوقش یه به نامِ خدایِ تویِ نامه، درست.

اینکه فهمیدیم و عمل نکردیم، دونستیم و احمق موندیم، فهمیدیم و دیدیم و خودمون رو به نفهمی و کوری زدیم، اینکه بودی، دیدی، شنیدی و ما شرم نکردیم… دیدی و ندید گرفتی، اینکه گند زدیم و باز پوشوندی، و ما باز خودمون رو زدیم به کوچه‌ی علی چپ، درست. اینکه دستمون رو گرفتید و دست‌تون رو ول کردیم، اینکه قول دادیم و هر بار زیرش زدیم، درست. اینکه شعورمون نمی‌رسه، درک‌مون قد نمیده، بی‌شعوریم، درست.

اما اینم درسته که، هر چی که باشه، هر چی که باشیم، شما خدایِ مایی. شما خورشیدی و ما گل آفتابگردونِ شماییم، دوستت‌تون داریم، دوست‌مون دارید… هر جا که باشیم، توی یه گلدون، بغلِ پنج‌دریِ ایوانِ یه خونه‌ی متروکه یا میونِ باغچه، هر جایی از زندگی که باشیم، روبه سمتِ دیوارِ آجری باشه، سمتِ خاکِ گلدون یا رو به باغِ همسایه، بر می‌گردیم سمتِ شما، هر جا که باشید. حتی اگه خوشگلیِ گلِ سرخِ باغچه نگاه‌مون رو ازت دزدیده باشه یا دل داده باشیم به صدای آواز سهره. حتی اگه تنگیِ گلدون، شما رو از خاطرمون برده باشه و ستاره‌ها حواس‌مون رو پرت کرده باشن، ما سمتِ شما رو گم نمی‌کنیم. آخه خدایا، شما خورشیدی، شما آفتابِ مایی، ما گلِ شماییم. دوستت‌تون داریم، دوست‌مون دارید… ما اینو می‌فهمیم…

اگه زندگی بر وقفِ مرادمون نباشه و روزگارمون مثه شب، تاریک و سیاه باشه و توی آسمون زندگی‌مون نبینیمت، اگه از شرمِ گناهامون سرمون رو سمت خاکِ گلدون‌مون باندازیم، حتی توی همون شبِ سیاه، شما هنوز هستی، شما هنوز می‌تابی، حتی اگه ما نبینیمت. نشون به نشونِ همون ماهِ آسمون، که واسمون نشونه گذاشتی که آره… حواست بهمون هست. ما که میدونیم نورِ ماه، نه از خودش، که بازتابِ شماست، یه تیکه از شماست. شب‌هایی رو یادمونه، که یه وقتایی مادرمون ماه‌مون می‌شد و یه وقتایی خواهرمون. خدایا ما ممنونیم که تویِ شب‌های روزگارمون، این همه ماه به ما دادی. ممنونیم که این همه نشونه سرِ راه‌مون گذاشتی تا یادمون نره که یادتون نرفته ما رو، که حواست‌تون بهمون هست، که هوامون رو دارید، که تنها نیستیم، که هستید…

شب که میشه، گل آفتابگردون سمتِ هر چی که بچرخه، صبح که شد، باز دوباره بر می‌گرده سمتِ آسمون، سمتِ خورشیدش. شاید خجالت بکشه، اما نمی‌ترسه. نمی‌ترسه که نکنه امروز دیگه خورشیدش نتابه، نکنه دیگه دوستش نداشته باشه، نکنه یه گلِ دیگه پیدا کرده باشه… اصلا هم کسی این حق رو نداره که بخواد خورشیدش رو ازش بگیره، اجازه‌اش رو نداره، که بگه شما گلِ بدی بودی، لیاقتِ خورشید رو نداری، خورشید دیگه دوستت نداره، نمی‌بخشتت. اصلا مگه گل آفتابگردونِ بی آفتاب هم میشه؟! خورشید حق‌شه، سهم‌شه، عشق‌شه… وقتی گلِ آفتاب گردون اینجور خورشیدش رو باور داره… وقتی سمتِ خورشید رو توی دلِ آسمون گم نمی‌کنه… ما چرا اینجور نباشیم؟ مگه ما چی کم از گلِ آفتابگردون داریم…

خدا جون، ببخشید… ما  همیشه همینطوریم. گاهی یادمون میره یکی رو چقدر دوست داریم و چقدر خاطرش برامون عزیزه. و تا از دستش ندیم، حالی‌مون نیست چقدر می‌خوایمش و چقدر نفس‌مون به نفسش بنده. خدا جون، شما برامون عزیزی، خیلی عزیزی، عزیز تر از جون‌مون، نفس‌مون. آخه شما جونِ مایی، نفس مایی. خدا جون، شما خورشید منی، شما آفتاب منی، مال منی، سهمِ منی، حقِ منی، عشق منی. دوستت دارم، خیلی بیشتر از اونی که گل آفتابگردون خورشیدش رو دوست داره…

 


تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | 13:52 | نویسنده : ناشناس |

دوست من!

همینکه از میان این همه کلمه و واژه، تو، اسم خدا را جستجو کردی، همینکه در این فضای مجازی در جستجوی خدایی حقیقی هستی، فرقی نمی کند در کجای این کره ی خاکی ایستاده ای و چقدر از دلت را آسمانی کرده ای. فرقی نمی کند زمینی و خاکی هستی، یا از جنس آسمان. همه ی ما، با هر سطحی از ایمان و شناخت خدا، در یک چیز مشترک هستیم: همه ما در جستجوی خدا هستیم… دوست من! مطمئن باش ورودت به این وبلاگ تصادفی نبوده، و هر کسی که اسم خدا را جستجو می کند، در هر جای گناه و خدا که باشد، شک نکن، آن ته ته های قلبش یک پاکی و سفیدی و نور خداست. و تو! دوست من، تو یکی از آن هایی… : ) همینکه اینک اینجایی، یعنی خداوند مهرش را به دلت انداخته، که اینک اینجا به دنبالش می گردی. پس تو هم شروع کن… دست نوشته هایم که در این وبلاگ هستند را بخوان. شاید تو هم توانستی خدای خود را بیابی… و بعد از اینکه پیدا کردی، این بار خدا را در قلبت جستجو کن. و بیاب. پیدا کن و هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت، هیچ وقت، و هیچ وقت دیگر هرگز از دستش نده… حالا که پاکی قلبت و فطرت خدا جوی تو، و دست نامرئی غیب تو را به این صفحه کشانده، اینجا می توانی از دوستانت یاری بخواهی، یا به دوستانت در نزدیک شدن به خدا یاری کنی… از درد و دل هایت بگو، و به درد و دل های دوستانی گوش کن که در جستجوی او و از یک جنس هستید…

حالا از ته دل بگو خدایا دوست دارم.....دیگه از دستت نمیدم.


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393 | 13:34 | نویسنده : ناشناس |

 

مناجات

تا به حال فکر کردی که چطور میشه با خدا حرف زد؟ اصلا چه حرفهایی رو میشه به خدا گفت و چطور باید گفت؟ هرچه قدر هم که بلد باشیم خوب حرف بزنیم باز هم گاهی اوقات وقتی میخواهیم با خدا حرف بزنیم نمیدونیم چی باید بگیم.

چه کلمات و جملات و واژه هایی را انتخاب کنیم تا هم حرف خودمون رو زده باشیم و برامون مفید باشه و هم اینکه خدا از این حرف زدن ما بیشتر خوشش بیاد.

یکی از بهترین راههای حرف زدن با خدا خوندن دعاهایی است که از طرف اهل بیت (ع) برای ما گفته شده است.

وقتی مناجات ها و دعاهایی که از طرف اهل بیت (ع) گفته شده رو میخونیم میتونیم مطمئن باشیم که بهترین ها رو با زیباترین جملات از خدا خواستیم.

حتما شما هم تا به حال خوندن بعضی از این دعاها رو تجربه کردید. شما میتونید از مفاتیح بسیاری از دعاهای زیبا رو پیدا کنید. مثل دعای کمیل, دعای عرفه, دعای افتتاح و...

تو این شب های ماه رمضان
بهترین فرصت برای حرف زدن با خداست بیایم یاد بگیریم چطور با خدا حرف بزنیم

این شب های ماه رمضان که همه جا صحبت از مناجات و حرف زدن با خداست به نظرت چی بگیم بهتره تا تونسته باشیم بهترین جملات رو به خدا گفته باشیم؟

شاید تا به حال اسم ابو حمزه ثمالی رو شنیده باشید یا شاید هم تو مفاتیح این دعا رو دیده باشید که به اسم دعای ابوحمزه ثمالی معروفه. ابوحمزه ثمالی نام یکی از اصحاب و شاگردان امام سجاد (ع) بود که این دعا را از طرف امام سجاد(ع) روایت می کند.

دعای ابوحمزه یکی از بهترین دعاهایی است که با خوندش می تونیم با بهترین جملات با خدا حرف بزنیم. تو این شب های ماه رمضان که بهترین فرصت برای حرف زدن با خداست بیایم یاد بگیریم چطور با خدا حرف بزنیم.

پس حتما خوندن دعای ابوحمزه رو امتحان کنید حتی شده بخش هایی کوتاهی از آن.

 

*بخش هایی از دعای ابوحمزه ثمالی

ستایش خدایى را كه هرگاه براى حاجتى بخواهم او را ندا كنم و هر زمان بخواهم براى راز و نیاز بدون واسطه با او خلوت كنم و او حاجتم را برآورد...

خدایا ما را به ذكرت مشغول كن، و از خشمت پناه ده، و از عذابت‏ نجات بخش، و از مواهبت روزى كن، و از فضلت بر ما انعام فرما، و زیارت خانه‏ات، و زیارت مرقد پیامبرت را روزى ما كن...

و با گذشت بر من كرم فرما، و با پرده‏ پوشی‏ات خطاهایم را بپوشان، و به كرم وجودت از توبیخم درگذر...

خدایا من‏ كه را دارم و چه كسى بر من رحم مى‏كند، گریز از گناهانم به سوى كیست وقتى كه عمرم سرآید...


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 | 19:32 | نویسنده : ناشناس |

 

فرزندم! پرسیده بودی، خدا کجاست؟ تو زمینه؟ و من جواب دادم: نه عزیزم، خدا همه جاست. روی زمین، آسمون، روی کوه و تو به من گفتی: مامان تو دروغ می گی، چون وقتی باهم به کوه رفتیم من خدا رو ندیدم و من در جواب گفتم خدا دیدنی نیست، خدا مثل نوره.

سؤال عجیبی است. چرا می‌ گویم عجیب؟ برای این که من هم این سؤال را وقتی به سنّ تو بودم از پدرم پرسیدم. و پدرم برایم تعریف کرد که او هم این سؤال را از پدرش پرسیده؛ و پدربزرگ من از پدرش… این است که عجیب است.

راستش را بخواهی این سؤال، سؤالِ همه‌ی فرزندان آدم است؛ و چه سؤال خوبی است. می ‌دانی چرا؟ حالا برایت می ‌گویم.

همه‌ی ما گم کرده ‌ای داریم که نامش خداست! و همه دنبالش می ‌گردیم و خودمان نمی ‌دانیم. بگذار برایت مثالی بزنم: فرض کن کودکی حیران و سرگردان، این سو و آن سو می‌چرخد و می‌گرید و از این و آن سراغ کسی را می‌گیرد. این «پرسیدن» و «گریستن»، نشان از دو چیز دارد:

نخست آن که «حتماً کسی وجود دارد» که نشانش را از این و آن می ‌گیرد؛

و دوم آن که «حتماً او را دوست دارد» که از فراقش می ‌گرید.

راحت‌تر برایت بگویم، «پرسش» آن کودک، نشانه‌ی «عقل» اوست و «گریستن» نشانه‌ی «عشق» او.

و خدا، این «عقل» و «عشق» را برای همین به فرزندان آدم داده است که او را بخواهند و بجویند و بیابند. و حالا خوشحالم که تو، هم عقل داری و هم عشق.

خدای مهربان تو، در همین نزدیکی‌هاست. نزدیک‌تر از آن‌چه فکر کنی؛ نزدیک‌تر از رگ گردن؛ نزدیک‌تر از خودت… فقط باید کمی، فقط کمی بهتر ببینی، بهتر بشنوی و بیش‌تر فکر کنی، همین!

آن وقت است که تمام زیبایی‌ها را نشانی از نشانه‌های «جمال خدا»، و تمام عظمت‌ها را نشانی از نشانه‌های «جلال خدا» خواهی یافت.

خدا کجاست؟

آن وقت است که حس می‌کنی چقدر به او نزدیکی و او نیز چقدر به تو نزدیک است. آن ‌قدر نزدیک و صمیمی که بی‌واسطه‌ی این چشم و گوش، محو زیبایی‌هایش می‌شوی و صدایش را می‌شنوی و احساس می‌کنی چه‌قدر دوستش داری.

آن وقت است که اگر نیم‌شبی یا سحرگاهی ـ و یا هر وقت و بی ‌وقت ـ آرام گفتی: «ای خدای من!»، جواب می ‌شنوی: «چه می‌خواهی بندة من؟»

آن وقت حس می‌کنی که رها و آزادی… و آن وقت است که لذّتِ گفت و گو با محبوب را با هیچ چیز عوض نمی‌کنی.

آری عزیزم… سؤال خوبی است؛ راستی «خدا کجاست؟»

من می‌گویم: «همین نزدیکی ‌ها.»

تو چه می ‌گویی؟


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : چهارشنبه هجدهم تیر 1393 | 19:45 | نویسنده : ناشناس |

خدا و پرواز پروانه

خسته‌ام، دل‌گیرم، تنهایم… احساسِ زندانیِ در قفسی را دارم، که از فرطِ شوقِ رهایی از قفسِ کرم‌خاکیان، آنقدر خودش را به در و دیوار کوبید، تا سرانجام پیروز شدند… و سرانجام باور کرد… باور کرد که تمام سهمش از دنیا، همین چهار دیواری تنگ و تاریکی‌ست که دچارش آمده، و پنداشت کوتاهیِ سقف گِلین آسمان، کوتاهیِ قامتِ اوست. باورش شد، که آن‌سویِ میله‌های پنجره را، هرگز پیش از این ندیده و تمامِ خاطراتِ گُل‌ها و خدا و ترانه‌های کودکی‌اش، خوابی بوده است و رویایی، گویی که هیچ‌گاه پیش از این‌ها نزیسته باشد…
و دست آخر یک روز عصر، که از پشت میله‌های پنجره برف می‌بارید و صدای ماشین و فلز و همهمه‌ی دروغ و خواهش و خاک با صدای اصطکاک تنِ آدمی آمیخته بود و صدای کودکی به گوش نمی‌رسید، و خدا از آنجا رفته بود، مُرد… روزی که شیطان، نزدیک‌تر بود ازخدا و انسان از انسان دور. تن‌ها به هم پیچیده، درهم ولی تنها، و مهربانی در گور.
آن روز با خنده‌های بی‌دلیل خداحافظی کرد و خاطرات کودکی و شانه و جانمازش، و نامه‌های عاشقانه‌اش را بوسید و با دقت داخل بقچه‌ای پیچید و در صندوقچه‌ی کهنه‌ای گذاشت. آن‌وقت، نامه‌های خواهر کوچکش را از گنجه درآورد، با اشک چشم‌هایش شست، و برای آخرین بار با لب‌هایش بوسید، نوشید و بو کرد. و بعد، با دست‌های لرزان به دست باد داد و زیر لب با صدایی خفه گفت: «دور شو، دور شو از این خاک، برو، نمان…». و خیلی پیش‌تر از آنکه در گوشه‌ای، آرام، به انتظار مرگ بنشیند، مرده بود… او، خودش هم رفت، نماند…

بی‌زارم، بی‌زارم، بی‌زار. از اینجا، از این قفس، از خنده‌های بی‌معنای آدم‌هایی که با لبخند‌های روی لب، با چهره‌ای آرام و معصوم، تو را زنده زنده سر می‌برند. بی‌زارم از آدم‌هایی که با تسبیح روی لب‌هاشان، خدا را نه، که ابلیس را ستایش می‌کنند. چقدر اینجا دورویی و نفاق بی‌داد می‌کند…
دلِ من، گاهی انسان می‌خواهد… انسانی ناب، که عطر و بوی آدمی بدهد، که بتوان کنارش نشست و با او حرف زد. بی آنکه ترسید… که مبادا خنجری پشت چشم‌ها و لبخندهایش پنهان کرده باشد… و دل از گِل سرشار، در دل هزار روباه و کفتار.

من از اینجا می‌ترسم، من از نقاب‌ها می‌ترسم. من بیش از دست‌های فشرده بر گلویم، از دست‌هایی می‌ترسم که با دلیل مهربانند… من از دشنه‌ی دشمن نه، از خارهای گُلِ یک دوست می‌ترسم. من از دشمن که نه، از دوست می‌ترسم. من بیش از دشنام، از حرف‌های عاشقانه بی‌ادراک می‌ترسم، من از دروغِ عشق می‌ترسم. من از خدا نه و از بنده‌هایش می‌ترسم. من از بنده‌هایی که خود را خدا می‌دانند، می‌ترسم. نه از نا‌خدا و از آن باخدا می‌ترسم. درنده خوییِ حیوان، طبیعتِ اوست، من از درندگیِ انسان می‌ترسم. من از حیوان صفتان بیش از حیوان می‌ترسم. من از شب نه، از گزمه چرا، می‌ترسم. من هم از دزد، هم از پلیس می‌ترسم…

من می‌دانم، و نمی‌دانم که چرا در برابر چشم‌هایم، هیچ نقابی تا ابد پوشیده نمی‌ماند… و نمی‌دانم چرا، آدم‌ها را می‌بینم و آدم نمی‌بینم… گرگ می‌بینم، روباه می‌بینم، کفتار می‌بینم. انسان را به سانِ حیوان می‌بینم. حیوان که خلقتِ خداست، کمتر از آن می‌بینم. به ظاهر پوشیده‌هایی را که لخت و برهنه راه می‌روند، حرف می‌زنند، و فکر می‌کنند. و مقدس مآبانی که با انسان گناه می‌پندارند و با شیطان هم‌آغوش می‌شوند.
من پاسبان‌هایی را دیدم که گوشت از دهان سگ‌ها می‌دزدیدند و سگ‌هایی دیدم که پاسبانی می‌کردند! آدمکانی را دیدم، که به گمانشان عاشق پیشه وار، با شهوت از عشق می‌گفتند. و دیدم دیگرانی که شهوت را عشق می‌پنداشتند،عشق را هیچ! آدم‌هایی را دیدم که از سادگی و صداقتِ کسی ترسیدند و با سیاستِ دیگری رقصیدند! من نادانیِ بشر را، ابولهب را، ابوجهل را در قرن آهن و فضا می‌بینم. من جاهلیت را کشته به دستِ هم، در قرنِ خدا می‌بینم! اسمِ بت عوض کردند، به خیال‌شان خداست و من نه خدا را، که هبل، عزی، لات و منات می‌بینم¹.

دلم می‌خواست، دنیا جور دیگری می‌بود… جای بهتری می‌بود. دنیا را اگر تغییر نمی‌توانم، خود را چرا نتوانم؟! آری! دلم می‌خواهد جور دیگری باشد! نه دنیا، که دنیایِ من جورِ بهتری باشد. دلم می‌خواهد کرمی باشم و زندان پیله‌ای باشد برای پروانه شدن، پرواز کردن، رفتن. دلم می‌خواهد پروانه‌ای باشم… روحم از زندانِ تن رها، از آدم‌ها جدا. و قدم در دنیایی می‌گذاشتم، که در آن قلب‌ها در چهره‌ها بود و سهم هر انسانی به وسعت قلبش.

می‌خواهم پروانه ای باشم و پیله‌ها را یک به یک پاره کنم، و دیگر اسیر خواسته‌ها و خواهش‌های خاکی نباشم. و دیگر بر داشته‌ها نبالم و از نداشته‌ها ننالم. و بدانم، هر آنچه امروز دارم، فردا روزی نخواهم داشت. همین فردای امروز، و یا فردایی که جز چند خاطره در یادِ نزدیکانم، چیزی از من باقی نخواهد ماند. پس به چه ببالم؟ به چیزی که نه از آنِ من است؟ و از چه نداشتنی بنالم؟ آنچه که نه خواهد ماند و نه دلیلِ برتری‌ام خواهد بود؟ یادم باشد، برای از دست دادن چیزی که دیر یا زود از دست خواهم داد، نگران نشوم.
حواسم باشد، هر چه آیینه خودبینی که می‌بینم، زود بشکنم و دیگران را با دو چشمی بینا، در ورایِ ظاهر و سیما، نه در آینه، که در زلالی اشک‌هایشان بنگرم. یادم باشد، دیر نیست روزی که بیاید، و زشت و زیبا، هر دو گوشت و پوست‌شان در زیر خروارها خاک، خوراکِ کرم‌ها شود. یادم باشد، که یادم نرود، قلبی طلایی در قامتی از هیبتی گِلین، چقدر زیباتر و گران‌تر است از قلبی سفالین و سنگی، در کالبدی طلایی.
و بدانم، همانطور که قضاوت دیگران در مورد من اشتباه  است، قضاوت من نیز می‌تواند درست نباشد، و فراموش نکنم، ما آدم‌ها، معمولا همیشه اشتباه قضاوت می‌کنیم. یادم باشد، که من انسانم. و دنیا بی‌ارزش‌تر از آنیست که قلبی را بشکنم، اشکی را بریزم و دلی را برنجانم. زندگی، همین چند خاطره و یاد است، چنان باشم که برای دیگران، جایِ خالیِ خاطرات و حرف‌هایم، حفره‌ای تا ابد باقی باشد.
یادم باشد، من خدا را دارم، و بی‌آنکه دست‌هایم در پیِ چیزی باشد، تو را می‌جویم. بهشتِ من اینجاست، وقتی که با تو باشم و جهنم جایی‌ست که تو در آن نباشی. دلم می‌خواهد پروانه‌ای باشم و یک‌بار پیله‌ها را رها کنم‌، آن وقت، هر اتفاقی هم که بیافتد، برای همیشه در کنارت خوشبخت خواهم بود.

خداوندا، تو که خدایی، تو که خدای منی. تو که باشی… تو را که داشته باشم، دیگر از هیچ نگاهی نخواهم ترسید. و دیگر هیچ خنجرِعشق و دوست داشتن‌ِ زمینیِ آدمی‌زادی، دلم را خون نخواهد کرد و گرگ‌صفتانی آن‌چنانی، هرگز بر من چیره نخواهند گشت. با تو که باشم، زَهرِ عقرب‌صفتانی دوپا، زشت سیرتانِ آدم‌نما، بر من اثر نخواهد داشت: با تو، من روئین‌تن خواهم شد. و با تمامِ پلشتی‌های دنیا، کج‌دار و مریز خواهم کرد².

خدایا، هیچ‌گاه تنهایم مگذار… نه! تو که همیشه بوده‌ای. من قول می‌دهم دیگر هیچ‌گاه تنهایت نگذارم… و تا آن هنگام که وجود دارم و تا آخرِ عدم و نیستی‌ام، پروانه‌ات می‌مانم. گُلِ من می‌شوی؟ گلم بمان…

 

به نامِ خدایِ پروانه‌ها و پروازها…

الهی، تو که همدم و رفیقِ غربتِ یک تنهایی. تو که اشک چشم‌های بی‌کسی‌هایی. شما که خدایی… تو که پناه بی‌پناهانی، تو که مرهم زخمِ دردمندانی، دوای درد نیازمندانی در وقتِ گرانی. تو که خلاصه‌ی هر چه خوبی‌هایی، بچشان بر ما انوارِ مهربانی.
تو که ملجا و پناهِ مظلوم از دیو صفتانی، جور و ظلمِ زمانه را تو بهتر میدانی. آن آه، آن ناله، آن اشک، شمایی. تو که تمامِ داشته‌های فقیرانی. تو که عزت و جلالِ زمین خوردگانی، بگیر دستم که تو خدایی. بلندم کن، من می‌خواهم، تو نخواهی؟!!
تو که عاشقی و رسم شیدایی می‌دانی، عاشقت کن مرا بیشتر، تنها تو می‌توانی. سِر و راز دل شکستگان را تو بهتر می‌دانی، بشکند هر آن دست که شکست دلی را که تو در آنی. شکسته باد استخوانِ هر آنکه تو آن می‌دانی.
الهی، شما که در بیراهه‌ها راهی و در سیاهیِ شب‌ها ماهی، یاری‌ام کن بر عهد و پیمان خویش بمانم، همان عهدی که تو از آن آگاهی.³



تاريخ : سه شنبه دهم تیر 1393 | 20:6 | نویسنده : ناشناس |

خدایا شکرت! برای داده و نداده ات. خدایا ممنونم! برای تمام چیزهایی که نمی‌دانم…

 

فرض کنید در حالیکه شما پشت فرمان اتومبیل‌تان نشسته‌اید و برای رسیدن به جایی عجله دارید، در همان حال اتومبیل‌تان پنچر می‌شود! و شما هم قبلا هیچ‌وقت پنچرگیری نکرده و بلد نباشید. چکار می‌کنید؟ به عالم و آدم و شانس‌تان لعنت می‌فرستید؟ که «گندش بزنن! الآن وقت پنچر شدن بود آخه!».
به هر حال، چون هیچ‌وقت تجربه‌ی چنین شرایطی را ندارید، حسابی به دردسر افتاد‌ه‌اید! اما بالاخره قرار نیست که تا ابد همانجا بمانید، اگر شانس بیاورید و کسی کمک‌تان “نکند”، با هر جان کندنی هست، یاد خواهید گرفت.
اگر تصادفا، چندین سال بعد، در حال رساندن مریض اورژانسی به بیمارستان، اتومبیل‌تان پنچر شود، به جای ناله و زاری، سه سوته پنچرگیری می‌کنید و عزیزی از خودتان یا دیگران را نجات می‌دهید! آن‌وقت هزار بار خدا را شکر می‌کنید که سال‌ها پیش، به قیمت از دست دادن مثلا یک جلسه از کلاس دانشگاه، تجربه‌ای برای شرایط سخت‌تر به دست آورده‌اید.

حالا فرض کنید قصد ازدواج با آقا (یا خانومی)‌ را داشته باشید. خواستگاری و بعله برون و حنا بندون و… خلاصه از این دست مراسم، همه چیز پشت هم و بی نقص انجام شده و حالا شب عروسی‌تان باشد. معمولا به چه چیزی فکر می‌کنید؟ لباس عروس؟ آرایش عروس؟ یا تزئین اتومبیل عروس و انواع و اقسام غذاهای شب عروسی؟
حالا اگر مثلا شب عروسی، تبخال بزنید، چکار می‌کنید؟ یا مثلا پشه کل صورت شما را بگزد! خب اعصابتان خورد می‌شود! دوست دارید به یمن و برکت لوازم آرایش، زیباترین حالت ممکن باشید. در صورتی که، بعدها، قطعا، به بدتر از این‌ها هم دچار خواهید شد. نمی‌گویم زیبایی بد است، اما بیاید یک فرض دیگر کنیم…

فرض کنید با آقای مورد نظرتان ازدواج کردید و همه چیز در امن و امان و آرامش باشد. یک روز صبح، که ممکن است صبحِ فردای شبِ عروسی‌تان باشد، یک ماه بعد، یک سال، یا شاید هم سی سال بعد، صبح از خانه خارج می‌شوید و در یک تصادف اتومبیل با شما، ناگهان نصف صورت‌تان صاف می‌شود! یا به مشکل و نقص عضو دچار می‌شوید، فلج کامل و نشستن مادام‌العمر روی ویلچر. حالا آنوقت (که امیدوارم هیچ‌گاه برای شما پیش نیاید) بیش از همیشه به پشتیبانی همسرتان محتاج خواهید بود. اگر به طریقی، پیش از ازدواج بدانید، این اتفاق برای شما به طور محتوم رقم خواهد خورد، و از یک روز تا سی سال بعد از ازدواج‌تان، تصادف وحشتناکی خواهید داشت و همسر آینده‌تان شما را به خاطر نقص زیبایی یا جسمانی‌تان تنها خواهد گذاشت، چه می‌کنید؟ چقدر دوست داشتید به گذشته برگردید و تمامِ لحظه‌های خوبتان را از او پس  بگیرید؟
مراسم خواستگاری شماست. حالا اگر بدانید، به فرض محال، اگر روزی این اتفاق برای شما بیافتد، عکس‌العمل همسر آینده‌تان این خواهد بود، حتی اگر مطمئن باشید که این تصادف در عالم واقعیت هرگز برای شما رخ نخواهد داد، با این حال باز هم حاضر هستید یک لحظه آن شخص را تحمل کنید؟ شخصی که در بهترین لحظه‌تان با شماست و با نقص ظاهری و جسمانی می‌شوید هیچ! درست مثلِ حبابی که به اشاره‌ی سرپنجه‌ای ‌ترکید! یا رنگین‌کمانی که با سر زدنِ آفتاب، می‌شود ناپدید!

احتمالا، برای شما هم همینطور است، که اگر به شما بگویند در آینده کسی در زندگی‌تان خواهد بود، که به دنبال حادثه‌ای و نقص در ظاهر و بدن فعلی‌تان، شما را تنها می‌گذارد، شاید ترجیح بدهید همین الآن آن تصادف رخ دهد و به آن حادثه و نقص دچار شوید، تا اینطور، آن شخص هرگز واردِ زندگی‌تان نشود و به آن وصلتِ وصله‌ی ناجور دچار نشوید! آنوقت، در عین معلولیت ظاهری، شخصی که در کنارتان بیاید و بماند، شما را بی‌شک تنها برای خودتان خواسته است. و خیالتان راحت است که با همان معلولیت جسمی، از عروسک‌های زیبای معلولِ فکری، خوشبخت‌تر خواهید بود. می‌بینید که گاهی حادثه‌ای دل‌خراش رخ می‌دهد، که حادثه‌ای هولناک‌تر رخ ندهد.

این‌ها را گفتم، که بگویم پنچر شدن نعمت است. که بگویم که اگر در زندگی پنچر شدید، به زمین و زمان بد نگویید و به جای آن، کائنات را شکرگزار باشید! بلند شوید و خودتان را خودتان پنچرگیری کنید! اگر شما به سراغ سختی‌ها نروید، دیر یا زود سختی به سراغ شما خواهد آمد. چه سعادتی که سختی‌ها در پیچ و خمِ زندگی درس بیاموزند، تا اینکه در بزنگاه حادثه، گریبان بگیرند. هر کسی می‌خواهی باش! دختر شاه پریان هم که باشی، به وقتش دردی بزرگ‌تر از دردِ دختر پینه‌دوز، گریبانت را خواهد گرفت.
پس خدا را برای سختی‌ها سپاس گزار باش. و از هر سختی و دردی، درسی بیآموز. و از هر رنجی، ‌لااقل پندی برگیر. از هر اتفاق ناگوار، دو، سه، چهار، پنج درس یاد بگیر. ناله نکن که زندگی در حقت بد کرده و چاله‌های پیش رویت بسیار است. روزی خواهد آمد که تجربه‌های زندگیِ سختت، در مسیری که همه در آن می‌مانند، نجاتت خواهد داد. نه به خواستِ من و توست این درد، تو لااقل، بچین پند را از درد. هر چیزی را به قیمتش واگذار. دردها را رایگان به جان مخر، توشه‌ای بردار. در ادامه‌ی راه، همین توشه درمان دردهایت خواهد بود…

این‌ها را گفتم، که بگویم پسری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اصلا نیازی به دوست داشتنِ شخصِ شما نیست. اصلا فرصت و شانسی برای دوست داشتنش نخواهی داشت. و پسری که همه چیز تمام است، دختری همه چیز تمام را می‌طلبد. تو خودت را همه چیز تمام می‌دانی، که همه چیز تمام می‌خواهی؟! همینطور، دختری را که همه چیز تمام است، همه دوست دارند! اگر می‌توانی همین را همینگونه که هست، دوست بدار! بهترین از این را که همه می‌توانند!

این‌ها را گفتم، که بگویم هر قدر پولِ کسی بیشتر باشد، چشم‌هایی که در طمع ثروت اویند، بیشترند. و هر چه کسی زیباتر باشد، چشم‌هایی که لذت وار جسمش را می‌نگرند، پر شمار تر.
“معمولا” معمولی‌ها خوشبخت‌ترند.
با دو چشم خویش، دخترِ پدری پولدار را دیدم، که برای فرار از فشارِ طلاق، مهریه‌اش را گرفت و یکجا در دبی خرج کرد. احساس خوشبختی می‌کرد آیا؟ هیچ! و دختری معمولی از خانواده متوسطی را دیدم، که چشم‌هایش از دور، خوشبختی را فریاد می‌زدند. خانه یا اتومبیل گران‌قیمت داشتند آیا؟ هیچ! خوشبختی هیچ ربطی به پولداری ندارد و عشق هیچ ربطی به زیبایی.
“همیشه” معمولی‌ها خوشبخت ترند!

گیریم که شما ضد ضربه باشی و خدشه ناپذیر و حوادث هم فقط برای آدم‌هایی که در صفحه حوادث می‌خوانی رخ می‌دهند. با این حال، پیر هم نخواهی شد؟! از میان تمامِ چیزهایی که می‌دانم، زیبایی ظاهر ناماندگار ترین چیزی‌ست که سراغ دارم. عمرِ زیبایی، حتی از عمرِ مال و منال هم کمتر است، که بعد از مرگ، ثروت باقی می‌ماند و ظاهر نه. دست‌نوشته‌های من زیبا خواهند ماند و او دیگر نه.

بد نگو از بر روی ویلچر نشستن ات، خیلی از این “آدم‌هایی” که فکر می‌کنی دو پا دارند، هر روز به اکراه و اجبار قدم به سمتِ خانه بر می‌دارند و آرزو می‌کنند که هیچگاه نرسند. آدم‌هایِ دوپایی که با پای خودشان به قتل‌گاه عاطفه و احساس رفتند…
و “آن‌هایی” که با پای‌شان لگد به حرمت و پاکیِ عشق زدند…

بد نگو از دست‌های نداشته ات، که بسیارند “آدم‌هایی” که سال‌هاست دست‌هایشان در حسرتِ لمسی بی‌شهوت، خشکیده است. آدم‌هایی که دست‌هاشان را آلوده به عهدی با عهدشکنان ساخته‌اند و آرزو می‌کنند هرگز دستی نمی‌داشتند که گرفته می‌شد…
و “آن‌هایی” که دست‌هایشان به سمتِ نجابتِ دخترکی دراز شد…

بد نگو از چشم‌های نداشته‌ات، که معمولا چشمِ آدم‌ها در دیدنِ آنچه واقعا ارزش دیدن دارد، کور است. و چه بسیار نابینایانی که با دو چشمِ سر، زیباییِ چشم‌ها را دیدند و مهربانیِ آن را ندیدند. زیباییِ لبخند و بوسه‌ای را دیدند و معصومیت آن را ندیدند. دل‌گیر مباش، که به چشمِ آدم‌ها، چشم‌هایی نگران و خسته، دو چشمی ترسناکند. اصلا، چشم می‌خواهی برای چه؟ زشتی و حماقتِ آدم‌ها، به خدا دیدن ندارد… با همان دو چشمی که ببینی، با همان‌ها خواهی گریست.

با تمامِ نداشته‌هایت، هنوز می‌توانی ۹۰۰ مورد از ۱۰۰۰ کاری را که دیگران انجام می‌دهند، انجام دهی. در واقع، بهترین‌هایش را! نیمه‌ی پر را بنگر! و از انجام کارهایی که می‌توانی انجام دهی، لذت ببر. باور کن، خوشبخت خواهی بود، در کنارِ کسی که تو را تنها به خاطر تو می‌خواهد. یا اصلا چرا خوشبختیِ ما در گرو کسی باشد؟ کسی هم که نبود، اصلا تنها، با خدا خوشبخت باش.
با خدا و مهربانی وپروانه و کودکیِ گل‌ها، با شبنم و اشک و عاطفه و عشق، با آسمان و باران و ستاره و خورشید، با دریا و صدف و موج و گوش‌ماهی، با ماهی کوچولویِ قرمزِ تنها در آبیِ بی‌کران دریاها. تنها هم خوشبخت خواهی بود، تنها اگر، خودِ تنهایت بخواهی…

نفس نفس‌های تو، هدیه‌ی خداست به تو،

تو با تاپ تاپ‌های تپش قلبت،

شکر گزارش باش… خدا را شکر کنیم،

برای چیزهایی که داده و ما نمی‌دانیم…

برای چیزهایی که گرفت و حکمتش را نمی‌دانیم…

خدایا شکرت! خدایا ممنونم، برای تمام چیزهایی که نمی‌دانم…




موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 17:59 | نویسنده : ناشناس |



ستایش خداوندی را سزاست که از اسرار نهان ها آگاه است ،
و نشانه های آشکاری در سراسر هستی بر وجود او شهادت می دهند ؛

هرگز برابر چشم بینندگان ظاهر نمی گردد ؛
نه چشم کسی که او را ندیده می تواند انکارش کند ،

و نه قلبی که او را شناخت میتواند مشاهده اش نماید ..

در والایی و برتری از همه پیشی گرفته ؛
پس، از او برتر چیزی نیست ،
و آنچنان به مخلوقات نزدیک است که از او نزدیکتر چیزی نمی تواند باشد ...

مرتبه ی بلند او را از پدیده هایش دور نساخته ،
و نزدیکی او با پدیده ها، او را مساوی چیزی قرار نداده است ..

عقل ها را بر حقیقت ذات خود آگاه نساخته ،
اما از معرفت و شناسایی خود باز نداشته است ..

پس اوست که همه ی نشانه های هستی بر وجود او گواهی می دهند ،
و دل های منکران را بر اقرار به وجودش واداشته است ،

خدایی که برتر از گفتار تشبیه کنندگان و پندار منکران است ...

"خطبه ی 49 نهج البلاغه"


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : جمعه شانزدهم خرداد 1393 | 1:51 | نویسنده : ناشناس |
مرحوم فلسفی به همراه همسرش از جایی می‌گذشتند.
زن بی حجابی با طعنه‌ گفت: بدبخت! زنش را گونی‌پیچ کرده.
مرحوم فلسفی به زن گفت: چرا کسی روی اتوبوس‌های کنار خیابان چادر نمی‌کشد؟
زن گفت: چون وسیله نقلیه عمومی هستند و ارزشی ندارند.باز پرسید:چرا همه روی خودروهای خودشان چادر می‌کشند؟
گفت:چون وسیله شخصی است و باارزش است.

مرحوم فلسفی گفت: زن من جزء لوازم شخصی من است و ارزشمند،نه مثل وسیله نقلیه عمومی !!


....................................................

  از کوزه همان برون تراود که در اوست .
نمی توان پذیرفت که از کسی عفونت گناه به مشام برسد ، ولی مدّعی باشد که دلش پاک است


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 | 20:31 | نویسنده : ناشناس |

بسیـاری از بزرگـان مـا در دهـان سنـگـ ریزه ای مــیگذاشتنـد کہ بہ شتـاب صحبـت نکـنند و ابتـدا تفـکر داشتـہ بـاشند  کہ ممکـن اسـت نـاگهـان کـلـامی از دهـان او خـارج مـی شود و باعـث فاصـلہ او تا خـدا بہ انـدازه فـاصـلہ بیـن زمین و آسمـان می شـود.

موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 | 15:16 | نویسنده : ناشناس |

آدمها سه دسته اند:

- عینک! -

ملحفه! -

فرش!

وقتی یک لکه ی چایی بنشیند روی عینکت، "بلافاصله" زود آن را با "دستمال کاغذی" پاک می کنی! وقتی همان لکه بنشیند روی ملحفه، می گذاری "سر ماه" که لباس ها و ملحفه ها جمع شد، همه را با هم با "چنگ" (زمان قدیم!) می شویی! وقتی همان لکه بنشیند روی فرش، می گذاری "سر سال" ، با "دسته بیل" به جانش می افتی!!! خدا ( و به تعمیم آن: ولی خدا) هم با بنده های مو منش مثل عینک رفتار می کند. بنده های پاک و زلالی که جایشان روی چشم است، تا خطا کردند،بلافاصله حالشان را می گیرد (والبته دردنیا و خفیف) .. دیگران را به موقعش تنبیه میکند

 آن هم با چنگ!!
 و آن گردن کلفت هایش را می گذارد تا چرک هایشان جمع شود
 (قرآن کریم: ما به کافران مهلت می دهیم تا بر کفر خویش بیافزایند)
 و سر سال (یا قیامت، یا هم دنیا و هم قیامت) حسسسسابی با دسته بیل(!) از شرمندگیشان در می آید!!!

موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393 | 15:9 | نویسنده : ناشناس |

ستایش گوی توام


خدایا! چگونه زبان به ستایش تو بگشایم که قلم را توان نگارش و بیان را توان ستایش نیست.

پروردگارا! چنان عظیم است محضرت که جز با عقل، ثنایی قابل ظهور و جز با عشق، صفایی قابل حضور نیست.

بزرگا! جز با روح، توان اندیشیدن به صفت های مقدرت نیست و جز با محبت، ساحت ذاتت را نتوان درک کرد؛ چراکه شناخت ذات بی نیازت، در توان عقل و عشق و روح نیست.

خداوندا! تویی که اصل محبت در ذات تمام آفریده هایی و نگاه تمام موجودات به قدرت لایزالی توست. این تویی که اصل وجودی و آنچه موجود ـ از ریزترین تک سلولی ها تا بزرگ ترین نهنگ ها ـ در جهان هست، به نور رحمت تو زنده هستند.

الهی! تویی که به پرندگان پرواز آموختی و به ماهیان شنا!

تویی که آهوان را جهیدن آموختی و پلنگان را پریدن!

تویی که شکفتن را مایه شکوه بهار و پژمردن را سرمایه زیبایی پاییز قرار دادی!

تویی که تابستان را تصویرگری شاداب و زمستان را خنیاگری فروتن آفریدی.

تویی که ظهورت، بسیط؛ حضورت، لطیف؛ صفاتت، اصیل و جناب ذاتت، عظیم است و عظیم است و عظیم! پس یا عظیمُ یا عظیمُ یا عظیم! به حق واژه مقدس «یا عظیم»، بر ما ببخشا تمام ناراستی های ما را که با سلطه نفس اماره، پا از گلیم خویش فراتر نهاده و اسیر وسوسه هایش شده ایم!

خدایا! بر ما ببخشا ناسپاسی هایی را که با شتاب زدگی در رفتار، مرتکب آنها شده ایم که خداوندگار، صلاح بندگانش را حتی بهتر از خودشان می داند!

صلاح کار ما را چه کسی بهتر از تو می داند؟!

آنگاه که طفلی ناتوان بودیم، با اراده تو توان مند شدیم و بر پا ایستادیم تا در مسیر تو قدم برداریم، ولی بیراهه رفتیم. توان مندی ها را از خود دانستیم، تا اینکه ناتوانی به سراغمان آمد، آنگاه دوباره دست به سوی آسمان بی کران تو گشودیم که ای بی نیاز بنده نواز! ما را به لطف بی زوال خویش بنواز! بنواز، بندگان بی پناه خویش را!

آب از تو بود و باران از تو. خاک از تو بود و حیوان از تو. آنگاه کاشتیم و برداشتیم، بی آنکه گل سیاسی بر لب بروید و جبینی بر خاک ساییده شود!

تو کارفرمای تمام امور بودی و ما هر روز، در برابر کارفرمایان کوچک، سر فرود آوردیم و شکوه ملکوتی خویش را به مشاغل پستِ ناسوتی فروختیم!

ای ذات مقدسی که از پرتو صفات متعالی ات، زندگی آموختیم! باز هم نقصان ما را بپوشان که داننده تمام غیب هایی و پوشاننده تمام عیب ها؛ برطرف کننده تمام نقصان هایی و رواکننده تمام آرزوها.

چه آرزویی بهتر از درگاهت، جز اینکه ما را از خود مرانی! به حق محمد ص) و خاندان بزرگوارش! ما را مران از درگاهت که پاسخ تمام نیازها در شکوه ناز تو نهفته است، یا ربَّ العالمین!

مناجات نامه

سید محمدصادق میرقیصری

«یا رب، دل پاک و جان آگاهم ده

آه شب و گریه سحرگاهم ده

در راه خود اول ز خودم بی خود کن

بی خود چو شدم، ز خود به خود راهم ده

الهی! یکتای بی همتایی، قیوم توانایی، بر همه چیز بینایی، در همه حال شنوایی، از عیب مصفایی، از شرک مبرایی، اصل هر دوایی، داروی دل هایی، شاهنشاه فرمان فرمایی، به تو رسد ملک خدایی.

الهی! نام تو، ما را جواز؛ مهر تو، ما را جهاز؛ شناخت تو، ما را امان؛ لطف تو، ما را عیان. الهی! ضعیفان را پناهی، قاصدان را بر سر راهی، مؤمنان را گواهی، چه عزیز است آن کس که تو خواهی.

الهی! ای خالق بی مدد و ای واحد بی عدد! ای اول بی بدایت و ای آخر بی نهایت!‍ ای ظاهر بی صورت و ای باطن بی سیرت! ای حی بی ذلت! ای معطی بی فکرت و ای بخشنده بی منت! ای داننده رازها! ای شنونده آوازها! ای بیننده نمازها! ای پذیرنده نیازها! ای شناسنده نام ها! ای رساننده گام ها! ای مطلع بر حقایق! ای مهربان بر خلایق! عذرهای ما بپذیر که تو غنی و ما فقیر و بر عیب های ما مگیر که تو قوی و ما حقیر. از بنده خطا آید و از تو عطا آید و رحمت.

الهی! ای کامکاری که دل دوستان، در کنف توحید توست و ای کارگزاری که جان بندگان در صدف تقدیر توست! ای جباری که گردنکشان را با تو روی مقاومت نیست! ای کریمی که بندگان را غیر از تو دست آویز نیست! نگاه دار، تا پریشان نشویم و در راه آر، تا سرگردان نشویم!

الهی! در جلال رحمانی، در جمال سبحانی، نه محتاج زمانی و نه آرزومند مکانی، نه کس به تو ماند و نه به کسی مانی، پیداست که در میان جانی، بلکه جان، زنده به چیزی است که تو آنی.

الهی! کجا باز یابم آن روز که تو ما را بودی و من نبودم. تا باز به آن روز رسم، میان آتش و دودم. اگر به دو گیتی آن روز یابم، پر سودم، وَرْ بودِ خود را یابم، به نبود خود خشنودم.

الهی! از آنچه نخواستی، چه آید و آن را که نخواندی، کی آید؟! ناکشته را از آب چیست و ناخوانده را جواب چیست؟! تلخ را چه سود، اگرش آب خوش در جوار است و خار را چه حاصل، از آنکه بوی گل در کنار است.

الهی! هرکه تو را شناخت و عَلَم مِهر تو افراخت، هرچه غیر از تو بود، بینداخت».1

1. خواجه عبدالله انصاری، مناجات نامه، صص 1 ـ 4 با اندکی تصرف).

تصنیف زیبای خلقت

سید محمدصادق میرقیصری

«الهی! از آن روز که با تو پیمان بستم، بر سر کویت نشستم و پیمان نشکستم. دل به مهر تو دادم و زبان جز ذکر تو نگشودم.

خدایا! آنان که دل از کوی تو و دیده از روی تو برداشتند، آن دل و دیده در کدامین وادی به ودیعه گذاشتند؟!

معبودا! دل و دیده به تو دادم و جان در طبق مهر تو نهادم. این تحفه حقیر، از کمترین بنده سراپا تقصیر بپذیر!

خداوندا! بی تو آواره کوی و بازارم، درمانده بی کس و زارم، گر برانی، به که روی آورم ور نخوانی، سر به کدامین کوی گذارم؟ آفریدگارا! کاینات جلوه ای از جمال و کمال تواند.

پروردگارا! تسبیح تو، تصنیف زیبای خلقت و تصدیق والای حقیقت و نغمه دلربای عاشق و جلوه جان فزای معشوق است. چگونه تو را نسراید، آن که جز پرتو جمال تو ننماید؟

عزیزا، مهربانا، خدایا! عارفان، نغمه آزادی سرودند و در سایه سار آزادگی غنودند، از زلال قرآن نوشیدند و لباس ایمان پوشیدند. ما را به آنان که جز آستان تو نبوسیدند و جز از گلستان تو نبوییدند، ببخشا!»1

1. جمعی از نویسندگان، نجوای شبانه، ص 100

دعا

سیده طاهره موسوی

کلبه ای خواهم ساخت

دیوارش از جنس آرزو

سایبانش از جنس رویا

فانوس نگاهم را به بلندترین شاخه آسمان خواهم آویخت

تا گمگشتگان راه کهکشان ها، مهمان لحظه های سبز نمازم باشند

ساحل کلبه من از جنس دعاست؛

دعایی که «آدم» برای بازگشتن می خواند

و من برای با خدا بودن می خوانم.

صبحی دیگر

سپیده دم است و صبح دیگری از راه رسیده است. خورشید روشنایی بخش روز بندگانت، باز بر آسمان طلوع کرده و سرخی خیال انگیزش در تازگی روز پراکنده شده است. هر روزت را به گونه ای هدیه می کنی که گویی برای نخستین بار نمایش داده ای. بار الها! ای خدای دل های خاشعان و خداترسان! مشتاقان و خداپرستان، تو را خوانده اند و امروز را به نام تو آغاز کرده اند. قلوب عارفان از درک عظمت و جلال تو می لرزد، در حالی که روحشان آرام است؛ زیرا دعایشان را به نیم نگاهی مستجاب می کنی و توبه شان را می پذیری. چشمان گریانشان که از خوف تو می بارد، به رحمت و لطف توبینا می شود و وجودشان را به خواست خویش پاکیزه و معطر می کنی.

آنها عارفان زمینند که از روزی بخشش و مغفرت تو بهره مندند. خدای من! چنان کن که من نیز سراپا فریاد شوم؛ فریادی از جنس عرفان و درک هستی! خدایا چنان بینایم کن که شکوهت را ببینم و جلال و بزرگی ات قلبم را بلرزاند تا به نیم نگاهی، دعایم را مستجاب کنی و توبه ام را بپذیری!

پروردگارا! مرا از نعمت بخشش و لطفت بهره مند گردان تا به ریسمان محبتت چنگ زنم و از فریاد اقرار گناهانم نهراسم. بار الها! توفیقم ده احسانت را از خوان کرم، نصیب خود کنم. آمین یا رب العالمین!


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 | 18:49 | نویسنده : ناشناس |

یکی از زیباترین ونخستین  مناظراتی که در عالم هستی اتفاق افتاده مناظره بین خدا و شیطان است که در این گفتگوی دو طرفه که بصورت مناظره مطرح شده نکاتی بسیار پند  آموز و آموزشی می باشد که هر خواننده ای را به وجد می آورد.
 
قبل از ورود به مسئله مناظره به جا است طرفین مناظره معرفی اجمالی شوند: 
 
امیرالمومنین در خطبه اول نهج البلاغه  میفرماید: انسان عاجز است از شناخت ذات خدا در آنجایی که میفرماید سپاس خداوندی را که حساب گران از شمارش نعمت های او ناتوان و تلاش گران به او نخواهند رسید پروردگاری که برای صفات او حد و مرزی وجود ندارد و تعریف کامل  نمی توان یافت و برای خدا وقت معین و سرآمدی مشخص نمی توان تعیین کرد مخلوقات را با قدرت خود آفرید و با رحمت خود بادها را به حرکت در آورد و به وسیله کوه ها اضطراب و لرزش زمین را به آرامش تبدیل کرد.
 
راهی که می شود به صفت خداوند آگاهی پیدا کرد دعای جوشن کبیر می باشد که خوانندگان را به خواندن آن دعای شریف رهنمود می کنم و اما شیطان از جنس جن است و از آتش خلق شده است قبل از این که از بهشت رانده شود خدا را بسیار عبادت میکرد به همین دلیل عزازییل نام گرفت البته از امام رضا روایتی است که فرمود نام اصلی او حارث بوده و بعد از رانده شدن از رحمت الهی به ابلیس یعنی (دور) نامیده شد.
شیطان شش هزار سال عبادت کرد و از مقربین گردید. 
 
آنچه منجر به مناظره بین خدا و شیطان گردید جریان خلقت آدم بود که خداوند بزرگ خاکی از قسمت های گوناگون زمین از قسمت های سخت و نرم شور و شیرین گرد آورد آب بر آن افزود تا گلی خالص و آماده شد و با افزودن رطوبت چسبناک گردید که از آن اندامی شایسته و عضوهایی جدا و به یکدیگر پیوسته آفرید آنرا خشکانید تا محکم گردد.
 
آنگاه از روحی که آفرید در آن دمید تا بصورت انسانی زنده در آمد دارای اندیشه که وی را به تلاش اندازد و دارای افکاری که در دیگر موجودات تصرف نماید ،به انسان اعضاء و جوارحی بخشید که در خدمت او باشند و ابزاری عطا فرمود که آنها را در زندگی به کار گیرد قدرت تشخیص به او داد تا حق و باطل را بشناسد و حواس چشایی و بویایی و وسیله تشخیص رنگ ها و اجناس مختلف را در اختیار او قرار داد انسان را مخلوقی از رنگ های گوناگون و چیزهای همانند و سازگار و نیروهای متضاد و مزاج های گوناگون  گرمی و سردی تری و خشکی قرار داد. 
 
موجودى عجيب و بى‏سابقه كه قوس صعودى و نزوليش هر دو بى‏انتها بود آفرينش يافت، و موجودى با استعداد فوق العاده كه مى‏توانست شايسته مقام «خليفة اللهى» باشد، قدم به عرصه هستى گذاشت «در آن هنگام همه فرشتگان سجده كردندجز ابليس كه تكبّر كرد و از كافران بود.
 
مناظره خدا و شیطان 
 
خدا: اى ابليس! چه چيز مانع تو از سجده كردن بر مخلوقى شد كه با قدرت خود آفريدم. آيا تكبر كردى يا از برترينها بودى برتر از اين كه فرمان سجود به تو داده شود؟
 
شیطان: من از او (آدم) بهترم، مرا از آتش آفريده‏اى و او را ازگل.
 
خدا: از آسمانها (و صفوف ملائكه) خارج شو كه تو رانده درگاه منى اينجا جاى پاكان و مقربان است، نه جاى آلودگان و سركشان و تاريك دلان و مسلما لعنت من بر تو تا روز قيامت خواهد بود و هميشه مطرود از رحمت من خواهى بود.      
 
شیطان: پروردگارا! مرا تا روزى كه انسانها برانگيخته مى‏شوند مهلت ده مهلتى كه از فرزندان آدم انتقام گيرم، و همه را به گمراهى بكشانم.
 
خدا: تو از مهلت داده شدگانى ولى نه تا روز رستاخيز و مبعوث شدن خلايق بلكه تا روز و زمان معينى.
 
شیطان: به عزّتت سوگند كه همه آنان را گمراه خواهم كرد مگر بندگان مخلص تو از ميان آنها، آن گاه از پيش و از پس و از چپ و راست بر آنها مى‏تازم. و بيشترينشان را شكرگزار نخواهى يافت.
 
خدا: به حق سوگند، و حق مى‏گويم كه جهنم را از تو و هر كدام از آنان كه از تو پیروی کنند پر خواهم كرد.
 
شرح مختصراین مناظره
 
آرى! بدترين بلاى جان انسان نيز همين كبر و غرور است كه او را از درك حقايق محروم مى‏سازد، و به تمرد و سركشى وامى‏دارد، و از صف مؤمنان كه صف بندگان مطيع خداست بيرون مى‏افكند، و در صف كافران كه صف ياغيان و طاغيان است قرار مى‏دهد. 
 
مهم اين است كه انسان هنگامى كه از اعمال زشت خود نتيجه شومى مى‏گيرد بيدار شود، و به فكر جبران بيفتد، اما چيزى خطرناكتر از آن نيست كه همچنان بر مركب غرور و لجاج سوار گردد، و به مسير خود به سوى پرتگاه ادامه دهد و اين همان سرنوشت شومى بود كه دامن «ابليس» را گرفت اينجا بود كه «حسد» تبديل به «كينه» شد، كينه‏اى سخت و ريشه‏دار.
 
در حقيقت ابلیس مى‏خواست تا آخرين فرصت ممكن به اغواى فرزندان آدم بپردازد، چرا كه روز رستاخيز پايان دوران تكليف است، و ديگر وسوسه و اغوا مفهومى ندارد، علاوه بر اين با اين درخواست مرگ را از خود دور كند، و تا قيامت زنده بماند، هر چند همه جهانيان از دنيا بروند.
 
در اينجا مشيّت الهى اقتضا نمود كه اين خواسته ابليس برآورده شود، اما نه بطور مطلق، كه به صورت مشروط، 
 
اينجا بود كه ابليس مكنون خاطر خود را آشكار ساخت، و هدف نهائيش را از تقاضاى عمر جاويدان نشان داد، و سوگند به «عزت» نشان مى‏دهد كه او نهايت پافشارى را در تصميم خويش داشته و دارد، و تا آخرين نفس بر سر گفتار خود ايستاده است.
 
ولى متوجه اين واقعيت بود كه گروهى از بندگان خاص خدا به هيچ قيمتى در منطقه نفوذ و حوزه وسوسه او قرار نمى‏گيرند، لذا ناچار آنها را استثنا كرد. 
 
همانهایكه در راه معرفت و بندگى تو از روى اخلاص و صدق و صفا گام بر مى‏دارند، تو نيز آنها را پذيرا شده‏اى، خالصشان كرده‏اى، و در حوزه حفاظت خود قرار داده‏اى.                       
 
سؤال: چرا خداوند درخواست شيطان را در باره ادامه حياتش پذيرفت، و چرا فورا نابودش نكرد؟! پاسخ اين است كه عالم دنيا ميدان آزمايش و امتحان است- آزمايشى كه وسيله پرورش و تكامل انسانهاست- و مى‏دانيم آزمايش جز در برابر دشمنان سرسخت و طوفانها و بحرانها امكان پذير نيست.
 
البته اگر شيطان هم نبود هواى نفس و وسوسه‏هاى نفسانى انسان را در بوته آزمايش قرار مى‏داد، اما با وجود شيطان اين تنور آزمايش داغتر شد، چرا كه شيطان عاملى است از برون و هواى نفس عاملى است از درون.
 
پیامد های این مناظره
 
1- انسان تنها موجودى است كه خداوند قبل از خلقت، آفريدن او را به فرشتگان اعلام كرد.
2- منشأ وجودى انسان، آب و خاك است ، و روح پس از جسم آفريده شده است.
3- فرشتگان به خاطر نفخه‏ى الهى، به آدم سجده كردند ولى برخى انسان‏ها حتّى به خاطر ذات حقّ براى خدا سجده نمى‏كنند.
4- تكبّر، مانع تعبّد و تسليم است.
5- عبادت دسته جمعى با شكوه‏تر است. همه‏ى فرشتگان سجده كردند، آن هم دسته جمعى. در ميان خوبان بودن مهم نيست، از خوبان بودن مهم است.
 
درپایان فقط بندگان مخلص خدا هستند که شیطان تسلطی برآنها ندارد التماس دعا.


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 | 18:46 | نویسنده : ناشناس |
لطفا کمی منتظر بمانید تا این تصویر نمایش داده شود. با تشکر: نسیم آرامش

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند،

تشکیل یک قطره بزرگ تر می دهند،

اما دو تکه سنگ هیچ گاه با هم یکی نمی شوند.

پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم،

فهم دیگران برایمان مشکل تر،

و در نتیجه امکان بزرگ تر شدنمان نیز کاهش می یابد.

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ،

در رسیدن به هدف خود به مراتب سرسخت تر،

لجوج تر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد،

اما آب... راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی، معنای واقعی سرسختی، استواری و مصمم بودن را،

در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیایی ...

گاهی نمیتوان بخشید و گذشت ...

اما می توان چشمان را بست و عبور کرد.

گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری ...

گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوزی که نبینی  ...

ولی با آگاهی و شناخت.


و آنگاه ... بخشیدن را خواهی آموخت.


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 13:57 | نویسنده : ناشناس |
لطفا کمی منتظر بمانید تا این تصویر نمایش داده شود. با تشکر: نسیم آرامش

به خاطر همه دنیا

کجاست آن قبر پنهان که بر آن مویه می کند مردی تنها؟!

کجاست آن نارضایتی که با ابدیت گره خورد

و هرگز کسی نتوانست گره اش را بگشاید؟!

آنها را راه نخواهد داد به خانه خود، فاطمه،

از آنها راضی نخواهد شد، دختر فرستاده خدا.

قبرش را پنهان نگاه می دارد هنوز که بگوید:

هنوز ناراضی است از آنها

و از دنیایی که در آن زیست.

آنها را نخواهد بخشید فاطمه؛

نه برای پهلوی شکسته اش،

نه برای بازو و صورت کبودش،

نه برای محسن شهیدش؛

برای حق تمام جهان از ولایت

و از فدک که پشتوانه مالی اسلام بود و غصب شد؛

برای کودکانی که امروز گرسنه سر بر بالین می گذارند،

مردمانی که هر روز کشته و اسیر می شوند،

مردمانی که در بی عدالتی محض، خون هم را می ریزند؛

برای دنیایی که هر روز بیشتر در باتلاق گناه فرو می رود

و آلوده تر می شود؛

برای غصب ولایت.

من تو را نمی توانم به هیچ گلی شبیه کنم.

هر چند دیگران گل یاس را با نام تو گره زده اند،

ولی تو فقط بانوی یاس ها نیستی.

من هر گلی را دیدم، نشانی از تو داشت ای بانوی بی نشان!

لاله داغدار،

نرگس نگران،

مریم سفید روی،

بنفشه کبود،

هر گلی که بود و هر گلی که نبود،

حتی گل های ناشناخته از تو نشان دارند.

زیر هر گلبرگ، رازی و نشانه ای است از تو.


نویسنده: آقای محمد علی کعبی

منبع: مجله ی اشارات - مرداد 1388، شماره ی 132



تاريخ : شنبه نهم فروردین 1393 | 13:56 | نویسنده : ناشناس |


خسته‌ام، دل‌گیرم، تنهایم… احساسِ زندانیِ در قفسی را دارم، که از فرطِ شوقِ رهایی از قفسِ کرم‌خاکیان، آنقدر خودش را به در و دیوار کوبید، تا سرانجام پیروز شدند… و سرانجام باور کرد… باور کرد که تمام سهمش از دنیا، همین چهار دیواری تنگ و تاریکی‌ست که دچارش آمده، و پنداشت کوتاهیِ سقف گِلین آسمان، کوتاهیِ قامتِ اوست. باورش شد، که آن‌سویِ میله‌های پنجره را، هرگز پیش از این ندیده و تمامِ خاطراتِ گُل‌ها و خدا و ترانه‌های کودکی‌اش، خوابی بوده است و رویای، گویی که هیچ‌گاه پیش از این‌ها نزیسته باشد…
و دست آخر یک روز عصر، که از پشت میله‌های پنجره برف می‌بارید و صدای ماشین و فلز و همهمه‌ی دروغ و خواهش و خاک با صدای اصطکاک تنِ آدمی آمیخته بود و صدای کودکی به گوش نمی‌رسید، و خدا از آنجا رفته بود، مُرد… روزی که شیطان، نزدیک‌تر بود از خدا و انسان از انسان دور. تن‌ها به هم پیچیده، درهم ولی تنها، و مهربانی در گور.
آن روز با خنده‌های بی‌دلیل خداحافظی کرد و خاطرات کودکی و شانه و جانمازش، و نامه‌های عاشقانه‌اش را بوسید و با دقت داخل بقچه‌ای پیچید و در صندوقچه‌ی کهنه‌ای گذاشت. آن‌وقت، نامه‌های خواهر کوچکش را از گنجه درآورد، با اشک چشم‌هایش شست، و برای آخرین بار با لب‌هایش بوسید، نوشید و بو کرد. و بعد، با دست‌های لرزان به دست باد داد و زیر لب با صدایی خفه گفت: «دور شو، دور شو از این خاک، برو، نمان…». و خیلی پیش‌تر از آنکه در گوشه‌ای، آرام، به انتظار مرگ بنشیند، مرده بود… او، خودش هم رفت، نماند…

بی‌زارم، بی‌زارم، بی‌زار. از اینجا، از این قفس، از خنده‌های بی‌معنای آدم‌هایی که با لبخند‌های روی لب، با چهره‌ای آرام و معصوم، تو را زنده زنده سر می‌برند. بی‌زارم از آدم‌هایی که با تسبیح روی لب‌هاشان، خدا را نه، که ابلیس را ستایش می‌کنند. چقدر اینجا دورویی و نفاق بی‌داد می‌کند…
دلِ من، گاهی انسان می‌خواهد… انسانی ناب، که عطر و بوی آدمی بدهد، که بتوان کنارش نشست و با او حرف زد. بی آنکه ترسید… که مبادا خنجری پشت چشم‌ها و لبخندهایش پنهان کرده باشد… و دل از گِل سرشار، در دل هزار روباه و کفتار.

من از اینجا می‌ترسم، من از نقاب‌ها می‌ترسم. من بیش از دست‌های فشرده بر گلویم، از دست‌هایی می‌ترسم که با دلیل مهربانند… من از دشنه‌ی دشمن نه، از خارهای گُلِ یک دوست می‌ترسم. من از دشمن که نه، از دوست می‌ترسم. من بیش از دشنام، از حرف‌های عاشقانه بی‌ادراک می‌ترسم، من از دروغِ عشق می‌ترسم. من از خدا نه و از بنده‌هایش می‌ترسم. من از بنده‌هایی که خود را خدا می‌دانند، می‌ترسم. نه از نا‌خدا و از آن باخدا می‌ترسم. درنده خوییِ حیوان، طبیعتِ اوست، من از درندگیِ انسان می‌ترسم. من از حیوان صفتان بیش از حیوان می‌ترسم. من از شب نه، از گزمه چرا، می‌ترسم. من هم از دزد، هم از پلیس می‌ترسم…

من می‌دانم، و نمی‌دانم که چرا در برابر چشم‌هایم، هیچ نقابی تا ابد پوشیده نمی‌ماند… و نمی‌دانم چرا، آدم‌ها را می‌بینم و آدم نمی‌بینم… گرگ می‌بینم، روباه می‌بینم، کفتار می‌بینم. انسان را به سانِ حیوان می‌بینم. حیوان که خلقتِ خداست، کمتر از آن می‌بینم. به ظاهر پوشیده‌هایی را که لخت و برهنه راه می‌روند، حرف می‌زنند، و فکر می‌کنند. و مقدس مآبانی که با انسان گناه می‌پندارند و با شیطان هم‌آغوش می‌شوند.
من پاسبان‌هایی را دیدم که گوشت از دهان سگ‌ها می‌دزدیدند و سگ‌هایی دیدم که پاسبانی می‌کردند! آدمکانی را دیدم، که به گمانشان عاشق پیشه وار، با شهوت از عشق می‌گفتند. و دیدم دیگرانی که شهوت را عشق می‌پنداشتند، عشق را هیچ! آدم‌هایی را دیدم که از سادگی و صداقتِ کسی ترسیدند و با سیاستِ دیگری رقصیدند! من نادانیِ بشر را، ابولهب را، ابوجهل را در قرن آهن و فضا می‌بینم. من جاهلیت را کشته به دستِ هم، در قرنِ خدا می‌بینم! اسمِ بت عوض کردند، به خیال‌شان خداست و من نه خدا را، که هبل، عزی، لات و منات می‌بینم¹.

دلم می‌خواست، دنیا جور دیگری می‌بود… جای بهتری می‌بود. دنیا را اگر تغییر نمی‌توانم، خود را چرا نتوانم؟! آری! دلم می‌خواهد جور دیگری باشد! نه دنیا، که دنیایِ من جورِ بهتری باشد. دلم می‌خواهد کرمی باشم و زندان پیله‌ای باشد برای پروانه شدن، پرواز کردن، رفتن. دلم می‌خواهد پروانه‌ای باشم… روحم از زندانِ تن رها، از آدم‌ها جدا. و قدم در دنیایی می‌گذاشتم، که در آن قلب‌ها در چهره‌ها بود و سهم هر انسانی به وسعت قلبش.

می‌خواهم پروانه ای باشم و پیله‌ها را یک به یک پاره کنم، و دیگر اسیر خواسته‌ها و خواهش‌های خاکی نباشم. و دیگر بر داشته‌ها نبالم و از نداشته‌ها ننالم. و بدانم، هر آنچه امروز دارم، فردا روزی نخواهم داشت. همین فردای امروز، و یا فردایی که جز چند خاطره در یادِ نزدیکانم، چیزی از من باقی نخواهد ماند. پس به چه ببالم؟ به چیزی که نه از آنِ من است؟ و از چه نداشتنی بنالم؟ آنچه که نه خواهد ماند و نه دلیلِ برتری‌ام خواهد بود؟ یادم باشد، برای از دست دادن چیزی که دیر یا زود از دست خواهم داد، نگران نشوم.
حواسم باشد، هر چه آیینه خودبینی که می‌بینم، زود بشکنم و دیگران را با دو چشمی بینا، در ورایِ ظاهر و سیما، نه در آینه، که در زلالی اشک‌هایشان بنگرم. یادم باشد، دیر نیست روزی که بیاید، و زشت و زیبا، هر دو گوشت و پوست‌شان در زیر خروارها خاک، خوراکِ کرم‌ها شود. یادم باشد، که یادم نرود، قلبی طلایی در قامتی از هیبتی گِلین، چقدر زیباتر و گران‌تر است از قلبی سفالین و سنگی، در کالبدی طلایی.
و بدانم، همانطور که قضاوت دیگران در مورد من اشتباه  است، قضاوت من نیز می‌تواند درست نباشد، و فراموش نکنم، ما آدم‌ها، معمولا همیشه اشتباه قضاوت می‌کنیم. یادم باشد، که من انسانم. و دنیا بی‌ارزش‌تر از آنیست که قلبی را بشکنم، اشکی را بریزم و دلی را برنجانم. زندگی، همین چند خاطره و یاد است، چنان باشم که برای دیگران، جایِ خالیِ خاطرات و حرف‌هایم، حفره‌ای تا ابد باقی باشد.
یادم باشد، من خدا را دارم، و بی‌آنکه دست‌هایم در پیِ چیزی باشد، تو را می‌جویم. بهشتِ من اینجاست، وقتی که با تو باشم و جهنم جایی‌ست که تو در آن نباشی. دلم می‌خواهد پروانه‌ای باشم و یک‌بار پیله‌ها را رها کنم‌، آن وقت، هر اتفاقی هم که بیافتد، برای همیشه در کنارت خوشبخت خواهم بود.

خداوندا، تو که خدایی، تو که خدای منی. تو که باشی… تو را که داشته باشم، دیگر از هیچ نگاهی نخواهم ترسید. و دیگر هیچ خنجرِ  و دوست داشتن‌ِ زمینیِ آدمی‌زادی، دلم را خون نخواهد کرد و گرگ‌صفتانی آن‌چنانی، هرگز بر من چیره نخواهند گشت. با تو که باشم، زَهرِ عقرب‌صفتانی دوپا، زشت سیرتانِ آدم‌نما، بر من اثر نخواهد داشت: با تو، من روئین‌تن خواهم شد. و با تمامِ پلشتی‌های دنیا، کج‌دار و مریز خواهم کردعشق ².

خدایا، هیچ‌گاه تنهایم مگذار… نه! تو که همیشه بوده‌ای. من قول می‌دهم دیگر هیچ‌گاه تنهایت نگذارم… و تا آن هنگام که وجود دارم و تا آخرِ عدم و نیستی‌ام، پروانه‌ات می‌مانم. گُلِ من می‌شوی؟ گلم بمان…

 

به نامِ خدایِ پروانه‌ها و پروازها…

الهی، تو که همدم و رفیقِ غربتِ یک تنهایی. تو که اشک چشم‌های بی‌کسی‌هایی. شما که خدایی… تو که پناه بی‌پناهانی، تو که مرهم زخمِ دردمندانی، دوای درد نیازمندانی در وقتِ گرانی. تو که خلاصه‌ی هر چه خوبی‌هایی، بچشان بر ما انوارِ مهربانی.
تو که ملجا و پناهِ مظلوم از دیو صفتانی، جور و ظلمِ زمانه را تو بهتر میدانی. آن آه، آن ناله، آن اشک، شمایی. تو که تمامِ داشته‌های فقیرانی. تو که عزت و جلالِ زمین خوردگانی، بگیر دستم که تو خدایی. بلندم کن، من می‌خواهم، تو نخواهی؟!!
تو که عاشقی و رسم شیدایی می‌دانی، عاشقت کن مرا بیشتر، تنها تو می‌توانی. سِر و راز دل شکستگان را تو بهتر می‌دانی، بشکند هر آن دست که شکست دلی را که تو در آنی. شکسته باد استخوانِ هر آنکه تو آن می‌دانی.
الهی، شما که در بیراهه‌ها راهی و در سیاهیِ شب‌ها ماهی، یاری‌ام کن بر عهد و پیمان خویش بمانم، همان عهدی که تو از آن آگاهی.³

 

۱- از بت‌های عرب جاهلیت. تعدادی از آن‌ها در کعبه نگهداری و پرستش می‌شدند و معمولا از جنس مؤنث بودند.
۲- آن را کج نگه دار و در عین حال نریز : کنایه از طاق آوردن و مدارا کردن، کج کردنِ جام، بدون آنکه آبِ آن بریزد!
۳- از امشب، مرا عهدیست با جانان، که تا جان در بدن دارم……

 

 

- دلیل این غیبت طولانی، پوست موزها و سنگ‌لاخ‌هایی بود که در مسیر عبورم ریشه دوانیده‌اند و بر دست و پای رفتنم می‌پیچیدند و می‌پیچند. از این‌رو، از اینکه به ایمیل‌ها و برخی دیدگاه‌های عمدتا پر مهر شما پاسخی نگفتم، عذر می‌خواهم و از صمیم قلب شادم که به یادم و نگرانم بودید. خدا بخواهد، روزی در لابه‌لای همین نوشته‌ها، از آن‌ها نیز خواهم گفت.


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 | 1:52 | نویسنده : ناشناس |

لطفا کمی منتظر بمانید تا این تصویر نمایش داده شود. با تشکر: نسیم آرامش

در شهر توریستی اسکاگن این زیبایی رو میشه در سجیه دید، این شمالی ترین شهر دانمارکی هاست. جایی که دریای بالتیک و دریای شمالی به هم می پیوندند. دو دریای مختلف با هم یکی نمی شوند و بنابرین این راستا به وجود میاد.

و این همان چیزی است که در قرآن آمده است.

 لطفا کمی منتظر بمانید تا این تصویر نمایش داده شود. با تشکر: نسیم آرامش

سوره مبارکه  الرحمن

مَرَجَ الْبَحْرَینِ یلْتَقِیانِ (19) بَینَهُما بَرْزَخٌ لا یبْغِیانِ (20)  فَبِأَی آلاءِ رَبِّکما تُکذِّبانِ (21) یخْرُجُ مِنْهُمَا اللُّؤْلُؤُ وَ الْمَرْجانُ (22)

19. دو دریا را به گونه ای روان کرد که با هم برخورد کنند. 20. اما میان آن دو حد فاصلی است که به هم تجاوز نمی کنند. 21. پس کدامین نعمتهاى پروردگارتان را انکار میکنید؟ 22. از آن دو، مروارید و مرجان خارج میشود.

 لطفا کمی منتظر بمانید تا این تصویر نمایش داده شود. با تشکر: نسیم آرامش

سوره مبارکه فرقان آیه 53

« و هو الذی مَرَجَ البحرینِ هذا عَذبٌ فُراتٌ و هذا مِلحً اُجاجً وَ جَعَلَ بَینَهما بَرزَخا و حِجراً مَهجوراً »

و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است و میان آن دو حریمی استوار قرار داد.

لطفا کمی منتظر بمانید تا این تصویر نمایش داده شود. با تشکر: نسیم آرامش

سوره مبارکه فاطر آیه 12

« وَمَا یسْتَوِی الْبَحْرَانِ هَذَا عَذْبٌ فُرَاتٌ سَائِغٌ شَرَابُهُ وَهَذَا مِلْحٌ أُجَاجٌ وَمِن کلٍّ تَأْکلُونَ لَحْمًا طَرِیا وَتَسْتَخْرِجُونَ حِلْیةً تَلْبَسُونَهَا وَتَرَى الْفُلْک فِیهِ مَوَاخِرَ لِتَبْتَغُوا مِن فَضْلِهِ وَلَعَلَّکمْ تَشْکرُونَ »

این دو دریا یکسان نیستند: یکی آبش شیرین و گواراست و یکی شور و تلخ، از هر دو گوشت تازه می خورید، و از آنها چیزهایی برای آرایش تن خویش بیرون می کشید و می بینی که کشتی ها برای یافتن روزی و غنیمت، آب را می شکافند و پیش می روند، باشد که سپاسگزار باشید.

 لطفا کمی منتظر بمانید تا این تصویر نمایش داده شود. با تشکر: نسیم آرامش

سوره مبارکه نمل آیه 61

« اَمَّنْ جَعَلَ الْاَرْضَ قَرَارًا وَ جَعَلَ خِلالَهَا اَنْهَارًا وَ جَعَلَ لَهَا رَوَاسِیَ وَ جَعَلَ بَینَ الْبَحْرَینِ حَاجِزًا ءَاِلهٌ مَعَ اللهِ بَلْ اَکْثَرُهُمْ لَا یعْلَمُونَ »

[آیا شریکانى که مى‏ پندارند بهتر است‏] یا آنکس که زمین را قرارگاهى ساخت و در آن رودها پدید آورد و براى آن، کوه‏ها را [مانند لنگر] قرار داد، و میان دو دریا برزخى گذاشت؟ آیا معبودى با خداست؟ [نه،] بلکه بیشترشان نمى ‏دانند.

لطفا کمی منتظر بمانید تا این تصویر نمایش داده شود. با تشکر: نسیم آرامش

اقیانوس شناسان به تازگی کشف کرده اند که وقتی دو دریا به هم می رسند با یک دیگر ترکیب نمی شوند آب دو دریای همسایه به دلیل وجود نیروی کشش سطحی ترکیب نمی شوند. آب دریاهای مختلف غلظت های متفاوتی با هم دارند و کشش سطحی ایجاد می کنند گویی که دیواره نازکی بین آن دو برپا شده است.

در اقیانوس اطلس جریان آب شیرینی وجود دارد که آن را گلف استیریم می نامند این جریان عظیم از سواحل آمریکای مرکزی حرکت می کند و سراسر اروپا را طی می کند و به سواحل اروپای شمالی می رسد. عرض این جریان ۱۵۰و حرارت آن با آبهای اطرافش تفاوت دارد و در  تا ۱۵ درجه عمقش حدود ۸۰۰ متر و سرعتش ۱۶۰ کیلومتر می باشد آنجا هزاران کیلومتر آب وجود دارد که با آبهای اطراف خود مخلوط نمی شوند و در آنها موجودات زنده هم زندگی می کنند.

این خاصیت در بسیاری از رودخانه ها از جمله رودخانه های کشور خودمان نیز وجود دارد.

همچنین در کشور مصر نیز هیئتی اکتشافی از دانشگاه مصر دریافتند که آبهای خلیج عقبه از نظر خواص شیمیایی و فیزیکی با آبهای دریای احمر تفاوت دارند و با آن مخلوط نمی شوند همچنین در جایی که دریای احمر به اقیانوس هند می رسد نیز این خاصیت وجود دارد.


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : سه شنبه ششم اسفند 1392 | 21:12 | نویسنده : ناشناس |

لینک ثابت

با عرض سلام و خسته نباشید

با توجه به توصیه و سفارش بعضی از دوستان که به نظر ما اهمیت میدهند و خواستند نظر من رو در مورد مطلب قبلی بدانند.پس با اجازه بیان میکنم امیدوارم که به هیچ کسی بر نخوره.

                                           بسم الله الرحمن الرحیم

  تا حالا دقت کرده ای !!


هر چیزی که در جهان وجود دارد ، حجاب دارد؛


خواهرم انسانيت اينگونه نيست              شخصيت هم زيباييه در گونه نيست


خواهرم اين بد حجابي خاري است             شخصيت هم نيست بيماري است


خواهرم اين بد حجابي ترکش است                 با حجاب ديده در آرامش است


خواهرم اين عشوه و نازو ريا                    اي دريغ از عفت و يک جو حيا


نازو عشوه جلوه اي حيواني است              قلب مولا خون از اين ناداني است


قلب مولا درد ناک گرديده است              بد حجابي ريشه کن گرديده است ؟


از شهيدان يادي آیا مانده است؟           يا که عکس و چفيه بر جا مانده است!


حجاب یعنی:قشنگترین هدیه ی خداوند...

مروارید های گرانبها به وسیله صدفشان محافظت می شوند.



زمین با لایه ازن محافظت می شود.





جوهر و مرکب اگر بدون محفظه باشند خشک می شوند.



میوه ها بدون پوست سیاه می شوند.






ماشین های گرانبها را به وسیله روکش محافظت می کنند تا کثیف نشوند.



و آبنباتـ ها ...

و تو ای دختــــر و زن ایرانـــــی جواهر زیبایی هستی که حجاب از زیبایی تو و گوهر وجودت

محافظت میکند ...پس قدر خودت را بدان و وسیله ای برای هوس رانی چشم های ناپاک نباش

...تو جواهری زیبا هستی ...همانطور که از چیزهای گرانبها محافظت می کنند تو هم چون

گرانبهایی باید به وسیله حجــــــاب از خودت محافظت کنی .

نمونه های دیگر:

موبایل ها با قاب های رنگارنگ محافظت می شوند.

شمشیرها با غلاف خود محافظت می شوند.  



موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : دوشنبه هفتم بهمن 1392 | 20:37 | نویسنده : ناشناس |

با عرض سلام و خسته نباشید مطلب پایین توسط یک فرد ناشناس فرستاده شده:

نظرات خود را در مورد این مطلب بیان کنید:

ﻧﺎﻣﻪ ﺯﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻫﻤﻮﻃﻨﺶ :
.
ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﮔﺬﺷﺘﻢ، ﮔﻔﺘﯽ ": ﻗﯿﻤﺘﺖ ﭼﻨﺪﻩ
ﺧﻮﺷﮕﻠﻪ؟

" ﺳﻮﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﮔﺬﺷﺘﻢ،

ﮔﻔﺘﯽ ": ﺑﺮ ﭘﺸﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮﯾﯽ
ﺑﻨﺸﯿﻦ"!

ﺩﺭ ﺻﻒ ﻧﺎﻥ، ﻧﻮﺑﺘﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﭼﻮﻥ

ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻧﯿﮑﯽ ﮐﺮﯾﻤﯽ

ﻣﻮﻗﻊ ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺗﻮ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ

ﻣﻦ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺘﯽ ": ﺯﻫﺮﻣﺎﺭ"! ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ

ﺩﻋﻮﺍﯾﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺎﺳﺰﺍﻫﺎﯾﺖ، ﻓﺤﺶ

ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﮎ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺣﻀﻮﺭ

ﺗﻮ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ

ﺍﺳﺘﺎﺩﯾﻮﻡ ﺑﯿﺎﯾﻢ، ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎﯼ ﺁﺏ

ﻧﮑﺸﯿﺪﻩ ﻣﯿﺪﺍﺩﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ

ﺩﯾﻨﺖ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ

ﺗﻮ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﺷﻮﯼ ! ﺗﻮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻜﺮﺩﻱ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ

ﮔﻔﺘﻲ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ

ﻧﻜﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻲ ﺗﺮﺷﻴﺪﻩ ﺍﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ

ﺷﺪﯼ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﺍﻧﺤﺼﺎﺭﻃﻠﺒﯽ ﮐﺸﯿﺪﯼ

ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﮔﻔﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ

ﺑﭙﺴﻨﺪﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ

ﺍﻃﻮ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪﺧﻮﺵ ﺗﯿﭗ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ

ﻏﺬﺍ ﺑﭙﺰﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﺳﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ

ﺁﻗﺎﯼﺩﮐﺘﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﻮﺷﮏ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ

ﮐﻦ، ﮔﻔﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ

ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻃﻼﻗﻢ ﺑﺪﻫﯽ، ﮔﻔﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﻣﺎﻝ ﭘﺪﺭ

ﺍﺳﺖ . ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺳﺖ؟؟؟؟


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : جمعه چهارم بهمن 1392 | 17:19 | نویسنده : ناشناس |

مهربانی ساده است، ساده تر از آنچه فکرش را بکنی ؛
کاف
ی است به خودت ایمان داشته باشی و به معجزه مهر ...

کافی است به دستهایت فرمان دهی تا به جای تنبیه ،
آرام بر سر کودک سرکش کشیده شوند و موهایش را قلقلک دهند ...

کافی است به چشم هایت بیاموزی که چشم آیینه روح است ،
و عشق و مهربانی را می توان با نگاه در تمام عالم پراکند ...

کافی است به دلت یادآوری کنی همیشه دل هایی هستند
که درد امانشان را بریده و احتیاج به همدلی دارند ...

کافی است به گوشهایت یاد دهی که می توانند سنگ صبور باشند ،
حتی اگر صبوری سنگین شان کند ...

کافی است یاد بگیری انسان بودن فقط زنده بودن نیست ؛
باید زندگی کرد ،

و زندگی چیزی جز مهربانی و عشق ورزیدن به آفریده های خداوند نیست ...


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 17:54 | نویسنده : ناشناس |

به نام خدایی که هیچ گاه دغدغه ی از دست دادنش را ندارم

راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. اسمت را نمی گویم، خودِ خودِ خودت را. آنگونه که هستی. اسمت که جاریست بر لب هر مرد و نامرد.

می شود آدمیزاد اسم چیزی را بداند و خیال کند که می شناسدش، اما آن را اشتباه بگیرد با هزاران مفهوم کاملا متفاوت و گاه متضاد. و هیچ گاه هم نفهمد حقیقت یک واژه، یک کلمه ، یک حقیقت را، که بارها بر زبان رانده است.

می شودعشق  را ادعا کرد و اسمش را بر زبان راند، در حالیکه از عشق و عاشقی تنها هم آغوشی و خم ابروی آن را دانست و دل تنگی های شبانه ی روی تخت خواب را.

می شود اسم خدا  را بر زبان راند، و پرستیدش، بی آنکه دانست آنچه می پرستد اصلا خدا نیست. تنها پرستیدن کورکورانه ی یک رسم و سنت کهنه است، تنها به این دلیل که نیاکانش همین کار را می کرده اند. و یا به اسم خداوند، ستایش و پرستش کند شاه یک سرزمینی را، که به اسم خدا حکم می راند. آنگونه که همیشه بوده و هست.

واژه ها همیشه مظلومند… واژه هایی چون عشق، دوست داشتن، خدا…

از نو برایت می نویسم:

راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. یادم نمی آید از کجا بود که دانستم هستی، آنگونه که هستی. و لمس کردم این لمس ناشدنی نزدیک را از آن دورها.

خودت گفته بودی که هستی، نزدیک تر از رگ گردن به من. نزدیک تر از رگ گردن؟!!
با خودم فکر می کنم نزدیک تر از رگ گردن دیگر کجاست؟!
یعنی نزدیک تر از گوشت و پوست به آدم؟!!

یعنی درون آدم، بی هیچ فاصله ای، بی هیچ پرده پوشی. و چون نزدیک تر از “آن نزدیکی” هستی که ما آدم ها می شناسیمش، دور می پنداریم ات.

وقتی آدم بشناستت و بخواهدت، می شود تو! دقیقا یکی می شوی با روح و قلب و گوشت و پوست آدمی. خود آدم می شوی اصلا. نه! خود تو می شود آدم. و مگر بین آدم و خودش هم فاصله ای هست؟! وقتی خدا هست، وقتی تو نزدیک باشی، حتی رگ ها هم فاصله دارند با خودِ خودِ آدم.

فاصله ها ساخته ی ذهن های حقیری هستند که بودن یا نبودن را تنها با کیلومترها و سانتی مترها می سنجند. وقتی کسی در قلب توست، وقتی کسی را دوست می داری، چه فرقی می کند کجا باشد، در همین حوالی کوی ات، یا در آن دوردست ها؟! همینکه بدانی هست، یعنی هست، حتی در آن دورها هم که باشد، فاصله اش با تو، فاصله ی توست تا قلبت.

چه آدم هایی هستند که نفس می کشند یکدیگر را، از همان دورها. و چه آن هایی هستند که فاصله شان هیچ گاه از ابعاد یک تخت فراتر نمی رود، و چه دورِ دور…

…درستش یادم نیست از کی بود که تو، خدایم را شناختم.
از دعاهای مادر ساده ام بود که ساده مرا برد تا آن اوج مهربانی و سادگی، یا دردهایی که برای کودکی ام، آن وقت ها خیلی بزرگ بود. درد بود و بزرگ بود برای کوچکیِ یک کودک. چنگ می زدم در تاریکی و دست تو تنها آنجا بود که آشنا کرد کودکی مرا با گرمی دست هایت.

و آنوقت، فاصله ها مردند…
و من آموختم که چگونه می توان کسی را دوست داشت و ندید، کسی را داشت که نبود، با کسی حرف زد که نیست و کسی نیست که هست…

بعدها، وقتی که دیگر کودک نبودم، جای خالی بال هایی بود که روزی بر شانه هایم روییده بود و معصومیتی از دست رفته. خاطره ی پرواز در آن بی انتهای عشق و مهربانی و پاکی کودکانه ام بود و بال هایی که دیگر نداشتمشان. همین دیگر نداشتن ها بود که تویی را شناختم که سالها، کودکانه، بی آنکه دانسته باشم، داشتمت.

و تو، خدای پاکی ها و کودکی ها، خدای پرواز ها و معصومیت ها، تمام آرامشم بودی و آن بهشت گمشده ی کودکی هایم، که سال ها در جستجویش بودم…

و تنها هنگام خفگی بود که دانستم آنچه حواسم نبود، هوا بود و من نفس می کشیدمت روزی، بی آنکه بدانم چه می کنم. و آن چیزی که جاری می شود در رگ هایم، خودِ تو هستی.

و من این گونه شناختم. نمیدانم تو را، یا خودم را…


راستی، خدایا دلم برایت تنگ شده بود. چقدر دلم پر می کشید برای نوشتن برایت. چقدر واژه ها، ساده زیبایند، وقتی تنها برای تو باشند.

راستی، تا یادم نرفته است بگویم:

بی آنکه بترسم از رنجیدنت، بی آنکه نگران سوء تفاهم و سوء برداشتت باشم. بی آنکه بترسم که امروز باشی و فردا روز دیگر نباشی، نخواهی باشی. بی آنکه دغدغه ی از دست دادنت را داشته باشم، بی آنکه بترسم از درد، بی آنکه بترسم که آدم باشی، بی آنکه بترسم که بترسی، به سادگیِ هر چه اسمت، می گویم:

خدایا دوستت دارم.

بی آنکه نگران بهانه جویی ات باشم، که بهانه کنی چرا آسمان دیروز صاف بود و امروز هوا ابریست! یا چرا راه ما اینقدر از هم دور است؟! و بی آنکه نگران زمان باشم و تمام شدن وقت، هر گاه دلم پر کشید برایت، پرواز کنم به سویت. بی آنکه بترسم که چرا دیر آمده ام، بود، نیست، تمام شد!

بی آنکه متهم شوم به کم فروشی در عشق و سنجیده شود عیار دوست داشتنم با ترازوهایی که قرار بود بی انتهای دوست داشتن های بی دلیل ام را وزن کنند با خروارخروار دلیل و بهانه ی دوست داشتن هایی که تنها دوست داشتن خود بود. (حب ذات)

دوستت دارم خدا. خدایا خیلی دوستت دارم، و ممنون که دوستم داری و اجازه دارم که دوستت داشته باشم.

بی آنکه نگران آن روز باشم، که تو باشی و جای خالی ام باشد و من نباشم و کسی آن را به جای من، برای تو پر کرده باشد. بی آنکه این من، آن او باشم، جای خالی من سهم او شود. جایی که روزی گمان می کردم تا ابد برای همیشه جای من خواهد بود. جاییکه برای وجب به وجب داشتنش جنگیده بودم، جاییکه از تکه تکه های من ساخته شده بود و اینک سهم دیگریست.

بی آنکه نگران آن شب باشم، که تو نباشی و من باشم و جای خالی ات. شب به شب، هر شب یلدایی بلند باشد و تاریکی ای عمیق، همچون این احساس. و چشمانی بی خواب و بیدار، و اس ام اس هایی که دلیور نمی شوند و مشترکی که مورد نظر است اما در دسترس نیست!

و نمی ترسم که نبخشی مرا، برای تمام اشتباهات و خطاهایی که به هزار و یک دلیلِ بی دلیل، نادانسته مرتکب می شوم. و می دانم که همیشه برای رسیدنمان راهی پیدا خواهیم کرد، یا راهی خواهیم ساخت!

و نمی ترسم که نباشی، حتی اگر برای مدتی از تو غافل باشم، احوالی نپرسم، یادی نکنم. حتی اگر از رویت روی برگردانم و روی بتابم، باز هم رویم می شود به سوی کوی تو رو بندازم.
و من، همیشه جایی برای در کنارت بودنم خواهم داشت….

خدایا ممنونم که نمی ترسم از تو
ممنون که خدای منی. ممنون که خدایی
ممنون که همیشه هستی. 

تشکر از فرستنده این اثر:.......



موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : جمعه سیزدهم دی 1392 | 18:53 | نویسنده : ناشناس |

خدایا ممنونم ؛
 من می‌تونم تمام زیبایی‌های پیرامونم را ببینم ،
 کسانی هستند که دنیایشان همیشه تاریک و سیاه هست


خدایا ؛
 من می‌تونم راه برم ،
 کسانی هستند که هیچوقت نتونسته‌اند حتی یک قدم بردارند


خدایا از تو ممنونم ؛
 که دل رئوف و شکننده‌ای دارم ،
 کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمی‌کنن


خدایا سپاسگزارم ؛
 که به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم ،
 کسانی هستند که از این نعمت و برکت وافری که به من داده‌ای بی‌بهره‌اند


خدای عزیزم ؛
 من می‌تونم کار کنم ،
 کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره‌شون هم به دیگران محتاجند ،
 برای این نعمت بزرگ از تو سپاسگزارم


خدای دوست‌داشتنی من، از تو ممنونم ؛
 که کسی هست که منو دوست داره ،
 کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست


 و بیش از همه‌ی این‌ها ؛
 برای هدیه‌ای که هر روز با هزار عشق و امید به من می‌دهی از تو سپاسگزارم

 هدیه‌ای که نامش زندگی‌ست


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : دوشنبه نهم دی 1392 | 17:59 | نویسنده : ناشناس |


من هم به نوبه خودم این شب رو به همه ایرانیان تبریک میگم.


شعر و متن شب یلدا مبارک

به صد یلدا الهی زنده باشی / انار وسیب وانگورخورده باشی
اگریلدای دیگرمن نباشم، تو باشی وتو باشی وتو باشی
پیشاپیش یلدات مبارک

- – - * * * – - -

مهم نیست هندونه ی شب یلدات شیرین نباشه
یا انارات ترش از آب دراد
یا کدو تنبلی که بار میذاری بیمزه بشه

یا چند تا از گردوهایی که می شکونی پوک باشه

مهم اینه که کسی داری که یلدا رو بهت تبریک بگه

- – - * * * – - -

لبی سرد و دلی افسرده داریم / به سر افکار تیپا خورده داریم

رسد پایان پاییز و از آغاز / هزاران جوجه ی نشمرده داریم !

- – - * * * – - -

پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه

تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.

عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری

یلدای خوشی را برایتان آرزو می کنم . .

- – - * * * – - -

تنها چند دقیقه ناقابل مى تواند از یک شب عادى، شب یلدا بسازد؛

ولى با هم بودن است که آن را نیک نام کرده و در تاریخ ماندگار شده است

- – - * * * – - -

شب یلدا عزیزه هندوانه

اگرچه ترش و لیزه هندوانه !

بهایش را چو پرسیدم ز یارو

بگفتا هیس ! جیزّه هندوانه !

- – - * * * – - -

ازین شربت یکی پیمونه بردار / اناری آتشین دردونه بردار

درین یلدا تو شیرین کن لبانت / بیا قاچی ازین هندونه بردار

یلدای همتون مبارک

- – - * * * – - -

فریاد کشیده هر دو جیبم جانسوز / با دیدن نرخ هندوانه دیروز

یلدا تو کمی دیر تر امسال بیا / یارانه برای تو ندادند هنوز !

- – - * * * – - -

لبی سرد و دلی افسرده داریم

به سر افکار تیپا خورده داریم

رسد پایان پاییز و از آغاز

هزاران جوجه ی نشمرده داریم

- – - * * * – - -

رفتم شب یلدا به سراغ حافظ / تا حال مرا کند برایم محرز

گفتم که شود بهتر از این احوالم ؟ / دیوان به زبان آمد و گفتا هرگز !

- – - * * * – - -

از غم به جان آمد دلم درمان ندارد

شام غریبان را سحر امکان ندارد

امشب شب مهتاب و یلدا با هم آمد

تکرار تلخ ماجرا پایان ندارد

- – - * * * – - -

رویت به سرخی انار شبت به شیرینی هندوونه

خنده ات مثه پسته و عمرت به بلندی یلدا . .

- – - * * * – - -

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی

بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی

بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم . .

- – - * * * – - -

با سلام، اگر در صحت و سلامت به سر می برید،

لطفا به این شماره پیامک خالی بفرستید

طرح سر شماری جوجه های آخر پاییز!

- – - * * * – - -

روی گلتون به سرخی انار

شبتون به شیرینی هندوانه

خنده هاتون مثل پسته

و عمرتون به بلندی یلدا

شب یلدا مبارک

- – - * * * – - -

سلام ای دیر آشنای لوند دوران

ای دخترک باز مانده قرون و اعصار

ای بهانه بیداری ادب رنجور ایران

امشب ایران محفل اش هست باتو بیدار . .

- – - * * * – - -

تو خوشگلترین، خوشتیپ ترین و با کلاس ترین آدم روی زمین هستی

اینم هندونه شب یلدات! بذار تو یخچال تا خنک بشه!

- – - * * * – - -

یلدا شب پیوند دل و خاطره است

دیدار من و برف لب پنجره است

یلدا شب هندوانه و فال و غزل

کار دل من بی تو ولی یکسره است . .

- – - * * * – - -

شب یلدا کنار یار بودم

به او دلبسته و بیمار بودم

شپش هایش گرفتم از سر شب !

منِ نادان مگر بیکار بودم!

- – - * * * – - -

فردا روز بزرگیه روزی که منتظرش بودی چشم همه به توه

خیلی روت حساب کردم فردا شمرده میشی جوجه !

- – - * * * – - -

شبای چله، کرسی و پتوی چل تیکه، انار سرخ و چل گیس عاشق

شبای یلدا، آدمای تنها، بخاریای آهنی و غصه ی فردا، قصه های کوتاه و سوز و سرما

- – - * * * – - -

شما را گر شب یلدا بلنده / مرا لیست طلبکارا بلنده

از اول شانس و اقبالم کج افتاد / زمانه ناقلا با من لج افتاد

اگرچه بخت من چون شام تاره / در اون بالا ندارم یک ستاره

ولی هندونه ام در شام یلدا / سفیدیش بود چون شیر گاوا

انارم ترش و گردوهام پوچه / و چشمان زنم افسوس لوچه

بود آجیل تلخ و سیب ها کال / و قطعاً می شود وارونه ام فال

خلاصه در شب یلدای بنده / بود اوضاع و حالم باب خنده



تاريخ : شنبه سی ام آذر 1392 | 18:43 | نویسنده : ناشناس |
مصلح بزرگ اجتماعی ایل بویراحمددر دهدشت دارفانی را وداع گفت.

“حاج شیروان کاظمی(نرمابی)” از مصلحان اجتماعی ایل بویراحمد پس از یک دوره بیماری به رحمت ایزدی پیوست.


مصلح بزرگ ایل بویراحمد درگذشت

مصلح بزرگ اجتماعی ایل بویراحمد در دهدشت دارفانی را وداع گفت.
 “حاج شیروان کاظمی(نرمابی)” از مصلحان اجتماعی ایل بویراحمد پس از یک دوره بیماری به رحمت ایزدی پیوست.

1454742 1397268183849613 1155596682 n مصلح بزرگ ایل بویراحمد درگذشت

بسیاری از قتل ها و درگیریهای طایفه ای و محلی با حضور و نقش موثر وی، منجر به صلح و سازش می شد.
“حاج شیروان کاظمی” (آقا شیروان) از کدخدایان قدرتمند ایل بویراحمد و طایفه نرمابی بود که در بسیاری از تحولات منطقه حضور داشت.
وی از معدود بازماندگان جنگ سمیرم بود.
مراسم تشییع و تدفین این مصلح اجتماعی روز یکشنبه ۲۴ آذر از ساعت ۲ بعدازظهر در دهدشت برگزار می شود و پیکر آن مرحوم برای خاکسپاری به روستای دره لبک منتقل خواهد شد.
همچنین مراسم ختم آن مرحوم روز سه شنبه ۲۶ آذر در مسجد امام رضا (ع) دهدشت واقع در پشت هلال احمر برگزار می شود.


“به یاد مرد صلح و مدارا آقا شیروان کاظمی”

آقا شیروان مرد صلح و حلم بود
این بداند آنکه اهل علم بود

چون که امن و صلح آید در خطر
نام شیروان ناگه آید در نظر

از دلیران بود در عهدی که بود
در همه عمرش بسی مردی نمود

نیک خواهی از برای مرد و زن
صلح جستن در میان انجمن

یادگار ماندگار او بود
زنده ماند هر که او نیکو بود

کم بزاید مرد شیروانی عزیز
پند آموزند از او اهل تمیز

نام شیروان جاودان و زنده است
زانکه یادش در دل و جان مانده است

*محمود منطقیان*

درگذشت این مصلح اجتماعی را تسلیت گفته و برای وی آمرزش الهی را آرزو دارد.



موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392 | 21:12 | نویسنده : ناشناس |
خداوند... کلید آسمان را به کسی می بخشد که شبی ؛
با کلید اشک چشمانش را گشوده باشد...
یا با محبت ، اشک چشمی را بسته باشد.


موضوعات مرتبط: امید توکل به خدا

تاريخ : شنبه شانزدهم آذر 1392 | 17:19 | نویسنده : ناشناس |
.: Weblog Themes By YAS98 :.