عشق است
زندگی

لینک ثابت

با عرض سلام و خسته نباشید

با توجه به توصیه و سفارش بعضی از دوستان که به نظر ما اهمیت میدهند و خواستند نظر من رو در مورد مطلب قبلی بدانند.پس با اجازه بیان میکنم امیدوارم که به هیچ کسی بر نخوره.

                                           بسم الله الرحمن الرحیم

  تا حالا دقت کرده ای !!


هر چیزی که در جهان وجود دارد ، حجاب دارد؛


خواهرم انسانيت اينگونه نيست              شخصيت هم زيباييه در گونه نيست


خواهرم اين بد حجابي خاري است             شخصيت هم نيست بيماري است


خواهرم اين بد حجابي ترکش است                 با حجاب ديده در آرامش است


خواهرم اين عشوه و نازو ريا                    اي دريغ از عفت و يک جو حيا


نازو عشوه جلوه اي حيواني است              قلب مولا خون از اين ناداني است


قلب مولا درد ناک گرديده است              بد حجابي ريشه کن گرديده است ؟


از شهيدان يادي آیا مانده است؟           يا که عکس و چفيه بر جا مانده است!


برو ادامه مطلب


?Co?Ti?ue?
دوشنبه هفتم بهمن ۱۳۹۲ | 20:37 | ناشناس |

با عرض سلام و خسته نباشید مطلب پایین توسط یک فرد ناشناس فرستاده شده:

نظرات خود را در مورد این مطلب بیان کنید:

ﻧﺎﻣﻪ ﺯﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻫﻤﻮﻃﻨﺶ :
.
ﭘﯿﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﮔﺬﺷﺘﻢ، ﮔﻔﺘﯽ ": ﻗﯿﻤﺘﺖ ﭼﻨﺪﻩ
ﺧﻮﺷﮕﻠﻪ؟

" ﺳﻮﺍﺭﻩ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﮔﺬﺷﺘﻢ،

ﮔﻔﺘﯽ ": ﺑﺮ ﭘﺸﺖ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﻟﺒﺎﺳﺸﻮﯾﯽ
ﺑﻨﺸﯿﻦ"!

ﺩﺭ ﺻﻒ ﻧﺎﻥ، ﻧﻮﺑﺘﻢ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﯽ ﭼﻮﻥ

ﺻﺪﺍﯾﺖ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻤﺎ ﻧﯿﮑﯽ ﮐﺮﯾﻤﯽ

ﻣﻮﻗﻊ ﺯﺍﯾﻤﺎﻥ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﺗﻮ ﭘﺸﺖ ﺳﺮ

ﻣﻦ ﺑﻠﻨﺪ ﮔﻔﺘﯽ ": ﺯﻫﺮﻣﺎﺭ"! ﺩﺭ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ

ﺩﻋﻮﺍﯾﺖ ﺷﺪ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﻧﺎﺳﺰﺍﻫﺎﯾﺖ، ﻓﺤﺶ

ﺧﻮﺍﻫﺮ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﭘﺎﺭﮎ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺣﻀﻮﺭ

ﺗﻮ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﭘﺎﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﺍﺯ ﮐﻨﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻢ ﺑﻪ

ﺍﺳﺘﺎﺩﯾﻮﻡ ﺑﯿﺎﯾﻢ، ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺷﻌﺎﺭﻫﺎﯼ ﺁﺏ

ﻧﮑﺸﯿﺪﻩ ﻣﯿﺪﺍﺩﯼ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﭘﻮﺷﯿﺪﻩ ﺑﺎﺷﻢ ﺗﺎ ﺗﻮ

ﺩﯾﻨﺖ ﺭﺍ ﺣﻔﻆ ﮐﻨﯽ ﻣﺮﺍ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﺗﺎ

ﺗﻮ ﺍﺭﺷﺎﺩ ﺷﻮﯼ ! ﺗﻮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻧﻜﺮﺩﻱ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ

ﮔﻔﺘﻲ ﺯﻥ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺣﻤﺎﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ

ﻧﻜﺮﺩﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻲ ﺗﺮﺷﻴﺪﻩ ﺍﻡ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ

ﺷﺪﯼ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﺍﻧﺤﺼﺎﺭﻃﻠﺒﯽ ﮐﺸﯿﺪﯼ

ﻋﺎﺷﻖ ﮐﻪ ﺷﺪﻡ ﮔﻔﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮﺍ

ﺑﭙﺴﻨﺪﺩ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺸﻮﯾﻢ ﻭ

ﺍﻃﻮ ﺑﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪﺧﻮﺵ ﺗﯿﭗ ﻣﻦ ﺑﺎﯾﺪ

ﻏﺬﺍ ﺑﭙﺰﻡ ﻭ ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺮﺳﻢ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ

ﺁﻗﺎﯼﺩﮐﺘﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﮔﻔﺘﻢ ﭘﻮﺷﮏ ﺑﭽﻪ ﺭﺍ ﻋﻮﺽ

ﮐﻦ، ﮔﻔﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺳﺖ ﻭﻗﺘﯽ

ﺧﻮﺍﺳﺘﯽ ﻃﻼﻗﻢ ﺑﺪﻫﯽ، ﮔﻔﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﻣﺎﻝ ﭘﺪﺭ

ﺍﺳﺖ . ﺣﺎﻝ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﺍﻧﮕﯽ ﺳﺖ؟؟؟؟

جمعه چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 17:19 | ناشناس |

پسر ایرانی!! این بار اگر زن زیبارویی را دیدید؛ هوس را زنده به گور كنید و خدا را شكر كنید برای خلق این زیبایی! زیر باران اگر دختری را سوار كردید؛ ...جای شماره به او امنیت بدهید و او را به مقصد مورد نظرش برسانید ، نه به مقصد مورد نظرتان! هنگام ورود به هر مكانی؛ با لبخند بگویید: اول شما! در تاكسی ، خودتان را به در بچسبانید، نه به او! بگذارید زنِ ایرانی وقتی مرد ایرانی را در كوچه خلوت می بیند؛ احساس امنیت كند نه ترس! بیاییدفارغ از جنسیت كمی مرد باشید.
آيا مي شود..................!!!!!!!!

چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۹۲ | 14:8 | ناشناس |


خداي خوبي داريم . . .

آنقدر خوب که با هر مقدار بار سنگين گناه ،

اگر پشيمان شويم و توبه کنيم باز هم مهربانانه ما را مي بخشد . . .

و آنقدر بخشنده است که باز فرصت جبران را در اختيارمان مي گذارد . . .

آري خداي خوبي داريم ...

خدايي که مشتاقانه ما را مي نگرد ،

با چنين خداي بخشنده و مهرباني ؛

نااميدي از درگاهش معنايي ندارد . . .

 
جمعه دوازدهم تیر ۱۳۹۴ | 18:7 | ناشناس |

مهربانی ساده است، ساده تر از آنچه فکرش را بکنی ؛
کاف
ی است به خودت ایمان داشته باشی و به معجزه مهر ...

کافی است به دستهایت فرمان دهی تا به جای تنبیه ،
آرام بر سر کودک سرکش کشیده شوند و موهایش را قلقلک دهند ...

کافی است به چشم هایت بیاموزی که چشم آیینه روح است ،
و عشق و مهربانی را می توان با نگاه در تمام عالم پراکند ...

کافی است به دلت یادآوری کنی همیشه دل هایی هستند
که درد امانشان را بریده و احتیاج به همدلی دارند ...

کافی است به گوشهایت یاد دهی که می توانند سنگ صبور باشند ،
حتی اگر صبوری سنگین شان کند ...

کافی است یاد بگیری انسان بودن فقط زنده بودن نیست ؛
باید زندگی کرد ،

و زندگی چیزی جز مهربانی و عشق ورزیدن به آفریده های خداوند نیست ...

سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۲ | 17:54 | ناشناس |

به نام خدایی که هیچ گاه دغدغه ی از دست دادنش را ندارم

راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. اسمت را نمی گویم، خودِ خودِ خودت را. آنگونه که هستی. اسمت که جاریست بر لب هر مرد و نامرد.

می شود آدمیزاد اسم چیزی را بداند و خیال کند که می شناسدش، اما آن را اشتباه بگیرد با هزاران مفهوم کاملا متفاوت و گاه متضاد. و هیچ گاه هم نفهمد حقیقت یک واژه، یک کلمه ، یک حقیقت را، که بارها بر زبان رانده است.

می شودعشق  را ادعا کرد و اسمش را بر زبان راند، در حالیکه از عشق و عاشقی تنها هم آغوشی و خم ابروی آن را دانست و دل تنگی های شبانه ی روی تخت خواب را.

می شود اسم خدا  را بر زبان راند، و پرستیدش، بی آنکه دانست آنچه می پرستد اصلا خدا نیست. تنها پرستیدن کورکورانه ی یک رسم و سنت کهنه است، تنها به این دلیل که نیاکانش همین کار را می کرده اند. و یا به اسم خداوند، ستایش و پرستش کند شاه یک سرزمینی را، که به اسم خدا حکم می راند. آنگونه که همیشه بوده و هست.

واژه ها همیشه مظلومند… واژه هایی چون عشق، دوست داشتن، خدا…

از نو برایت می نویسم:

راستش درست خاطرم نیست که از کجا می شناسمت. یادم نمی آید از کجا بود که دانستم هستی، آنگونه که هستی. و لمس کردم این لمس ناشدنی نزدیک را از آن دورها.

خودت گفته بودی که هستی، نزدیک تر از رگ گردن به من. نزدیک تر از رگ گردن؟!!
با خودم فکر می کنم نزدیک تر از رگ گردن دیگر کجاست؟!
یعنی نزدیک تر از گوشت و پوست به آدم؟!!

یعنی درون آدم، بی هیچ فاصله ای، بی هیچ پرده پوشی. و چون نزدیک تر از “آن نزدیکی” هستی که ما آدم ها می شناسیمش، دور می پنداریم ات.

وقتی آدم بشناستت و بخواهدت، می شود تو! دقیقا یکی می شوی با روح و قلب و گوشت و پوست آدمی. خود آدم می شوی اصلا. نه! خود تو می شود آدم. و مگر بین آدم و خودش هم فاصله ای هست؟! وقتی خدا هست، وقتی تو نزدیک باشی، حتی رگ ها هم فاصله دارند با خودِ خودِ آدم.

فاصله ها ساخته ی ذهن های حقیری هستند که بودن یا نبودن را تنها با کیلومترها و سانتی مترها می سنجند. وقتی کسی در قلب توست، وقتی کسی را دوست می داری، چه فرقی می کند کجا باشد، در همین حوالی کوی ات، یا در آن دوردست ها؟! همینکه بدانی هست، یعنی هست، حتی در آن دورها هم که باشد، فاصله اش با تو، فاصله ی توست تا قلبت.

چه آدم هایی هستند که نفس می کشند یکدیگر را، از همان دورها. و چه آن هایی هستند که فاصله شان هیچ گاه از ابعاد یک تخت فراتر نمی رود، و چه دورِ دور…

…درستش یادم نیست از کی بود که تو، خدایم را شناختم.
از دعاهای مادر ساده ام بود که ساده مرا برد تا آن اوج مهربانی و سادگی، یا دردهایی که برای کودکی ام، آن وقت ها خیلی بزرگ بود. درد بود و بزرگ بود برای کوچکیِ یک کودک. چنگ می زدم در تاریکی و دست تو تنها آنجا بود که آشنا کرد کودکی مرا با گرمی دست هایت.

و آنوقت، فاصله ها مردند…
و من آموختم که چگونه می توان کسی را دوست داشت و ندید، کسی را داشت که نبود، با کسی حرف زد که نیست و کسی نیست که هست…

بعدها، وقتی که دیگر کودک نبودم، جای خالی بال هایی بود که روزی بر شانه هایم روییده بود و معصومیتی از دست رفته. خاطره ی پرواز در آن بی انتهای عشق و مهربانی و پاکی کودکانه ام بود و بال هایی که دیگر نداشتمشان. همین دیگر نداشتن ها بود که تویی را شناختم که سالها، کودکانه، بی آنکه دانسته باشم، داشتمت.

و تو، خدای پاکی ها و کودکی ها، خدای پرواز ها و معصومیت ها، تمام آرامشم بودی و آن بهشت گمشده ی کودکی هایم، که سال ها در جستجویش بودم…

و تنها هنگام خفگی بود که دانستم آنچه حواسم نبود، هوا بود و من نفس می کشیدمت روزی، بی آنکه بدانم چه می کنم. و آن چیزی که جاری می شود در رگ هایم، خودِ تو هستی.

و من این گونه شناختم. نمیدانم تو را، یا خودم را…


راستی، خدایا دلم برایت تنگ شده بود. چقدر دلم پر می کشید برای نوشتن برایت. چقدر واژه ها، ساده زیبایند، وقتی تنها برای تو باشند.

راستی، تا یادم نرفته است بگویم:

بی آنکه بترسم از رنجیدنت، بی آنکه نگران سوء تفاهم و سوء برداشتت باشم. بی آنکه بترسم که امروز باشی و فردا روز دیگر نباشی، نخواهی باشی. بی آنکه دغدغه ی از دست دادنت را داشته باشم، بی آنکه بترسم از درد، بی آنکه بترسم که آدم باشی، بی آنکه بترسم که بترسی، به سادگیِ هر چه اسمت، می گویم:

خدایا دوستت دارم.

بی آنکه نگران بهانه جویی ات باشم، که بهانه کنی چرا آسمان دیروز صاف بود و امروز هوا ابریست! یا چرا راه ما اینقدر از هم دور است؟! و بی آنکه نگران زمان باشم و تمام شدن وقت، هر گاه دلم پر کشید برایت، پرواز کنم به سویت. بی آنکه بترسم که چرا دیر آمده ام، بود، نیست، تمام شد!

بی آنکه متهم شوم به کم فروشی در عشق و سنجیده شود عیار دوست داشتنم با ترازوهایی که قرار بود بی انتهای دوست داشتن های بی دلیل ام را وزن کنند با خروارخروار دلیل و بهانه ی دوست داشتن هایی که تنها دوست داشتن خود بود. (حب ذات)

دوستت دارم خدا. خدایا خیلی دوستت دارم، و ممنون که دوستم داری و اجازه دارم که دوستت داشته باشم.

بی آنکه نگران آن روز باشم، که تو باشی و جای خالی ام باشد و من نباشم و کسی آن را به جای من، برای تو پر کرده باشد. بی آنکه این من، آن او باشم، جای خالی من سهم او شود. جایی که روزی گمان می کردم تا ابد برای همیشه جای من خواهد بود. جاییکه برای وجب به وجب داشتنش جنگیده بودم، جاییکه از تکه تکه های من ساخته شده بود و اینک سهم دیگریست.

بی آنکه نگران آن شب باشم، که تو نباشی و من باشم و جای خالی ات. شب به شب، هر شب یلدایی بلند باشد و تاریکی ای عمیق، همچون این احساس. و چشمانی بی خواب و بیدار، و اس ام اس هایی که دلیور نمی شوند و مشترکی که مورد نظر است اما در دسترس نیست!

و نمی ترسم که نبخشی مرا، برای تمام اشتباهات و خطاهایی که به هزار و یک دلیلِ بی دلیل، نادانسته مرتکب می شوم. و می دانم که همیشه برای رسیدنمان راهی پیدا خواهیم کرد، یا راهی خواهیم ساخت!

و نمی ترسم که نباشی، حتی اگر برای مدتی از تو غافل باشم، احوالی نپرسم، یادی نکنم. حتی اگر از رویت روی برگردانم و روی بتابم، باز هم رویم می شود به سوی کوی تو رو بندازم.
و من، همیشه جایی برای در کنارت بودنم خواهم داشت….

خدایا ممنونم که نمی ترسم از تو
ممنون که خدای منی. ممنون که خدایی
ممنون که همیشه هستی. 

تشکر از فرستنده این اثر:.......


جمعه سیزدهم دی ۱۳۹۲ | 18:53 | ناشناس |

خدایا ممنونم ؛
 من می‌تونم تمام زیبایی‌های پیرامونم را ببینم ،
 کسانی هستند که دنیایشان همیشه تاریک و سیاه هست


خدایا ؛
 من می‌تونم راه برم ،
 کسانی هستند که هیچوقت نتونسته‌اند حتی یک قدم بردارند


خدایا از تو ممنونم ؛
 که دل رئوف و شکننده‌ای دارم ،
 کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمی‌کنن


خدایا سپاسگزارم ؛
 که به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم ،
 کسانی هستند که از این نعمت و برکت وافری که به من داده‌ای بی‌بهره‌اند


خدای عزیزم ؛
 من می‌تونم کار کنم ،
 کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره‌شون هم به دیگران محتاجند ،
 برای این نعمت بزرگ از تو سپاسگزارم


خدای دوست‌داشتنی من، از تو ممنونم ؛
 که کسی هست که منو دوست داره ،
 کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست


 و بیش از همه‌ی این‌ها ؛
 برای هدیه‌ای که هر روز با هزار عشق و امید به من می‌دهی از تو سپاسگزارم

 هدیه‌ای که نامش زندگی‌ست

دوشنبه نهم دی ۱۳۹۲ | 17:59 | ناشناس |


من هم به نوبه خودم این شب رو به همه ایرانیان تبریک میگم.

شعر و متن شب یلدا مبارک

شعر و متن شب یلدا مبارک

به صد یلدا الهی زنده باشی / انار وسیب وانگورخورده باشی
اگریلدای دیگرمن نباشم، تو باشی وتو باشی وتو باشی
پیشاپیش یلدات مبارک

- – - * * * – - -

مهم نیست هندونه ی شب یلدات شیرین نباشه
یا انارات ترش از آب دراد
یا کدو تنبلی که بار میذاری بیمزه بشه

یا چند تا از گردوهایی که می شکونی پوک باشه

مهم اینه که کسی داری که یلدا رو بهت تبریک بگه

- – - * * * – - -

لبی سرد و دلی افسرده داریم / به سر افکار تیپا خورده داریم

رسد پایان پاییز و از آغاز / هزاران جوجه ی نشمرده داریم !

- – - * * * – - -

پاییز ثانیه ثانیه می گذرد، یادت نرود این جا کسی هست که به اندازه

تمام برگ های رقصان پاییز برایت آرزوهای خوب دارد.

عمرت یلدایی، دلت دریایی، روزگارت بهاری

یلدای خوشی را برایتان آرزو می کنم . .

- – - * * * – - -

تنها چند دقیقه ناقابل مى تواند از یک شب عادى، شب یلدا بسازد؛

ولى با هم بودن است که آن را نیک نام کرده و در تاریخ ماندگار شده است

- – - * * * – - -

شب یلدا عزیزه هندوانه

اگرچه ترش و لیزه هندوانه !

بهایش را چو پرسیدم ز یارو

بگفتا هیس ! جیزّه هندوانه !

- – - * * * – - -

ازین شربت یکی پیمونه بردار / اناری آتشین دردونه بردار

درین یلدا تو شیرین کن لبانت / بیا قاچی ازین هندونه بردار

یلدای همتون مبارک

- – - * * * – - -

فریاد کشیده هر دو جیبم جانسوز / با دیدن نرخ هندوانه دیروز

یلدا تو کمی دیر تر امسال بیا / یارانه برای تو ندادند هنوز !

- – - * * * – - -

لبی سرد و دلی افسرده داریم

به سر افکار تیپا خورده داریم

رسد پایان پاییز و از آغاز

هزاران جوجه ی نشمرده داریم

- – - * * * – - -

رفتم شب یلدا به سراغ حافظ / تا حال مرا کند برایم محرز

گفتم که شود بهتر از این احوالم ؟ / دیوان به زبان آمد و گفتا هرگز !

- – - * * * – - -

از غم به جان آمد دلم درمان ندارد

شام غریبان را سحر امکان ندارد

امشب شب مهتاب و یلدا با هم آمد

تکرار تلخ ماجرا پایان ندارد

- – - * * * – - -

رویت به سرخی انار شبت به شیرینی هندوونه

خنده ات مثه پسته و عمرت به بلندی یلدا . .

- – - * * * – - -

آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !!

بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی

بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی

بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی

فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟

جوجه ها را بعدا با هم میشماریم . .

- – - * * * – - -

با سلام، اگر در صحت و سلامت به سر می برید،

لطفا به این شماره پیامک خالی بفرستید

طرح سر شماری جوجه های آخر پاییز!

- – - * * * – - -

روی گلتون به سرخی انار

شبتون به شیرینی هندوانه

خنده هاتون مثل پسته

و عمرتون به بلندی یلدا

شب یلدا مبارک

- – - * * * – - -

سلام ای دیر آشنای لوند دوران

ای دخترک باز مانده قرون و اعصار

ای بهانه بیداری ادب رنجور ایران

امشب ایران محفل اش هست باتو بیدار . .

- – - * * * – - -

تو خوشگلترین، خوشتیپ ترین و با کلاس ترین آدم روی زمین هستی

اینم هندونه شب یلدات! بذار تو یخچال تا خنک بشه!

- – - * * * – - -

یلدا شب پیوند دل و خاطره است

دیدار من و برف لب پنجره است

یلدا شب هندوانه و فال و غزل

کار دل من بی تو ولی یکسره است . .

- – - * * * – - -

شب یلدا کنار یار بودم

به او دلبسته و بیمار بودم

شپش هایش گرفتم از سر شب !

منِ نادان مگر بیکار بودم!

- – - * * * – - -

فردا روز بزرگیه روزی که منتظرش بودی چشم همه به توه

خیلی روت حساب کردم فردا شمرده میشی جوجه !

- – - * * * – - -

شبای چله، کرسی و پتوی چل تیکه، انار سرخ و چل گیس عاشق

شبای یلدا، آدمای تنها، بخاریای آهنی و غصه ی فردا، قصه های کوتاه و سوز و سرما

- – - * * * – - -

شما را گر شب یلدا بلنده / مرا لیست طلبکارا بلنده

از اول شانس و اقبالم کج افتاد / زمانه ناقلا با من لج افتاد

اگرچه بخت من چون شام تاره / در اون بالا ندارم یک ستاره

ولی هندونه ام در شام یلدا / سفیدیش بود چون شیر گاوا

انارم ترش و گردوهام پوچه / و چشمان زنم افسوس لوچه

بود آجیل تلخ و سیب ها کال / و قطعاً می شود وارونه ام فال

خلاصه در شب یلدای بنده / بود اوضاع و حالم باب خنده

شنبه سی ام آذر ۱۳۹۲ | 18:43 | ناشناس |

مصلح بزرگ اجتماعی ایل بویراحمددر دهدشت دارفانی را وداع گفت.

“حاج شیروان کاظمی(نرمابی)” از مصلحان اجتماعی ایل بویراحمد پس از یک دوره بیماری به رحمت ایزدی پیوست.


مصلح بزرگ ایل بویراحمد درگذشت

مصلح بزرگ اجتماعی ایل بویراحمد در دهدشت دارفانی را وداع گفت.
 “حاج شیروان کاظمی(نرمابی)” از مصلحان اجتماعی ایل بویراحمد پس از یک دوره بیماری به رحمت ایزدی پیوست.

1454742 1397268183849613 1155596682 n مصلح بزرگ ایل بویراحمد درگذشت

بسیاری از قتل ها و درگیریهای طایفه ای و محلی با حضور و نقش موثر وی، منجر به صلح و سازش می شد.
“حاج شیروان کاظمی” (آقا شیروان) از کدخدایان قدرتمند ایل بویراحمد و طایفه نرمابی بود که در بسیاری از تحولات منطقه حضور داشت.
وی از معدود بازماندگان جنگ سمیرم بود.
مراسم تشییع و تدفین این مصلح اجتماعی روز یکشنبه ۲۴ آذر از ساعت ۲ بعدازظهر در دهدشت برگزار می شود و پیکر آن مرحوم برای خاکسپاری به روستای دره لبک منتقل خواهد شد.
همچنین مراسم ختم آن مرحوم روز سه شنبه ۲۶ آذر در مسجد امام رضا (ع) دهدشت واقع در پشت هلال احمر برگزار می شود.


“به یاد مرد صلح و مدارا آقا شیروان کاظمی”

آقا شیروان مرد صلح و حلم بود
این بداند آنکه اهل علم بود

چون که امن و صلح آید در خطر
نام شیروان ناگه آید در نظر

از دلیران بود در عهدی که بود
در همه عمرش بسی مردی نمود

نیک خواهی از برای مرد و زن
صلح جستن در میان انجمن

یادگار ماندگار او بود
زنده ماند هر که او نیکو بود

کم بزاید مرد شیروانی عزیز
پند آموزند از او اهل تمیز

نام شیروان جاودان و زنده است
زانکه یادش در دل و جان مانده است

*محمود منطقیان*

درگذشت این مصلح اجتماعی را تسلیت گفته و برای وی آمرزش الهی را آرزو دارد.


یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ | 21:12 | ناشناس |

خداوند... کلید آسمان را به کسی می بخشد که شبی ؛
با کلید اشک چشمانش را گشوده باشد...
یا با محبت ، اشک چشمی را بسته باشد.

شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ | 17:19 | ناشناس |

شب است…
و شبِ یک پاییز،
آرام و کرخت،
بی صدا، از فراز سرم می‌گذرد…

 

هوا مه آلود است
و ردِ بخار نفس‌هایم در هوا ناپیداست
تنها نشانه‌ام از راه
جدولِ کنار خیابانی‌ست
که پا به پای تنهاییِ من می‌آید…
نه راه پیداست و نه حتی بی‌راهه‌ای
نه عزیزی
نه سلامی
و نه حتی صدایی…

تو هم که نیامدی.

 

و این من هستم…
مردی ایستاده
در امتدادِ خیابانِ یک پاییز
از فصل‌ها لبریز
از فاصله‌‌ها سرشار
آن سوی دلواپسی‌ها
آن ورِ تنهایی
این سمتِ دلتنگی
دارم جاده‌ی مه گرفته‌ی بی‌انتهایی را
بی‌مقصد
بی‌تو
با عشق
پیاده، راه می‌روم
پاهایم بر آسفالت سرد جاده‌
من در میانِ حجمِ لطیفِ ابر
او در این نزدیکی…

تو هم که نیستی.

 

طوری نیست بانو!
من، که
من که عادت دارم
تو، که
تو که می‌دانی
پاییز که می‌آید
من،
تنها، کمی تنهاتر هستم.

 

بیست و شش پاییز گذشت
از آن روز،
که تو نیامدی
حالا دیگر،
من و تنهایی،
با هم،
سال‌هاست که تنها نیستیم.

 

بیست و شش پاییز است
که با دسته گلی در دست
به نیمکت‌های دونفره‌ی خالی
سلام می‌دهم
و بیست و شش پاییز است
که به احترامِ درخت‌،
یک خیابان، سکوت می‌کنم

 

بیست و شش پاییز است
که نمی آیی
و بیست و شش پاییز،
که دلتنگ آمدنت هستم
بیست و شش پاییز را گریستن کافی نبود؟
تو را به جانِ گل‌های چینِ دامنت
مگر این تقویم، بهار ندارد؟!

 

پاییز که می‌آید
تو که نمی‌آیی…
درخت‌ها عاشق‌تر می‌شوند
بوی تنهایی و عشق می‌آید…
کجایی بانو؟

 

پاییزِ بیست و هفتم آمد بانو
تو نمی‌آیی؟ …
بگو
از من
تا چشم‌های تو
چند پاییزِ دیگر فاصله باقی‌ست؟
های بانو…
چقدر عشق صبوری می‌خواهد…
چقدر فاصله پیداست
و چقدر عشق!
چقدر عشق اینجاست…
غمت مباد بانو!
فاصله‌ها
هرگز حریفِ عشق نخواهند شد

 

مسافری سیگار به دست
با عجله پیاده شد
. . .
صدای خورد شدن برگ‌های خشکِ یک درخت
زیر پاهای غریبه‌ای که دوان دوان می‌دوید
دلم را ‌لرزاند…
چرا آن غریبه، برگ‌ها را ندید؟…
آیا آن غریبه،
عشق را می‌فهمید؟!

 

باران می‌آید…
نمناکیِ آسفالتِ باران خورده
بوی چشم‌های مرا می‌دهد
خیسیِ پیاده‌رو ها
چقدر به خیسی چشم‌هایِ من می‌مانَد…
من،
آخر من،
تو که نبودی،
کجا این همه گریسته‌ بودم ؟!
باران می‌بارد…
و ته سیگارِ گوشه‌ی پیاده‌رو
در جوب آب می‌رقصد…
ماهِ آبان باید باشد…

 

اینجا شب،
اینجا،
پاییز است…
و بویِ رخوت می‌آید
تنها، درختانِ لختِ تنها
که شاخه‌هایشان را به کلاغ‌ها بخشیده‌اند
در انتظار چیزی،
ایستاده، بیدارند…
من و درخت‌های پاییزی
سال‌هاست، منتظر آمدنت هستیم…

 
من و درخت‌ها
نمی‌خندند
غمگین‌اند بانو…
سایه ندارند درخت‌ها
بیا تا جوانه کنند
بیا و شکوفه‌های گیسوانت را
به شاخه‌های سخاوت درخت ببخش
و مهربانی چشم‌هایت را به چشم‌هایم…
بیا و باران را به طراوت دست‌هایت مهمان کن
و نگاه مرا به لبخندت…

 

بیا بانو…
بیا…
بیا تا با هم
خدا را هم
به تماشای عشق‌، بنشانیم

 

بیا و برایم حرف بزن
در امتداد خیابانی بی‌انتها
تا آخرِ پاییز
تا آخرِ دنیا
با تو قدم خواهم زد
و با هم
به تمامِ نیمکت‌های دونفره‌ی شهر،
سلام خواهیم کرد
اصلا،
به هر کسی که تنها بود
سلام می‌دهیم
بیا و تو فقط حرف بزن
گوش خواهم داد
یاد خواهم گرفت
دوست خواهم داشت…

 

من، از واژه‌های تو
و سکوتِ چشم‌هایت
با اشکِ چشم‌هایم
و مهربانیِ نگاهت
پیراهنی از شعر خواهم بافت :
از خدا خواهم گفت
و از تو بانو، از عشق
و حرف‌هایم را…
حرف‌های تو را بانو!
به کودکیِ آب و آیینه گره خواهم زد
آنوقت،
راه خواهم افتاد در شهر
خواهم بخشیدش به دخترک معصوم گل فروش
به پرنده‌ی در قفس و پسرک فال فروش،
به آن پیرمردِ غمگینِ کبریت فروش…

 

نترس بانو!
چیزی به من نمی‌فروشند
تنها،
لبخندی خواهند بخشیدم
هر چه لبخند که می‌گیرم
دسته دسته می‌چینم
و یک‌جا
می‌نشانم بر لبانت
بخند بانو
هِی بخند…
تو که یک‌بار بخندی
لبخندهای نزده‌ی بیست و شش تحویلِ سالِ من
یک‌جا، تلافی می‌شوند
عیدِ من وقتی می‌آید
که تو خندیده باشی…

 

بانو
بانوی عزیزم
تو که تعبیر پاییزهای رفته‌ای
تو که وعده‌ی بارانی
تو که بانوی منی…
بهارِ نیامده
دارم اینجا
پا به پای درختانِ زرد
نیامدنت را نظاره می‌کنم
من منتظرت هستم بانو…
حالا، تو باز هم نیا
من دوباره منتظرت خواهم ماند
شاهدمان هم، همین درخت‌های عاشق
درخت‌های زردِ تنها
اصلا همین کلاغ‌هایی
که گاه به گاه، خواب را از چشم خفته‌ها می‌ستانند
نشان به نشانِ بچه‌ گربه‌ی خیس
بارانِ پس‌فردا
همین حرف‌ها…

 

من هر شب
به شوقِ آمدنت
با ستاره‌ها
بیدار می‌مانم
و هر روز صبح
به نیتِ چشم‌هایت
پنجره را باز می‌کنم

 

تو هِی نیا…
و من باز
زیر باران
با چشم‌های خیس
آسمان را نظرِ آمدنت خواهم کرد…
دل‌گیر مباش بانو…
باران که بیاید
کسی هم اشک‌های مرا نخواهد دید
تنها تو
تو تنها، دعای باران را از یاد مبر…

 

یک شبِ پاییزیِ سرد
به خیابانی که بوی دلتنگی و خدا می‌دهد
و درخت‌های لختِ عاشق در آن بیدارند
بی‌خبر بیا
از باران و ستاره‌ی صبح
از پرنده‌ی خیس و خسته
و از نیمکت‌ِ دونفره‌ی تنها
سراغ از مردی بگیر…
که سال‌ها پیش از آنکه بشناسی
که پیش از آنکه بدانی
بانوی شعرهایش شدی…

 

 

- تقدیم به خودم، به چشم‌هایم و به قلبم. که زیبا، پاییز را، فاصله را و عشق را می‌فهمند.
و به بانویی که نمی‌شناسمش.
و تقدیم به دوستانی که مرا می‌خوانید :‌)  دوست‌تان دارم، روزهاتان پرتقالی باد!

                                                                                                 فرستاده از یکی از دوستانم

یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ | 14:51 | ناشناس |

الهی ...
سه خصلت است که نمی گذارد از درگاهت چیزی بخواهم ،
و فقط یک خصلت است که مرا به آن ترغیب می کند ؛

آن سه خصلت عبارتند از :
فرمانی که داده ای و من در انجامش درنگ کرده ام ،
و کاری که مرا از آن نهی فرمودی ولی من بدان شتافته ام ،
و نعمتی است که عطا فرموده ای ولی من در شکرگزاریش کوتاهی نموده ام ...

و اما تنها مساله ای که مرا به سویت می خواند :
تفضل و مهربانی تو به کسی است که به آستانت روی آورده ،
و چشمِ امید به تو بسته است ...

همه ی لطف و احسانت از روی تفضل ،
و همه ی نعمتهایت بی سبب و بدونِ زمینه ی استحقاق است ...


" دعای 12 صحیفه ی سجادیه - بخش 1 تا 3 "

یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ | 14:31 | ناشناس |

  آدمی اگر پیامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نیست،

زیرا اگر بسیار کار کند، میگویند احمق است !

اگر کم کار کند، میگویند تنبل است !

اگر بخشش کند، میگویند افراط میکند !

اگر جمع گرا باشد، میگویند بخیل است !

اگر ساکت و خاموش باشد، میگویند لال است !

اگر زبان آوری کند، میگویند وراج و پر گوست !

اگر روزه برآرد و شبها نماز بخواند، میگویند ریا کار است !

و اگر نکند، میگویند کافر است و بی دین !

لذا نباید بر حمد و ثنای مردم اعتنا کرد و جز از خداوند نباید از کسی ترسید. پس آنچه باشید که دوست دارید.

شاد باشید، مهم نیست این شادی چگونه قضاوت شود.

شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۲ | 13:46 | ناشناس |

« بسم الله الرحمن الرحيم ...؛

 اين وصيت حسين‌بي‌علي است به برادرش محمد حنفيه. حسين گواهي مي‌دهد به توحيد و يگانگي خداوند و اين که براي خدا شريکي نيست و محمد (ص) بنده و فرستاده اوست و آئين حق ( اسلام ) را از سوي خدا ( براي جهانيان ) آورده است و شهادت مي‌دهد که بهشت و دوزخ حق است و روز جزا بدون شک به وقوع خواهد پيوست و خداوند همه انسان‌ها را در چنين روزي زنده خواهد نمود. »

امام در وصيت نامه‌اش پس از بيان عقيده خويش درباره توحيد و نبوت و معاد، هدف خود را از اين سفر اين چنين بيان نمود:
« من نه از روي خودخواهي و يا براي خوشگذراني و نه براي فساد و ستمگري از شهر خود بيرون آمدم؛ بلکه هدف من از اين سفر، امر به معروف و نهي از منکر و خواسته‌ام از اين حرکت، اصلاح مفاسد امت و احياي سنت و قانون جدّم، رسول خدا (ص) و راه و رسم پدرم، علي‌بن‌ابيطالب (ع) است. پس هر کس اين حقيقت را از من بپذيرد ( و از من پيروي کند ) راه خدا را پذيرفته است و هر کس رد کند ( و از من پيروي نکند ) من با صبر و استقامت ( راه خود را ) را در پيش خواهم گرفت تا خداوند در ميان من و بني‌اميه حکم کند که او بهترين حاکم است.
 
و برادر ! اين است وصيت من به تو و توفيق از طرف خداست. بر او توکل مي‌کنم و برگشتم به سوي اوست. »

منبع: خبرگزاري سلام
دوشنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۲ | 20:59 | ناشناس |


هنوز خودت هستی. خودت ماندی! هنوز از دیدن کودکان، شادمانه می خندی. هنوز بی بهانه می خندی. هنوز هم چشم هایت گاه به گاهی، هر از گاهی بارانی می شود، دلت که ابری شد، تردید نمی کنی، بی بهانه می باری. هنوز هم که هنوز است، گاهی هم دلت می گیرد، دل تنگ می شوی. صبر کن! دل که داشته باشی باید هم بگیرد، تنگ شود!

هنوز خودت مانده ای. بزرگ شده ای، از اول اما که بزرگ نبودی. خیلی ها فکر میکنند بزرگ شده اند و فقط “فکر” می کنند و چه کوچک اند! و تو هنوز طعم کودکی هایت را می دهی و چقدر بزرگ! و چه طعمی، آخ، چه طعمی دارد کودکی! هنوز از دیدن گنجشک مرده در سنگفرش پیاده رو دلت می گیرد، می میرد! کنار سنگ فرش پیاده رو، درست همانجایی که آدم های پیاده بی خیال می روند و تو ولی چه خیالاتی داری! و راستی چه خیالاتی! بی خیال می روند و تو در خیالت، دلت می سوزد برای بچه گنجشکی که مادرش امروز مُرد! هنوز از ترساندن گربه ها دلت آی خنک می شود! و آخ چه حالی می کنی از پراندن کلاغ هایی که روی چمن نشسته اند. و چه خوب لجشان را در می آوری!

با باران دوستی، و هیچ نمی ترسی از خیس شدن در زیر باران و می فهمی اش، می شناسی باران را و صدای سمفونی عاشقانه باران را تو چه خوب می فهمی. همین جا، همین بغل. زیر باران ایستاده ای. نه، نشسته ای! درست کنار رهگذرهایی که زیر چتر ها و سایه بان ها پناه می گیرند! خدای من! پناه!!؟ اینها باران برایشان، صدای مصیبت و دلواپسی  می دهد…!!

و هنوز  که هنوز است، از دیدن جاپای قدم هایت روی برف، ذوق می کنی و هنوز صدای خش خش راه رفتن روی برگ های زرد و خشک، کیفورت می کند! حس زنده بودن می کنی. میدانی؟ احساس می کنم تو خیلی با خیلی ها فرق داری!! باید هم داشته باشی. تو خودت هستی. مثل هیچکس.

متفاوت باش! نترس از تمسخر مترسک ها، بگذار مترسک بمانند!


بی مقدمه بگویمت. ساده. ببخش مرا! مرا ببخش که دوستت نداشتم گاهی! آنچنان که لایق توست. ببخش که قدر ندانستم تو را. قدر نگاهی که هنوز نگران بچه گنجشک هاست و نگاه نگران، چه گران باید باشد! و ای کاش میدانستم که قدر تو چه قدر بزرگ است!

تو بزرگی! میدانستی؟ با همه فرق داری. با تمام نقاب ها و نقش بازی کردن هایشان… نقش تو، تنها نقشِ بودن خود توست. آخ که چقدر دلم می خواهد تو باشم! تنها تو! و با تک تک سلول هایم احساس تو بودن را فریاد کنم.

میدانی چقدر دلم برایت تنگ شده بود؟ به اندازه تمام دقایق و تک تک آن لحظاتی که دوستت نداشتم. تمام آن همه که نمی شناختمت. به اندازه آن حجم انبوه اندوه و نفرتی که از تو بودن داشتم. باور می کنی؟ باور کن…! انگار باز دارم عاشقت می شوم! قول می دهم که دیگر زیر قولم نزنم، قول می دهم یادم باشد. یادم باشد که یادم نرود که چقدر دوست داشتم تو باشم.

خودت که باشی، هیچ چیز، نه این هوای سرد عاشقانه های این آدم ها، نه این دست های خالی از هیچ، نه سکوتی که به اجبار بر لب هایت دوختی – و من خوب میدانم که چقدر سخت است که فریادی را در دل پنهان کنی- نه آسمان خالی از ستاره ات، و نه تمام نداشته هایی که چشم هایشان می بیند، هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مانند تو، مرا از خودم بودن لبریز کند. مرا از بودن سرریز کند.

تو با همه فرق داری. یعنی “باید” فرق داشته باشی! بگذار خرده بگیرند و بگیرند… و هی بگیرند… چه اهمیت دارد؟ مگر کسی به حرف های رهگذران کوچه پس کوچه های زندگی هم توجه ای می کند؟ می آیند و چند روزی حوالی ات می چرخند و می خندند و باز می روند… و دوباره هیچوقت نخواهی دیدشان. تو اما قول بده. که هیچوقت فراموش نکنی. فراموش نکنی که تنها خودت بمانی… از تو بودن لبریزم کن.

به حرمت تک تک نفسهایم و قسم به لحظه لحظه های تنفر از تو، دوستت دارم. قول بده خودت باشی. خوب من! وقتی خودت هستی، بهترینی. لطفا تنها خودت باش. خودت تنها باش! تنهای دوست داشتنی من… بگذار مترسک ها بخندند، بگذار مسخره ات کنند، تو اما تغییر نکن، لطفا با همه ی مترسک ها متفاوت باش!

 

با احترام

تقدیم به خودم

برای تمام لحظاتی که خودم  را نشناختم و بی رحمانه دوست نداشتم

جمعه سوم آبان ۱۳۹۲ | 23:5 | ناشناس |

سلام دوستان عزیز لطفا این خانم رو راهنمایی کنید.راستش اینو یکی به صورت ناشناس فرستاده گفته که درجش کنم ازم خواست نظرخواهیش رو آزاد بذارم میخوام نظراتشون رو بدونم.
دوستان عزیزم لطفا جنبه داشته باشید و درست راهنمایش کنید.
با تشکر مدیریت وبلاگ
*****
سلام
نمیدونم چطوری بگم.راستش من یک دختر ۱۸سالمم. چند ماه پیش عاشق یه پسری شدم اولای اشناییمون نمیدونستم به نماز خواندنو روزه گرفتن اعتقاد نداره نگفت که اعتقادادش چطوریه.من دختریم که هم نماز میخونم هم روزه میگیرم تا حالا هم دست به هیچ پسری نزدم اون اولین دوست پسرم بود.من دختر مغروری بودم که به هیچ پسری محل نمیذاشتم ولی نمیدونم که چطوری برای اولین بارغرورمو زیر پا گذاشتم.بگذریم.من واقعا عاشقش شدم.ولی تا حالا یک بار باهاش بیرون رفتم ولی اون انتظار داره یعنی بهم گفته اگه میخواد باهاش باشم باید شکل رابطمونو تغییر بدیم یعنی باید هر چی گفت گوش بدم بهش بوس بدم و……………………..من نمیتونم اعتقاداتما زیر پا بذارم نه میتونم فراموشش کنم.شما میتونید منو کمک کنید من نمیتونم به هیچ کس مشکلمو بگم.شما بگید من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟


نظر خودم:

منظورم از اینکه نیازی به نوشتن من نیست، اینه که هر کسی خودش باید بفهمه. نمیشه یه چیزی رو به زور توش گوش کسی کرد. حتی اگه بشه هم چیزی که به زور و اجبار باشه چه ارزشی داره؟ مهم اینه که هر کسی کاری رو با فهم و شعور خودش انجام بده یا نده!

به هر حال…
من نمیتونم بگم اینکار رو بکن یا نکن، چون هیچکی مثل خودت از شرایط و دلت خبر نداره.
نمیخوام بگم دوست شدنت با پسری که بعد از دوستی تازه فهمیدی چه شخصیتی داره اشتباهه یا نه.
اما…
میگی که پسره رو دوست داری، اما اخلاق و رفتاره اون دقیقا عکس اون چیزی هست که توی وجود تو هست.

میشه از خودت بپرسی برای چی اون رو دوست داری؟! چیه اون رو دوست داری؟؟؟

هیچ چیز بدون دلیل نیست، حتی دوست داشتن!

اینکه چیه اون رو دوست داری بستگی به خودت داره. میتونی آدمی باشی که دل و روح و وجود آدم برات مهم باشه، یا نه، چشم چشم دو ابرو و خوشگلی پسر!

اگه باطن و اخلاق و روح اون پسر رو دوست داشتی که با اون رابطه برقرار کردی، دو حالت داره. یا اینکه اون خودش بوده و تو واقعا روح و اخلاق اون رو دوست داری، یا اینکه اون خودش رو جور دیگه نشون داده و گول زننده بوده.

اگه از اخلاق و روحیات و خواسته های اون خوشت اومده بوده، خب دیگه حرفی نیست. تو هم مث اون بشو و به خواسته هاش (که عاشق اون ها شدی) تن بده! (و معلومه که حجب و حیای تو فقط ظاهریه و ته دلت خودت هم بوسه و … رو میخواستی)
یا اینکه احساس میکنی گول خوردی و اون اصلا اون آدمی نیست که عاشق احساسات و رفتار و اخلاقش شده بودی و الآن کاملا برعکس شده. خب این مورد هم کاملا معلومه. تو عاشق چیزی در اون پسره شده بودی، که حالا دیگه نیست! و از اول هم نبوده. پس دیگه عشقی وجود نخواهد داشت و به نظرت دلیلی واسه ادامه ی رابطه هست؟؟ چه برسه به لب و بوسه و…!

حالت آخر هم اینکه ممکنه چشم و ابرو و جمال و در حالت کلی ظواهر و مادیات پسره نظرت رو جلب کرده. خب در اون صورت هم بهت پیشنهاد میکنم به خواسته های اون تن بده! چون هرچند خودت میگی اهل اینکار ها نیستی و تا حالا به پسری دست نزدی، اما خودت رو گول نزن. این نشد به پسر بعدی حتما دست میزنی! چون که “عشقی که در پی رنگی بُوَد، عشق نبوَد عاقبت ننگی بُوَد”.

تو که خودت دنبال ظاهر و مادیاتی، پس حق هم بده که پسره دنبال بدن تو و لذت بردن ازت باشه!!! چون خود تو هم عاشق ظاهر و جسم اون شدی و اون هم مسلما جسم تورو میخواد.

به هر حال با اینکه من به شدت با انجام اینکار ها برای یه دختر (خصوصا!) مخالفم، اما تجربه بهم نشون داده که دختری که تنش واسه این کارها بخواره، با غل و زنجیر هم ببندیش باز کار خودش رو میکنه. و بالعکس، اگه کسی نخواد و دلش پاک باشه، هیچ پسر قد بلند و خوشگل و خوش خط و خالی و هیچ عشق آبکی و شهوانی و قول ازدواج و خر کردن هایی، خر نمیشه و به هیچ ناپاکی ای تن نمیده.

در آخر هم یک چیز رو شاید ندونی…
به هر حال ممکنه تو اون پسر دو دوست داشته باشی و به نظر من عشق تو از اون دسته عشق های آبکی و کورکورانه ای یه که فقط از سر کنجکاوی دخترونه و از روی تنهایی و از اون نوع عشق های افلاطونی و زودگذر و “احمقانه” ی دخترونه س.

حالا عشقت از هر نوعی که باشه، شاید بخوای حس واقعی اون پسر رو نسبت به خودت رو هم بدونی.
مطمئن باش، شک نکن، اگه اون پسر عاشقت نه، دوستت هم پیشکش، اگه واست ارزش یه آدم قائل بود و ارزش تو رو به عنوان یه دختر و زن قائل میشد، هیچوقت برای رابطه و دوستی با تو شرط رابطه ی جنسی رو مطرح نمی کرد.
از خودت بپرس، همون پسر حاضر هست خواهرش با یه پسر فقط دوست معمولی باشه؟ چقدر حاضره که خواهرش با یه پسر رابطه ی جنسی داشته باشه و لب بده و… واقعا حاضره؟ اگه خواهرش رو دوست داشته باشه، تصورش هم دیوونش میکنه!
پس چرا وقتی خودش با یه دختر رابطه برقرار میکنه، فکر نمیکنه که اون دختر هم پدر و مادری داره، دختر یکیه، خواهر یه نفره، فردا زن و همسر یه نفر دیگه میشه و در نهایت مادر یه بچه…؟
پسره چه حسی بهش دست میده اگه بفهمه زنش قبل ازدواج به یه پسر لب داده؟! یا بفهمه مادرش با…
اما وقتی نوبت خودش میشه، فقط به لذت خودش و کام  گرفتن از دختره به هر قیمتی میشه.

مطمئن باش، اگه یک پسر برای یک دختر ارزش آدم بودن قائل بشه و دختره رو بهش شکل دستمال کاغذی و وسیله ی اطفای شهوتش نگاه نکنه، هیچ وقت راضی نمیشه با آینده ی یه دختر بازی کنه و پاکدامنی دختر رو به خاطر یه لحظه لذت شیطانی ازش بگیره!

یکشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۲ | 19:9 | ناشناس |

میدونم شکسته، نگران نباش، زود خوب میشه…

 

هنوز دوست دارم باور کنم، آنچه را که رخ داد، در خواب دیده باشم. داستانی باشد، یا وب‌نوشته‌ای. اما، با خونِ روی دست‌هایم چه کنم؟! کاش خواب دیده بودم.
حالا که شش شب از آن حادثه می‌گذرد، هنوز از نوشتنش حتی، مطمئن نیستم. گاهی حادثه‌ای آنقدر هولناک است، که آدم احساس می‌کند با نوشتنش، به سخره‌اش می‌گیرد.

بیست و هشتم مرداد ماه، یعنی دقیقا شش شب پیش بود که با مادر و پدرم قرار بود از تبریز حرکت کنیم. من و مادرم تنها در اتومبیلی بودیم که راننده‌اش من بودم. ساعت حوالی سه نیمه شب بود و ما جلوتر از پدرم، زنجان را رد کرده بودیم و در مسیر جاده‌ی بیجار بودیم. صدای آهنگ بلند بود و تک و توک اتومبیلی در جاده به چشم می‌خورد.
بعد از یک پیچ، در سمت مخالفِ ما، مردی هراسان، با اشاره‌ی دست، به بغلِ جاده اشاره می‌کرد. کمی جلوتر، تپه‌ی سمت مخالف جاده، که ساقه‌های برداشت شده‌ی گندم بود، در آتش می‌سوخت. شکل و شمایلِ تپه‌ی آتش گرفته، در آن نیمه شب، در دلِ آدم ترس می‌انداخت. خصوصا اینکه تقریبا کسی جز ما در جاده دیده نمی‌شد. پیچ تند بعدی را که پیچیدم، ابتدا خورده‌های شیشه بر روی زمین دیده می‌شد و بعد، اتومبیل پیکانی که وسط جاده، واژگون شده بود.
تصویر واژگونیِ اتومبیلِ وسط جاده و چند نفری که دور آن می‌چرخیدند و پشت زمینه‌ی تپه‌ی آتش گرفته، در آن خلوتِ نیمه شب، و صدای ناله و گریه‌ای که در سکوتِ بیابان برهوت می‌پیچید، تصویر عجیبی از ترس و وحشت را تداعی می‌کرد.

بغلِ جاده متوقف شدم، نمی‌دانستم چکار کنم، هم می‌ترسیدم و هم می‌خواستم کمک کنم. شیشه را پایین دادم و آنقدر دست‌پاچه بودم که تازه یادم افتاد که صدای موزیکِ شادِ داخلِ پنجره، با وحشتِ غمگینِ فضایِ کمی آنطرف‌تر، چه تناقضِ زشتی ساخته است.

از پنجره به بیرون نگاه کردم. اتومبیل پیکان سفید رنگ، واژگون شده بود. صدایِ چند ناله و شیونِ مخلوط در هم می‌آمد و آدم‌هایی که بر روی زمین دراز به دراز افتاده بودند. در عرض چند ثانیه‌ی کوتاه، خودم را جمع و جور کردم، پیاده شدم و سمت‌شان رفتم. پرسیدم به اورژانس زنگ زده‌اند یا نه، که گفتند زده‌اند. اما چیزی که از نزدیک دیدم، باعث شد اصلا به آن دو نفری که پشتِ پیکان روی آسفالت افتاده بودند، فکر هم نکنم.
نزدیک‌تر که رفتم، یک زن داخلِ اتومبیلِ پیکان مانده بود. یک خانم میانسال که موهایش بر روی صورتش ریخته بود و صورت و موهایش آنقدر آغشته به خون بود که چهره‌اش مشخص نبود. یا شاید هم من در جزئیات چهره‌اش دقت نکردم. ترسیده بودم، زن ناله و تقلا می‌کرد تا از پنجره‌ی عقبی پیکان که سر و ته شده بود، بیرون بیاید.
چیزی که بود، زنی با صورت و دست‌های خونی، سعی داشت خارج شود و دست‌های کمک به بیرون از پنجره دراز می‌کرد، و بزرگ‌تر از آن بود که از پنجره بیرون بیاید و در هم باز نمی‌شد. بد تر از همه، اینکه من این صحنه‌ها را می‌دیدم و هیچ‌کاری هم از دستم بر نمی‌آمد.
آن سه نفر هم داشتند با زور خارجش می‌کردند. گفتم خارجش نکنند، چون ممکن بود به ستون فقرات و نخاعش آسیب رسیده باشد و می‌بایست بی‌حرکت می‌ماند. از طرفی هم، باکِ بنزین سوراخ شده بود و بنزین به بیرون می‌ریخت. چراغ‌های اتومبیل هم که روشن بود، و احتمال آتش سوزی و انفجار وجود داشت. من رفتم از داخل اتومبیل، قفل فرمان را بیاورم تا در را باز کنیم. که تا  برگشتم، در باز شده بود، و داشتند خارجش می‌کردند. او را بر روی صندلی‌های عقبِ همان اتومبیل، که نمی‌دانم چطور یکجا به بیرون افتاده بود، خواباندیم. زن تقریبا ساکت بود و به آرامی ناله می‌کرد.

نمی‌دانستم چکار کنم، واقعا نمی‌دانستم. شده بود که تصادف ببینم، اما  تصادفی که کلی آدم جمع شده باشند و ماندنِ من بیشتر به ضررشان می‌بود و ترافیک را بیشتر می‌کرد، و من هم رفته بودم. اما فکرش را هم نمی‌کردم، در یک تصادفِ نیمه شب، اولین نفری باشم که به آدم‌های نیمه جانی خوابیده بر آسفالتِ جاده برسم، و زنی هم داخلِ اتومبیل گیر افتاده باشد.
گفتم باتری را از ماشین خارج کنند، چون فکر کردم آتش سوزی احتمالا به دلیل جرقه‌ی باطری و بنزین رخ می‌دهد. چون پیکان واژگون بود، باز کردن درب کاپوت هم سخت بود.

کمی به دور و برم نگاه کردم. از دیدنِ یک لنگه‌ی کفش کوچک، واکس کفش و مدارک و کاغذهایی که بر روی زمین پخش بودند، شوکه شده بودم. با این حال، فکر کردم تصادفی نبوده که در این تصادف باشم. با اینکه شوکه شده بودم، می‌دیدم که به کمک احتیاج دارند و می‌خواستم هر جوری که هست، کمکشان کنم. در واقع، می‌خواستم به خودم کمک کنم.

صدایِ کودکانه‌ای، باعث شد به پشتِ پیکان بروم، همانجایی که دو نفر افتاده بودند. یکی‌شان مرد میان‌سالی بود که صدایش در نمی‌آمد و کمی دورتر، پسر کودکی، که بعدا فهمیدم فقط سیزده سال دارد. پسرک با لباسی که جزئیاتش یادم نمی‌آید و با یک شلوار گرمکنِ آبی رنگِ پاره، بر روی زمین ناله و شیون می‌کرد. شلوارش از آنجا خاطرم مانده، که مرتب می‌گفت پایش درد می‌کند. به نظر نمی‌آمد وضعش وخیم باشد، فقط بی‌تابی می‌کرد.
سعی کردم بلندش کنم، که دیدم پایش درد می‌کند. دوباره بر روی زمین خواباندمش. پسرک گریه و ناله می‌کرد، خواستم آرامش کنم که چیزی نیست، پدر و مادرش خوب هستند و به زودی همه‌چیز تمام می‌شود. گفتم که به اورژانس زنگ زده‌ایم و آمبولانس در راه است و نترسد.
می‌گفت سردش است. پسر سیزده ساله‌ای که بر روی آسفالت جاده‌ی سرد خوابیده بود، ساعت سه و چهار شب، داشت به من می‌گفت سردش است. و من جز تی‌شرتی که تنم بود، چیزی نداشتم تنش کنم. حتی داخل اتومبیل هم چیزی برای پوشاندن نداشتم. مرتب می‌گفت سردش است، چند نفر رسیدند و رو انداز آوردند، بر رویش انداختیم و کمی آرام گرفت.

به مردی که پدرشان بود سر زدم. زنده بود، چشم‌هایش باز بود، اما هیچ ناله و شیونی نمی‌کرد، یعنی اصلا صدایش در نمی‌آمد. با این حال، شدت خونریزی از سرش آنقدر بود، که بر روی آسفالتِ جاده جاری شده بود. سعی کردم با او صحبت کنم، تا از روی واکنشش، وضعیتش را تا حدودی تخمین بزنم. اما جواب نمی‌داد، و فقط گاهی پاهایش را جابجا می‌کرد، که نشانه‌ی خوبی بود. فکر می‌کنم شوکه شده بود، چون فهمیدم که خودش راننده‌ی پیکان بوده و خوابش برده بود.
آنطرفِ پیکان، همانجا که مادرش خوابیده بود، دخترک جوانی را دیدم که با یک رو انداز بر دست و یک لیوان آب در دست، کنارش نشسته بود. که من با عجله گفتم: «بهش چیزی ندید بخوره.» جواب داد:‌ «آخه خیلی بی‌تابی می‌کنه.» گفتم به هر حال نباید چیزی به او خوراند.

دوباره صدای پسرک، حواسم را پرت کرد. رفتم کنارش و زانو زدم و باز سعی کردم به او بگویم که آمبولانس در راه است، و او باز می‌گفت سردش است. حق داشت، نیمه‌‌ی شب بود، و یک پسر به آن سن، وسطِ بیابان، بر روی آسفالت سرد خوابیده بود. اضافه بر این‌ها، حسابی ترسیده بود و این باعث می‌شد بیشتر سردش شود.
چیزی نداشتم به او بدهم، و با تمام وجود، دوست داشتم که چیزی داشته باشم. بر روی شانه‌هایش دست گذاشتم، به شیوه‌ی کودکانه‌ای گفت: «جانِ مادرِت، یه چیزی برام بیار، خیلی سردمه…» نمی‌دانستم چکار کنم، چند بار برگشتم به داخل اتومبیلم و از مادرم هم که حالا بالای سر زن میانسال رفته بود، پرسیدم. چیزی نداشتیم.

برگشتم و دوباره کنارش زانو زدم. گفتم این آمبولانس لعنتی می‌آید. و آمبولانس نمی‌آمد! می‌گفت:‌ «دروغ میگی، یک ساعته میگی آمبولانس میاد، پس چرا آمبولانس نیامد!» چرا نمی‌آمد؟ نمیدانستم! گفتم می‌آید، گفتم در راه هستند. بر سرش دست کشیدم، و از همینجا یادم هست که موهایِ کوتاهش، فرفری بود. چیز بیشتری از جزئیات هیچکدامشان به یاد ندارم.

به خودم که آمدم، دیدم تعداد زیادی اتومبیل پشت اتومبیل من ایستاده‌اند و تعداد زیادی هم رویرو، در طرف مقابلِ جاده. مشاهده‌ی تصویرِ اتومبیلی واژگون شده و سه نفری که دراز به دراز برروی جاده افتاده‌اند، اجازه نمی‌داد کسی از بغلِ جاده حرکت کند، بندازد برود به مسیرش. چیزی که آن لحظه حس می‌کردم، این بود که همه به احترامِ سه انسان و انسانیت توقف کرده بودند. بعضی پیاده شده بودند و برخی هم داخل اتومبیل‌شان مانده بودند. چند اتوبوس هم بودند که ایستاده بودند. البته به جز دو سه اتومبیلی که چند دقیقه‌ی بعد، از بغلِ جاده انداختند و رفتند.

دلم طاقت نمی‌آورد و بدون آنکه بدانم چرا، نگران پسرک بودم. می‌گفت: «سردمه، پاهام، فقط پاهام سرده، جانِ مادرِت، توروخدا پاهام فقط سرده.» روانداز و پتویی که رویش بود، نازک بود. زیرش هم که آسفالتِ جاده. همانقدر می‌دانم، که روانداز را روی پاهایش کشیدم و با دست‌هایم، انگشت‌‌ها و کفِ پاهایش را گرفتم و دست‌هایم را پتویی برای پاهایش کردم. تنها کاری که در آن لحظه می‌توانستم و بلد بودم. پسرک کمی آرام گرفت، ناله نکرد. نمی‌دانم از گرمای دستانِ سردم بود، یا از اینکه کسی کنارش هست که سعی می‌کند کمکش کند. از اینکه تنها نیست. لااقل، “خیلی” تنها نیست.

چند بار نزدیک گوشش با او حرف زدم. مردی آمد و از من پرسید که چه شده؟ گفتم پاهایش زخمی شده. پسرک، گریه کنان داد زد، شاید غُر زد که: «زخم چیه! پام شکسته!» چه خوب بود، که در این لحظات، به این حرفِ من گیر می‌داد. در آن لحظات، من، “زخمی شدن” را، بهترین واژه‌ی بدِ آن شب می‌دانستم، خصوصا اینکه فکر می‌کردم که پدرش هم احتمالا صداها را می‌شنود. آرام در گوشش گفتم: «می‌دونم شکسته، چیزی نیست که،‌ من هم یه بار از روو درِ اتاق افتادمو دستم شکست. تو هم مثلِ من، پات شکسته. گچ می‌گیرن، خوب میشه.» و این در حالی بود، که حتی نمی‌دانستم برای پایش دقیقا چه اتفاقی افتاده.
دوباره آرام در گوشش گفتم: «ببین الآن اینجوری می‌کنی، مامان بابات میشنون، ناراحت میشن، حالا فکر می‌کنن چی‌شده. گریه نکن، بزار اونا ناراحت نشن.» خوب می‌دانستم که او برای این حرف‌ها، بچه است، با این حال، می‌دانستم چطور باید با بچه‌ها صحبت کرد.

تمام این اتفاقات در حالی بود، که هیچ‌کدام از این سه نفر، از حال هم خبر نداشتند و همه روی زمین افتاده بودند. پدر و پسر در یک طرف و مادر در آن طرفِ اتومبیل پیکان.
پسرِ بزرگتر، که هجده سال داشت، می‌گفت که در اتومبیل خواب بوده که تصادف شده،‌ و وقتی پیاده شده، این صحنه را دیده و دقیقا نمی‌داند چه اتفاقی افتاده است. و در حالِ جمع کردن مدارک اتومبیل بود، که تا شعاع چندین متر، بر روی زمین پخش شده بودند. سعی کردم به او کمک کنم، کاغذها را از روی زمین جمع می‌کردم. رسیدِ باربری، فاکتور خرید یا فروشِ چیزی، کاغذی که نشانی یا شماره تلفنی رویش بود، کارتِ ویزیت، کاغذهای گِلی و خلاصه هر چیزی که پیدا می‌کردم، بر می‌داشتم. شاید خیلی‌هایشان اصلا به درد نمی‌خورد، اما در آن لحظه، من فقط جمع می‌کردم.

خیلی درد دارد. اینکه برای منی، که حتی از درد کشیدنِ یک سگِ نیمه بیهوش در اتاق جراحی هم، با نگاه در چشم‌هایش، دردم می‌گرفت، حالا داشتم کِرِم صورتِ زنانه را بر روی گل و لایِ اطراف جاده می‌دیدم. می‌دیدم یک واکس کفش را که کنار صاحبش بر روی زمین افتاده بود و پاهای صاحبش کفش نداشت. بالشتکِ پشتِ سریِ صندلیِ جلو را می‌دیدم و شیشه‌ی شکسته‌ی جلوی اتومبیل، که یک‌جا در آمده بود و به بیرون افتاده بود. بر رویش دو فرورفتگیِ خونی که محلِ اصابت سرشان بود، به چشم می‌خورد. کلمه‌ی الله را بالای همین شیشه‌ی جلوی اتومبیل که آغشته به خون بود، می‌دیدم.
داخل اتومبیل را گشتم، شاید پولی، دسته چکی، کارت اتومبیل یا گواهینامه‌ای چیزی پیدا کنم. سرم را داخل کردم، لیوان‌های یک‌بار مصرف، روی سقف اتومبیل (که حالا کفِ آن بود) افتاده بود. سرم را داخل اتومبیل واژگون شده‌ای کرده بودم که تا چند ساعت پیش، زندگی در آن جریان داشت و حالا بوی مرگ نه، خودِ مرگ بود.
وسایل‌شان را به پسر بزرگ‌ترشان که در خواب، سالم مانده بود، که می‌دادم، کاغذ پاره‌ها را گرفت و گفت: «وقتی خودش نباشه، اینا به چه دردی می‌خوره.» گفتم که حالشان خوب می‌شود. در واقع، امیدوار بودم که حالشان خوب می‌شود.

دوباره کنار پسر بچه ایستادم. یک مردِ ابله، به کسی، ‌با اشاره‌ی دستش به سمتِ مردِ میانسال، گفت:‌ «این مَرده رفتنیه، نمی‌مونه.» پسر و پدر، هر دو می‌شنیدند. پسر را می‌دانستم، پدر را بعدا فهمیدم. با شنیدنِ این حرف، صدای شیون و ناله‌ی پسر بچه که آرام شده بود بلند شد. در واقع، گریه را جیغ و داد می‌زد. عصبانی شدم، با حرص، دستم را به سمت آن مرد گرفتم و گفتم: «چی میگی تو!» بعد خم شدم روی سر پسرک و آرام در گوشش زمزمه کردم: «ولشون کن، اونا چی می‌فهمن، من دانشجو ام. اونا حالی‌شون نیست که، من بابات رو دیدم، حالش خوبه، همه‌تون خوب میشید.» تا دوباره آرام گرفت.

پسر کوچک، دوباره سراغ آمبولانس را از من گرفت. تا اینکه بالاخره آمد. آرام در گوشش گفتم: «آروم باش، امشب هم داره تموم میشه…» می‌دانستم چه شبِ پر از وحشتی دارند، و چون مانند همه‌ی ما، از قبل انتظار نداشتند روزی کفِ جاده بخوابند، فکر می‌کنند امشب قرار نیست برایشان تمام شود.

لحظه‌ی آخر روی سر پدرشان رفتم و برای اینکه مطمئن شوم واکنش دارد، پرسیدم: «صدام رو میشنوی؟» با سر اشاره کرد که می‌شنود. فکر کردم اشتباه دیدم و دوباره تکرار کردم. دوباره با سر جواب داد. اما حتی یک کلمه با کسی حرف نزد، حتی جواب پرسنلِ آمبولانس را هم نداد. مادر و پدر را بر روی برانکارد سوار کردیم و داخل آمبولانس گذاشتیم. پسرک را داخلِ پتو، به آمبولانس رساندیم و کنار مادرش گذاشتیم.

در راه، وقتی بر می‌گشتیم، مادرم میگفت که وقتی کنارِ مادرش بوده، هر وقت که پسرک ناله می‌کرد، مادرش بی‌تابی می‌کرده و می‌گفته: «صدای پسرم میاد». با اینکه خودش، صورت و پیشانی‌اش تماما خونی بود، باز در آن حال، نگران پسرش بود. مادر می‌گفت: «حالا پسره صبح از خواب پا میشه، به مامانش میگه یه پسره بالای سرم بود، نمیدونم کی بود. لباست هم که سبزه، میگه مامان یه فرشته بود، اومده بود بالایِ سرم، با من حرف می‌زد.»

در آن لحظات، اصلا آن‌ها را غریبه نمی‌پنداشتم. این اتفاق، نه برای آن‌ها، که برای من افتاده بود. همه‌ی آن‌ها، آن مرد، آن زن، آن کودک و آن پسر جوان، همه‌شان من بودم.
من، مردی بودم که خانواده‌ام بر اثر سهل انگاری‌ام، در حال مرگ بودند و من حتی نمی‌توانستم از جایم بلند شوم. و مانند تمامِ مرد‌های دنیا، سکوتم، رساترین ضجه‌ی یک مرد بود. من، مادری بودم که صدایِ گریه‌های کودکم، دردِ خودم را از یاد برده بود. کودکم سردش بود و من نمی‌توانستم گرمش کنم. من پسر جوانی بودم که از خواب بیدار شده بودم و حالا داشتم خانواده‌ام را از لابه‌لای پاره‌های آهن بیرون می‌کشیدم. و من، کودک سیزده ساله‌ای با شلوار گرمکنِ آبی رنگ و موهای فرفری بودم، که سردم بود. اما، مادرم نبود.

با خودم فکر می‌کنم، شاید حق با مادرم باشد. اینکه همان لحظه‌، نه کمی دیرتر و نه کمی زودتر،‌ من آنجا باشم. و کودکی که پاهایش سرد بود. مادری که از شنیدن ناله‌ی پسرش درد می‌کشید، و پدری که می‌شنید پسرش از خبر مرگش فریاد می‌کشد.
شاید خدا می‌خواست، هر چه برای خودم پَست هستم، در دلِ تاریکیِ آن شب، فرشته‌ای برای یک کودک باشم. شاید هم در آن تصادف، همه چیز “تصادفی” بود. گاهی خدا، چه اسم‌های عجیبی دارد…

 از تصادف، جان سالم به در برده بود و می‌گفت زندگی‌اش را مدیون ماشین مدل بالایش است و خدا همچنان لبخند میزد


چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ | 11:8 | ناشناس |

سلام و درود خدمت تمامی دوستانی که تو این مدت منو با نظراتشون شرمنده خودشون کردن.از اینکه جواب ندادم دلیل داشتم آخه رفته بودم پابوس حرم امام رضا البته موقع رفتن به آستان مبارک حضرت حسین بن موسی الکاظم و موقع برگشت از مرقد مطهر حضرت معصومه نائب الزیاره همه شما عزیزان بودیم.امیدوارم قسمت همه شما عزیزان بشه

چهارشنبه سوم مهر ۱۳۹۲ | 10:40 | ناشناس |


خدایــــــــــــــــــــ♥ـــــــــــــــــــــــا . . .

وقتی همه چيز را به تو مي سپارم ،

نورِ بي كرانِ تو در من جريان مي یابد ؛

و دعايم به بهترين شيوه ی ممكن متجلی می شود . . .

پس هم اكنون خود را در آغوش تو رها مي كنم ،

تا تمام آشفتگی ها و سردرگمي هايم ،

در حضور امن و گرمِ تو ،

به آرامی ذوب شوند و از ميان بروند . . .

یکشنبه بیست و چهارم شهریور ۱۳۹۲ | 1:7 | ناشناس |

عروسک وودو

صدای ممتد بوق اتومبیل‌ها، دود غلیظ سیگار و رگه‌های رقصان نور که از لابه‌لای پرده‌ بر سطح زمین می‌رقصیدند، همچون خراشی بودند که بر پیکره‌ی روح می‌افتاد. و این، سنگینی سکوت بینشان را بیش از پیش غیر قابل تحمل می‌ساخت.

- ببین مایکی، خب راستش، نمی‌دونم…

و بر روی لبه‌ی تخت فنری نشست. و بی آنکه به روی خودش بیاورد که از فرو رفتن یک‌باره‌اش در تخت فنری یکه خورده است، سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد.

با اینکه امیلی گفته بود نمی‌داند، مایکل سرش را به طرف او گرداند، و منتظر شد تا از آنچه می‌داند بگوید.
در همین سه هفته‌ای که با هم بودند، تقریبا پی برده بود که هم‌اتاقی جدیدش، همیشه راهی برای شروع گفتگو پیدا می‌کند. و مایکل در این لحظات، از این که مجبور نیست به این سکوت وحشتناک ادامه دهد، از داشتن چنین هم‌اتاقی خوشحال بود. تقریبا دو ماه بود که به این شهر آمده بود و هیچ کس را جز امیلی، که آن هم از طرف کالج به عنوان هم‌اتاقی‌اش انتخاب شده بود، نمی‌شناخت.

- میدونی مایکی، من خیلی به خدا اعتقاد ندارم، با این حال، گاهی که باهاش حرف می‌زنم، ترجیح میدم باهاش در مورد چیزهای خوب صحبت کنم. واسه حرفای دیگه، همیشه کسی هست!

- پس بهش اعتقاد داری.

- چطور؟

- آدم با چیزی که وجود نداره، حرف نمی‌زنه!

- خب شاید، گاهی وقت‌ها، نمی‌دونم.

حالا او هم سرش را به طرف مایکل چرخاند و ادامه داد: «اما راجع به حرفای خوب. تو چرا این کار رو نمی‌کنی؟» و با نگاهش منتظر جواب ماند.

مایکل نگاهش را از او دزدید و با صدای قرچ قرچ صندلی، از جایش بلند شد. پنجره‌ی اتاق را بالا زد و نگاهش را به آسمان دوخت. با خنکای باد بر روی صورتش، بی‌اختیار چشمانش را بست.

- منم این کار رو می‌کنم امیلی. اصلا کی گفته نمی‌کنم؟

- ولی تو گفتی که… گفتی اون رو…

- اون فرق داره!

به طرف امیلی برگشت و دست‌هایش را بر لبه‌ی پنجره گذاشت. وزش ملایم باد، لابه‌لای انگشتانش پیچید. اواسط دسامبر بود، و کم‌کم زمستان از راه رسیده بود.

- من واسه اونم، همین کار رو می‌کردم. منظورم دعا و آرزوهای خوبه. همیشه همین کار رو می‌کردم. از روز اول تا… تا همین الآن!

- خب؟

- اما اون نکرد. نبود. یعنی بود، یا لااقل فکر می‌کردم که اینجوری بود، اما نموند. اینجوری نموند.

دوباره برگشت و به ستاره‌های آسمان چشم دوخت. با خودش فکر کرد، انگار قبلا آسمان ستاره‌های بیشتری داشت! امیلی با سکوتش، منتظر شنیدن حرف‌هایش بود.

- امیلی، یه سیگار بهم میدی؟

- تو که قرار بود دیگه نکشی.

منتظر نماند و از بسته‌ی سیگار ایمیلی که روی میز بود، یک نخ بیرون کشید. فندک را از کتار تخت برداشت و سیگارش را آتش زد.

- ولی حالا می‌بینی که قرار شده.

- مایکی، تو چرا هر وقت می‌خوای راجع به اون حرف بزنی، سیگار می‌کشی؟ میشه یه بار هم بدون سیگار حرفت رو بزنی؟

این را گفت و خودش هم سیگاری روشن کرد. جسارت گفتنش را پیدا کرده بود: «از اینکه همش میگم اون، اون، اون، اذیت میشم. راستی، تو چرا هیچوقت اسمش رو نگفتی؟ مگه اسم نداره؟!»

مایکل تمایلی به جواب نداشت: «چه فرقی می‌کنه.» و باز به سمت پنجره چرخید. از آن بالا، با چشمانش، به اتومبیل‌های خیابان خیره شد، که با سرعت زیاد، بدون آنکه تمامی داشته باشند، اینطرف آنطرف می‌رفتند.

- امیلی، من هیچ‌وقت بدش رو نخواستم. حتی وقتی باهام بد کرد. نمیگم باز هم دعاش می‌کردم، اما هیچوقت واسش آرزوهای بد نمی‌کردم. یعنی، من اصلا واسه هیچکسی آرزوی بدی نکردم. حتی وقتی فکر می‌کرد بدم، من خوب بودم.

نگاهش را از خیابان، به سمت پیاده‌رو و آدم‌هایی که تند تند راه ‌می‌رفتند، کشید. و از آنجا سرش را بلند کرد و به سمت آسمان چشم دوخت. شهر آنقدر چراغانی بود، که اگر آلودگی هوا هم می‌گذاشت، باز هم ستاره‌ها به سختی دیده می‌شدند.

- ببین امیلی، منم مثه تو، خدا رو فقط واسه خوبی می‌خوام. نه یه چوب دستی تا هر وقت کم آوردم، خدا رو بکوبونم سر این و اون.

و به طرف ایمیلی برگشت: «من دو تا مادربزرگ دارم. مامانِ مامانم و مامانِ بابام. دو تاشون عکسِ همدیگه هستن! اولیش همه‌اش دستش رو به آسمونه و دعا می‌کنه، و دومی همش این و اون رو به خاطر ظلم‌هایی که توی ذهنش فکر می‌کنه در حقش شده، نفرین می‌کنه. من همیشه حالم بهم می‌خورد ازش. با اینکه هیچوقت به من دخلی نداشت، اما تنم می‌لرزید از اینکه می‌شنیدم یکی رو نفرین می‌کنه.»

- خب، پس واسه چی می‌خوای نفرینش کنی؟ منظورم اونه. همونی که اسم نداره. خانومِ سِکرِت!

- چون اون نفرینم کرد.

و سیگارش رو از طبقه‌ی چهاردهم، به طرف خیابان پرت کرد و ادامه داد: «ایمیلی، میدونی وودو چیه؟»

- توی یه کتاب، یه چیزایی در موردش خوندم. اینکه وودو یک جور نفرینه. جادوی سیاه، جادوی شیطانی!

- دقیقا. به جور جادو هست توی تاهیتی و قسمتی از آفریقا، که توسط بومی‌های اونجا انجام میشه. یکی از مراسم‌شون اینجوریه که کسی رو که میخوان نفرین کنن، یه عروسک از اون شخص می‌سازن و سوزن رو مثلا توی شکمش فرو می‌کنن. میگن بعد از مدتی اون شخص احساس دل‌درد شدیدی می‌کنه و پزشک‌ها چیزی تشخیص نمی‌دن، تا اینکه می‌میره.

امیلی پرسید: «تو به نفرین اعتقاد داری؟»

- من به خدا اعتقاد دارم.

- منظورم اینه که، به نظرت، واقعا اثر داره؟

- نه. منظورم از نه، چه وقتی هست که به حق باشه، چه وقتی ناحق. به سه دلیل : دومیش اینکه اگه همه‌ی بدی‌ها در همین دنیا جواب داشت، که الآن همه‌ی آدم‌کش‌ها سینه‌ی قبرستون خوابیده بودن و دیگه توی شهر، همه‌شون آدم خوبا بودن که راست راست راه می‌رفتن! سومیش اینکه قضاوت آدما از خوب و بد، احمقانه‌اس. خدا با احمق‌ها نیست! خودش اگه بخواد، می‌دونه هر کسی رو چیکار کنه. احتیاجی به دستور آدما نداره.

- و اولیش؟

- خدا از آدمایی که نفرین می‌کنن، متنفره!

امیلی از لبه‌ی تخت بلند شد، و در حالیکه در فنجان طلایی رنگش قهوه می‌ریخت، سرش را برگرداند و پرسید: «پس تو می‌خوای ازت متنفر بشه. خدا رو میگم. درست نمیگم مایکی؟» مایکل شروع به نالیدن کرد: «ولی اون قلبم رو شکست. می‌دونی من قلبم از چی شکست؟» به طرف تخت رفت و خم شد. و از داخل کیف کرمی رنگ کهنه‌ی زیر تخت، کاغذهایی که به دقت تا شده بودند را خارج کرد.

- میدونی اینا چیه؟ اینا نامه‌هایی بودن که واسش نوشتم. میدونی موقع نوشتنش به چی فکر می‌کردم؟ می‌دونی تموم شب‌های اون یک سال و سه ماه و هفت روز رو به چی فکر می‌کردم؟ به چی دل‌خوش بودم؟ به اینکه اون برام دعا می‌کنه! هیچی مثه این نیست که یکی یه روز صبح از خواب پا بشه و ببینه تموم باورهاش روی سرش خراب شده. من باورش کرده بودم امیلی! باورش کرده بودم! دعاهاش رو،‌حرف‌هاش رو، خودش رو! من باور کردم که خدای مهربونی داره! اصلا واسه همین دوستش داشتم!

و با عصبانیت نامه‌هایش را به وسط اتاق پرت کرد. از زیر پا افتادن نامه‌هایی که روزی با جانش می‌نوشت، بغضش گرفت و سعی کرد این موضوع از دید امیلی پنهان بماند.

امیلی در حالیکه فنجان نسکافه‌اش را سر می‌کشید با لبخندی بر لب پرسید: «دعاهاش برآورده هم شد؟»

مایکل بی آنکه پاسخی بدهد، سراغ سیگارهای ایمیلی رفت و فندک را به زیر سیگار کشید. دوباره فضای اتاق از دود غلیظ پر شد.

- شرط می‌بندم برآورده نشده باشن. درست نمیگم مایکی؟ شاید بهتر بود، خودت واسه خودت دعا می‌کردی. نه واسه اون. دعاهاش برآورده نشد، چون قرار بود یه روز نفرینت کنه. خدا به حرف آدمایی که همه‌اش حرف‌شون رو عوض می‌کنن، گوش نمیده!

مایکل دوباره بر روی صندلی ای که از حراجی هفته‌ی پیش، نصف قیمت خریده بودند، نشست. صندلی به آرامی جیر جیر کرد. کام غلیظی از سیگار گرفت: «همینکه می‌دونستم دعام می‌کنه، آروم بودم. به برآورده شدنش فکر نمی‌کردم.» بی‌اختیار آهی کشید و ادامه داد: «میدونی امیلی، خیلی ساده، من رو واسه کاری که نکردم و اذیتی که خودم بیشتر از اون شدم، نفرین کرد. نه یکی دوبار، خیلی! یه بارش میدونی چرا؟» و خاکستر سیگارش را در زیر سیگاری امیلی تکاند. منتظر پاسخ سوالی که کرده بود، نماند: «چون یک روز، من دلتنگش بودم و خواستم باهاش حرف بزنم. من نمی‌دونستم امتحان داره. اون امتحان داشت. اون امتحانش رو قبول نشد.»

امیلی با عجله گفت: «و واسه امتحانی که رد شده، نفرینت کرد؟ پسر، معلومه حسابی عاشقت بوده، فقط کتاب‌هاش رو بیشتر از تو دوست داشته!» و با صدای بلند خندید. بعد ساکت شد،‌ و متوجه کاری که انجام داده بود، شد.

- ببخشید خندیدم. منظور بدی نداشتم.

مایکی سیگارش را در زیر سیگاری خاموش کرد. با خنده‌ی امیلی، جای خنجری که از پشت در کتفش فرو رفته بود، دوباره شروع به خاریدن کرده بود.

- نه، اشکالی نداره. خنده دار هم هست. خودمم گاهی واقعا می‌خندم به خودم. می‌دونی کجاش خنده داره؟ اینکه ثبت نام همین کالج رو من براش انجام داده بودم. نه که کار سختی بوده باشه، اما اون روز که این کار رو می‌کردم، هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کردم یه روزی بخواد واسه امتحانش من رو…

- و حالا می‌خوای انتقام بگیری؟

- انتقام؟ نه، نه امیلی. من اهل انتقام نیستم. من فقط یک چیز رو می‌خوام. اونم اینکه هر کاری که سرِ من آورد، سر خودش بیاد. من فقط عدالت می‌خوام امیلی، میخوام اونم به اندازه‌ی من درد بکشه، به همون شکلی که من کشیدم. وقتی از درد میگم، اون حتی نمی‌تونه تصور کنه من دارم از چی حرف می‌زنم! دلم می‌خواد تا مغز استخوناش همون قدر درد بکشه، تا مثه من برداشت یکسانی از واژه‌ی درد داشته باشه! اندازه‌ی من! نه کمتر، نه بیشتر. این کمترین تاوانی نیست که باید بده؟

امیلی همان طور که روی تخت نشسته بود، سرش را خم کرد و صورتش را با دست‌هایش گرفت.

- شاید باورت نشه امیلی، اما من خیلی با خودم کلنجار رفتم. با خودم فکر کردم دوست دارم چه بلایی سرش بیاد؟ شاید هزارتا فکر از توی سرم گذشت، اما راضی نشدم. نتونستم قبول کنم که یه اتفاق خیلی بد براش بیافته. مثلا یه اتفاق جسمی، بیماری، مرگ، نقص عضو، از دست دادن خانواده یا حتی بدبخت شدنش توی زندگیش.

امیلی دست‌هایش را از صورتش برداشت، باز همان لبخند مرموز و دوست داشتنی بر صورتش نقش بست. با همان حرکات مخصوص چشم‌هایش پرسید: «دوستش داشتی؟»

- اون سیگار لعنتی کجاس؟

- دوستش داشتی. وگرنه، دلت نمی‌لرزید از اینکه بلای بدی سرش بیاد. خصوصا اینکه اون در بدی کردن بهت، انصافا سنگ تموم گذاشت.

پنجره‌ی نیمه باز، دوباره مایکل را به سمت خودش کشاند. امیلی با چشم‌های گرد شده و ابروهای بالا رفته، او را دنبال کرد. بلند شد و به کنار پنجره رفت، و درست کنار مایکل ایستاد و نفس عمیقی کشید.

- مایکی من توی این مدت کم، تو رو خیلی زیاد شناختم.

مایکل سرش را به طرف امیلی که او هم حالا به آسمان چشم دوخته بود، گرداند: «شغلته دیگه! خانوم دکترِ روان‌شناس.» برای اولین بار لبخندی بر لب‌هایش نقش بست. و مهربانی را از چشم‌های امیلی بازشناخت.

- حالا بگو ببینم چی شناختی ازم؟

- اینقدری شناختمت، که بدونم نمی‌تونی.

و با لبخند مرموز همیشگی به طرف او سر برگرداند. حالا هر دو، یکدیگر را در انعکاس چشم‌های هم می‌دیدند.

- ببین مایکی، تو نباید نفرینش کنی. در واقع تو نمی‌تونی این کار رو کنی. به سه دلیل. اولیش اینکه اون نفرینت کرده، چون تورو دوست نداشته، و در واقع اصلا از اول هم نداشته. آدم‌ها نمی‌تونن درد کشیدن یکی رو که دوست دارن ببینن، حتی درد کشیدن اونی رو که یه روزی دوستش داشتن. تو نمی‌تونی این کار رو باهاش کنی. تو دوستش داشتی. تو نباید مثه اون باشی. دومیش هم اینکه نفرین کار آدمای ضعیفه… و تو باید قوی باشی.

- و سومیش؟

- وقتی با این همه دردی که کشیدی، هنوزم از اون و دوست داشتن میگی، چشمات برق می‌زنه. تو کسی رو از دست دادی، که نفرینت کرد. و اون کسی رو از دست داد که تو بودی، مایکی. اون بیشتر از نفرین، محتاج به ترحمه.

و همینطور که داشت دور می‌شد، گفت: «در ضمن، تو اینقدر چیزهای خوب و دوست داشتنی داری، که وقتی واسه این کارا نداری. مطمئن باش، خدا خودش میدونه کِی و کجا کار درست رو انجام بده. یه چیزی هم تنت کن،‌ هوا کم‌کم داره سرد میشه. نگفتی، قهوه‌ات رو با شکر می‌خوری؟»

- نه، تلخ باشه لطفا. تلخِ تلخ.

و همانطور که پنجره را می‌بست، با چشم‌هایش رد بخار نفس‌‌هایش را در هوا دنبال می‌کرد.

 

 

- تقدیم به تمام آن‌هایی که عشق را با درد به جان خریدند و به نفرت نیالودند.


چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲ | 11:56 | ناشناس |